part 5
part 5
جونگکوک همون طور که آلینا تو بغلش خواب بود از اتاق خارج شد و پسرا هم دنبالش راه افتادن،وقتی به لابی رسیدن جیهوپ هم با کیسه دارو اومد.
جیهوپ«همشو گرفتم»
نامجون«خوبه بریم»
چند دقیقه بعد همه توی ماشین بودن و از بیمارستان در اومده بودن.
تهیونگ«میگم من الان کجا برم؟»
جین«این دیگع یعنی چی تهیونگ مشخصه که میریم خونه ی خودمون»
یونگی«حق با جین هیونگه نمیشه که یه بچه مریض رو تنها بزاریم تو اون خونه»
جیمین«مخصوصا خونه ای که چند ساعت قبل توش همچین اتفاقی براش افتاد»
تهیونگ«خیلی خوب باشه»
بعد حرف تهیونگ دیگه کسی چیزی نگفت تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت ماشین وارد حیاط عمارت پسرا شد و تهیونگ ماشین رو پارک کرد.
تهیونگ«رسیدیم»
جونگکوک قبل از همه پیاده شد و مراقب بود خواب آلینا بهم نخوره حتی با دستش سرشو گرفت تا به ماشین برخورد نکنه،بعد از اون یکی یکی پسرا پیاده شدن و جیهوپ جلوتر رفت درو باز کرد.
جیهوپ«بیاین تو»
همه رفتن تو و یونگی چراغارو روشن کرد،برخلاف عمارت خانوادگیشون این خونه گرم و روشن بود.
جونگکوک«هیونگ کجا ببرمش؟اتاق مهمون؟»
نامجون«نه اونجا آماده نیست تازه سردم هست بعدشم پرستار گفت تنها نمونه»
یونگی«پس چیکار کنیم»
نامجون«بیارش اتاق من اونجا هم بزرگه همم چون بالاست گرمتره»
جونگکوک«باشه پس»
جونگکوک آروم از پله ها بالا رفت تا رسید به اتفاق نامجون جین درو باز کرد و چراغو روشن کرد تهیونگ و جیمین هم تخت و بالشت هارو مرتب کردن و پتو رو کنار زدن برای آلینا.
جین« آروم بخوابونش جونگکوک»
جونگکوک وایساد بغل تخت و خم شد و آروم و با احتیاط بدن آلینا رو نزدیک تخت کرد و سرشو گذاشت روی بالشت و تنظیمش کرد بعدم یواش یواش دستشو از زیر بدنش برداشت و کامل خوابوندتش روی تخت و پتو رو هم تا زیر چونش کشید.
نامجون یه بالشت بزرگ گذاشت طرف لبه ی تخت تا اگه چرخید نیفته چنتا هم بالشت زیر گردن و دستاش و دورش گذاشت تا راحت باشه.
جیمین«فکر کنم همچی خوب شد»
تهیونگ«حداقل الان مطمئنیم که چیزی اذیتش نمیکنه»
نامجون«پسرا نزدیکای صبحه میخواین شما بریم استراحت کنین»
جونگکوک«نه هیونگ من که خواب از سرم پریده»
یونگی«فکرم میمونه پیشش خوابم نمیبره »
جیهوپ«منم دوست دارم پیشش باشم»
جیمین «دلم نمیاد تنهاش بزارم»
جین«نامجون میترسم بیدار بشه و تو تنها باشی»
تهیونگ«هیونگ بنظر منم اگه همه پیشش باشیم بهتره»
نامجون«خیلی خوب باشه من که حرفی ندارم»
ادامه دارد...
جونگکوک همون طور که آلینا تو بغلش خواب بود از اتاق خارج شد و پسرا هم دنبالش راه افتادن،وقتی به لابی رسیدن جیهوپ هم با کیسه دارو اومد.
جیهوپ«همشو گرفتم»
نامجون«خوبه بریم»
چند دقیقه بعد همه توی ماشین بودن و از بیمارستان در اومده بودن.
تهیونگ«میگم من الان کجا برم؟»
جین«این دیگع یعنی چی تهیونگ مشخصه که میریم خونه ی خودمون»
یونگی«حق با جین هیونگه نمیشه که یه بچه مریض رو تنها بزاریم تو اون خونه»
جیمین«مخصوصا خونه ای که چند ساعت قبل توش همچین اتفاقی براش افتاد»
تهیونگ«خیلی خوب باشه»
بعد حرف تهیونگ دیگه کسی چیزی نگفت تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت ماشین وارد حیاط عمارت پسرا شد و تهیونگ ماشین رو پارک کرد.
تهیونگ«رسیدیم»
جونگکوک قبل از همه پیاده شد و مراقب بود خواب آلینا بهم نخوره حتی با دستش سرشو گرفت تا به ماشین برخورد نکنه،بعد از اون یکی یکی پسرا پیاده شدن و جیهوپ جلوتر رفت درو باز کرد.
جیهوپ«بیاین تو»
همه رفتن تو و یونگی چراغارو روشن کرد،برخلاف عمارت خانوادگیشون این خونه گرم و روشن بود.
جونگکوک«هیونگ کجا ببرمش؟اتاق مهمون؟»
نامجون«نه اونجا آماده نیست تازه سردم هست بعدشم پرستار گفت تنها نمونه»
یونگی«پس چیکار کنیم»
نامجون«بیارش اتاق من اونجا هم بزرگه همم چون بالاست گرمتره»
جونگکوک«باشه پس»
جونگکوک آروم از پله ها بالا رفت تا رسید به اتفاق نامجون جین درو باز کرد و چراغو روشن کرد تهیونگ و جیمین هم تخت و بالشت هارو مرتب کردن و پتو رو کنار زدن برای آلینا.
جین« آروم بخوابونش جونگکوک»
جونگکوک وایساد بغل تخت و خم شد و آروم و با احتیاط بدن آلینا رو نزدیک تخت کرد و سرشو گذاشت روی بالشت و تنظیمش کرد بعدم یواش یواش دستشو از زیر بدنش برداشت و کامل خوابوندتش روی تخت و پتو رو هم تا زیر چونش کشید.
نامجون یه بالشت بزرگ گذاشت طرف لبه ی تخت تا اگه چرخید نیفته چنتا هم بالشت زیر گردن و دستاش و دورش گذاشت تا راحت باشه.
جیمین«فکر کنم همچی خوب شد»
تهیونگ«حداقل الان مطمئنیم که چیزی اذیتش نمیکنه»
نامجون«پسرا نزدیکای صبحه میخواین شما بریم استراحت کنین»
جونگکوک«نه هیونگ من که خواب از سرم پریده»
یونگی«فکرم میمونه پیشش خوابم نمیبره »
جیهوپ«منم دوست دارم پیشش باشم»
جیمین «دلم نمیاد تنهاش بزارم»
جین«نامجون میترسم بیدار بشه و تو تنها باشی»
تهیونگ«هیونگ بنظر منم اگه همه پیشش باشیم بهتره»
نامجون«خیلی خوب باشه من که حرفی ندارم»
ادامه دارد...
- ۵.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط