part 6
part 6
ساعت نزدیکای سه بامداد بود،خستگی روی همه اثر گذاشته بود و هر کسی یه گوشه ای در حال استراحت بود.
جین روی تخت نشسته بود و حواسش به آلینا بود تا خوابش بهم نخوره،یونگی روی مبل کنار تخت نشسته بود و با اینکه چشماش بسته بود اما گوشش رو داده بود به صدای نفس های آلینا،تهیونگ و جونگکوک روی مبل کنار هم درحال چرت زدن بودن،جیهوپ روی کاناپه دراز کشیده بود،نامجون روی شاه نشین پنجره نشسته بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد و جیمینم نشسته بود بغل آلینا و نگاش میکرد.
همه جا رو سکوت برداشته بود تا اینکه جیمین تصمیم گرفت سکوت رو بشکنه.
جیمین«بنظرتون وقتی بیدار میشه چه واکنشی نشون میده؟»
جیهوپ«شاید بترسه»
نامجون«خوب آره به احتمال زیاد میترسع منم بودم میترسیدم به هر حال توی خونه و کنار غریبه های که هیچ وقت ندیده مسلمه که بترسه»
جونگکوک«هیونگ منظورت از این غریبه ها برادراش هست؟»
نامجون«جونگکوک چه انتظاری از بچه داری؟ کسایی رو که تو کل هفت سال زندگیش تا حالا ندیده و یه بارم سراغشو نگرفتن و فقظ اسمشون رو شنیده،برای اولین بار که میبینه بپره بغلشون و بگه داداشیا خیلی دلم براتون تنگ شده بود؟»
نامجون به خاطر حرف غیر منطقی جونگکوک یکم عصبی شد و تن صداش بالا رفت،که همین باعث شد آلینا توی خواب اخم کوچیکی بکنه و جا به جا بشه.
جین«هی.. نامجون آروم تر ترسوندیش»
جین دستشو گذاشت کنار سر آلینا و بدون اینکه لمسش کنه سعی کرد بهش احساس امنیت بده،جیمینم خم شد سمتش و دم گوشش زمزمه کرد:
جیمین«هیش...چیزی نیست کوچولو بخواب دوباره»
کار جین و جیمین باعث شد آلینا آروم بشه و دوباره خوابش عمیق بشه.
جونگکوک«هیونگ مگه من چی گفتم که عصبی شدی»
تهیونگ«نامجون هیونگ حق داره مطمئنم وقتی بیدار میشه ازمون میترسه منم خودمو میزارم جاش حس عجیبی بهم دست میده»
یونگی که تا اون لحظه ساکت مونده بود رو به جونگکوک و اعضا گفت:
یونگی«وقتی بیدار شد باید خیلی محتاط رفتار کنیم نباید اصلا بهش حس ترس و نا امنی بدیم باید فاصله رو رعایت کنیم و اگه خودش خواست نزدیکش بشیم،این بچه دیشب چه چیز های رو که از سر نگذروند حداقل ما نباید بترسونیمش»
نامجون«منم همینو گفتم»
جیهوپ«هیونگ میتونستی آروم ترم بگی،اصلا نباید کنار آلینا با صدای بلند یا تند حرف بزنیم یا حتی نباید باهاش تند رفتار کنیم الان خبلی روحیش ضعیفه»
نامجون«خیلی خوب باشه من عذر میخوام یه لحظه اعصابم ریخت بهم»
تهیونگ«باشه حالا اینارو ول کنیم،ما قراره همینجوری بمونیم؟ یعنی منظورم اینه که نترسه»
جین« ای بابا شما هم دیگه زیادی دارین شلوغش میکنید اخه چرا بترسه»
جیمین«میشه آرومتر حرف بزنید دارین خوابشو بهم میزنید»
یونگی«جیمین میخوای دستشو بگیر یا بهش نزدیک تر شو»
جیمین«خودمم دلم میخواد اما میترسم توی خواب بترسه یا ناخواسته به اون جاهای که زخمیه آسیب بزنم»
جین یکم میاد نزدیکتر و دستشو میزاره روی بازوی آلینا.
جین«میگما نامجون ما گفتیم لباساش خودشون خشک میشن اما نشد بهتر نیست عوضشون کنیم؟»
جیهوپ«وقتی داشتم دارو میگرفتم از غرفه بغل داروخونه چند دست لباسم براش گرفتم»
نامجون«نه اگه خودمون عوض کنیم و تکونش بدیم شاید بخوریم به زخم ها و اذیت بشه درضمن پرستارم گفت که زیاد تکونش ندین تا بیدار بشه پس باید منتظر بیدار شدنش بمونیم»
جونگکوک«اخه اینطوری سردش میشه»
تهیونگ از روی مبل بلند شد و رفت کنار در و دماسنج دیجیتال هوشمند اتاق نامجون رو تنظیم کرد و دمای اتاق رو زیاد کرد.
تهیونگ«الان دیگه سردش نمیشه»
ادامه دارد...
ساعت نزدیکای سه بامداد بود،خستگی روی همه اثر گذاشته بود و هر کسی یه گوشه ای در حال استراحت بود.
جین روی تخت نشسته بود و حواسش به آلینا بود تا خوابش بهم نخوره،یونگی روی مبل کنار تخت نشسته بود و با اینکه چشماش بسته بود اما گوشش رو داده بود به صدای نفس های آلینا،تهیونگ و جونگکوک روی مبل کنار هم درحال چرت زدن بودن،جیهوپ روی کاناپه دراز کشیده بود،نامجون روی شاه نشین پنجره نشسته بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد و جیمینم نشسته بود بغل آلینا و نگاش میکرد.
همه جا رو سکوت برداشته بود تا اینکه جیمین تصمیم گرفت سکوت رو بشکنه.
جیمین«بنظرتون وقتی بیدار میشه چه واکنشی نشون میده؟»
جیهوپ«شاید بترسه»
نامجون«خوب آره به احتمال زیاد میترسع منم بودم میترسیدم به هر حال توی خونه و کنار غریبه های که هیچ وقت ندیده مسلمه که بترسه»
جونگکوک«هیونگ منظورت از این غریبه ها برادراش هست؟»
نامجون«جونگکوک چه انتظاری از بچه داری؟ کسایی رو که تو کل هفت سال زندگیش تا حالا ندیده و یه بارم سراغشو نگرفتن و فقظ اسمشون رو شنیده،برای اولین بار که میبینه بپره بغلشون و بگه داداشیا خیلی دلم براتون تنگ شده بود؟»
نامجون به خاطر حرف غیر منطقی جونگکوک یکم عصبی شد و تن صداش بالا رفت،که همین باعث شد آلینا توی خواب اخم کوچیکی بکنه و جا به جا بشه.
جین«هی.. نامجون آروم تر ترسوندیش»
جین دستشو گذاشت کنار سر آلینا و بدون اینکه لمسش کنه سعی کرد بهش احساس امنیت بده،جیمینم خم شد سمتش و دم گوشش زمزمه کرد:
جیمین«هیش...چیزی نیست کوچولو بخواب دوباره»
کار جین و جیمین باعث شد آلینا آروم بشه و دوباره خوابش عمیق بشه.
جونگکوک«هیونگ مگه من چی گفتم که عصبی شدی»
تهیونگ«نامجون هیونگ حق داره مطمئنم وقتی بیدار میشه ازمون میترسه منم خودمو میزارم جاش حس عجیبی بهم دست میده»
یونگی که تا اون لحظه ساکت مونده بود رو به جونگکوک و اعضا گفت:
یونگی«وقتی بیدار شد باید خیلی محتاط رفتار کنیم نباید اصلا بهش حس ترس و نا امنی بدیم باید فاصله رو رعایت کنیم و اگه خودش خواست نزدیکش بشیم،این بچه دیشب چه چیز های رو که از سر نگذروند حداقل ما نباید بترسونیمش»
نامجون«منم همینو گفتم»
جیهوپ«هیونگ میتونستی آروم ترم بگی،اصلا نباید کنار آلینا با صدای بلند یا تند حرف بزنیم یا حتی نباید باهاش تند رفتار کنیم الان خبلی روحیش ضعیفه»
نامجون«خیلی خوب باشه من عذر میخوام یه لحظه اعصابم ریخت بهم»
تهیونگ«باشه حالا اینارو ول کنیم،ما قراره همینجوری بمونیم؟ یعنی منظورم اینه که نترسه»
جین« ای بابا شما هم دیگه زیادی دارین شلوغش میکنید اخه چرا بترسه»
جیمین«میشه آرومتر حرف بزنید دارین خوابشو بهم میزنید»
یونگی«جیمین میخوای دستشو بگیر یا بهش نزدیک تر شو»
جیمین«خودمم دلم میخواد اما میترسم توی خواب بترسه یا ناخواسته به اون جاهای که زخمیه آسیب بزنم»
جین یکم میاد نزدیکتر و دستشو میزاره روی بازوی آلینا.
جین«میگما نامجون ما گفتیم لباساش خودشون خشک میشن اما نشد بهتر نیست عوضشون کنیم؟»
جیهوپ«وقتی داشتم دارو میگرفتم از غرفه بغل داروخونه چند دست لباسم براش گرفتم»
نامجون«نه اگه خودمون عوض کنیم و تکونش بدیم شاید بخوریم به زخم ها و اذیت بشه درضمن پرستارم گفت که زیاد تکونش ندین تا بیدار بشه پس باید منتظر بیدار شدنش بمونیم»
جونگکوک«اخه اینطوری سردش میشه»
تهیونگ از روی مبل بلند شد و رفت کنار در و دماسنج دیجیتال هوشمند اتاق نامجون رو تنظیم کرد و دمای اتاق رو زیاد کرد.
تهیونگ«الان دیگه سردش نمیشه»
ادامه دارد...
- ۳.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط