{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۳۲)





دیگه دلم نمیخواست ریخت عرشیا رو ببینم

از بعد ماجرای خودکشیش واقعاً ازش بدم اومده بود

اخلاقاش خوب بود

دوستم داشت

ولی برای من ، ضعف یک مرد غیر قابل تحمله 😒



فعلا رابطمو باهاش قطع نکرده بودم چون از دیوونه بازیاش میترسیدم !

ولی اصلا دوست نداشتم باهاش صحبت کنم 😣

خودشم اینو فهمیده بود !



فردا پنجشنبه بود و به مرجان قول داده بودم باهاش برم مهمونی

رفتم تو فکر ...

برم ؟

نرم ؟

چی بپوشم ؟

اصلاً به مامانینا چی بگم ؟


💠 ادامه در وب #از_‌جنس_خاک ؛
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-سی-و-دوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۳)رسیدم جلو در خونه عرشیا و زنگو زدمیکم طول ...

🔹 #او_را ... (۳۴)دوستاش خیلی شوخ و بامزه بودنموقع خوردن کیک...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط