#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_33
«شکارچی در تله»
نورِ قرمزِ چشمکزنِ روی مانیتورِ کوچکِ جیپیاس، تنها چراغِ امید در تاریکیِ مطلق بود. جونگکوک، در حالی که با خشمِ فروخوردهای به سمتِ مبدأِ سیگنال رانندگی میکرد، انگشتانش را روی فرمان میفشرد. عکسِ ا.ت در نورِ ضعیفِ داشبورد، انگار داشت او را صدا میزد.
«حتماً پدرش رو گیر انداختم،» جونگکوک زیر لب غرید. «ولی این بار، یه اشتباهِ بزرگ مرتکب شد.»
او به تنهایی رانندگی میکرد؛ دیگر نمیخواست جانِ تهیونگ و جیمین را به خطر بیندازد. هر کسی که در این بازی نقش داشت، باید خودش با عواقبش روبرو میشد. او به مخفیگاهِ پدرِ ا.ت در حومهی سئول رسیده بود؛ یک کارخانهی متروکه که زمانی متعلق به یکی از شرکتهای پوششیِ پدرش بود.
جونگکوک با سکوتِ کامل وارد شد. نورِ چراغ قوهی دستش، تاریکیِ انبار را میشکافت. هر قدمش، آهسته و حسابشده بود. صدایِ قطراتِ آبی که از سقفِ فلزی میچکید، تنها صدایی بود که سکوت را میشکست.
او به نقطهیِ نشان داده شده روی جیپیاس رسید؛ یک اتاقکِ فلزیِ کوچک در انتهایِ سالن. درِ فلزیِ آن نیمهباز بود. جونگکوک اسلحه را آماده کرد.
«ا.ت؟» صدایش در فضا پیچید. جوابی نیامد.
با احتیاط وارد شد. ا.ت روی صندلیِ فلزی بسته شده بود، بیهوش. نفسِ راحتی کشید. حداقل زنده بود. اما وقتی نگاهش به اطراف افتاد، متوجهِ تله شد. اتاقک، نه یک اتاقِ معمولی، بلکه یک جعبهیِ فلزیِ محکم بود که درِ آن از بیرون قفل میشد. و بدتر از آن، سیمهایِ باریکی که از زیرِ در به سمتِ بیرون کشیده شده بودند.
ناگهان، صدایِ خنده از بالایِ سرش آمد. پدرِ ا.ت، در بالکنِ کوچکِ طبقهیِ دومِ انبار ایستاده بود و لبخندِ پیروزمندانهای بر لب داشت.
«فکر کردی خیلی زرنگی، نه؟» پدرِ ا.ت گفت. «فکر کردی بچهیِ من یه طعمهیِ احمقه؟ اون فقط یه ابزار بود، جونگکوک. ابزاری برایِ کشوندنِ تو به این دام.»
او یک ریموتِ کنترل در دست داشت. «اینجا، جونگکوک، جاییه که همه چیز تموم میشه. برایِ تو... و برایِ تمامِ کسایی که جلویِ من ایستادن.»
جونگکوک فهمید. این یک تلهیِ دوگانه بود. ا.ت را به دام انداخته بود تا او را بیاورد و حالا خودش هم در کنارِ ا.ت گیر افتاده بود.
«تو اشتباه میکنی،» جونگکوک گفت و با چابکی به سمتِ درِ فلزی دوید. «اینجا جاییه که تو برایِ همیشه شکست میخوری.»
او با تمامِ قدرت به در کوبید، اما فلزِ ضخیم حتی تکان هم نخورد. پدرِ ا.ت به آرامی خندید.
«هر چقدر هم تلاش کنی، بیرون نمیری. این انبار پر از گازِ قابلِ اشتعاله. اون سیمهایی که میبینی؟ اونا به یه جرقه وصلن. جونگکوک، خیلی خوشحالم که تونستم آخرین نمایشِ زندگیت رو ببینم.»
با این حرف، پدرِ ا.ت دکمهیِ ریموت را فشار داد. اما به جایِ انفجار، صدایِ آژیرِ خطر از بیرون شنیده شد.
ناگهان، درِ اصلیِ انبار با قدرت باز شد. جونگکوک و ا.ت، هر دو در سکوتِ مطلق، به بیرون نگاه کردند.
تهیونگ و جیمین، با ماشینهایِ زرهیِ مخفیشان، واردِ انبار شدند. پشتِ سرِ آنها، صدها ماشینِ پلیس و نیروهایِ ویژه، کارخانهیِ متروکه را محاصره کرده بودند.
پدرِ ا.ت، رنگش پرید. او انتظارِ پلیس را نداشت. او انتظارِ هیچکس را نداشت جز جونگکوک.
جونگکوک لبخندی زد. «تو فکر کردی با انداختنِ من تویِ تله، منو گیر انداختی؟ ولی من از قبل تمامِ نقشهیِ تو رو به دوستام خبر داده بودم. اونا منتظرِ این لحظه بودن. اونا هم یه نقشه داشتن... و نقشهیِ اونا، تلهیِ تو رو به دامِ خودت تبدیل کرد.»
پدرِ ا.ت با درماندگی به ریموتِ در دستش نگاه کرد. او دیگر هیچ قدرتی نداشت.
از طبقهیِ بالا، ا.ت که حالا به هوش آمده بود و سیمهایِ دستبندش را باز کرده بود، با صدایی آرام گفت: «بابا، وقتشه از این بازیِ کثیف دست بکشی.»
پدرِ ا.ت، با چهرهای پر از شکست، به ا.ت نگاه کرد. چشمانش دیگر آن برقِ شیطانی را نداشت. فقط خستگی بود.
جونگکوک به سمتِ ا.ت رفت و او را در آغوش گرفت.
«حالت خوبه؟»
ا.ت سرش را به سینهیِ او فشرد. «دیگه آره. تو اومدی.»
در بیرون، صدایِ آژیرها هنوز شنیده میشد، اما در آغوشِ جونگکوک، ا.ت احساسِ امنیتِ از دست رفتهاش را دوباره پیدا کرده بود. اما میدانست که این پایانِ کار نیست. پدرش هنوز در آن بالا بود، شکستخورده، اما هنوز هم پدرش. و این رابطهیِ پیچیده، تازه اولِ راه بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#پارت_33
«شکارچی در تله»
نورِ قرمزِ چشمکزنِ روی مانیتورِ کوچکِ جیپیاس، تنها چراغِ امید در تاریکیِ مطلق بود. جونگکوک، در حالی که با خشمِ فروخوردهای به سمتِ مبدأِ سیگنال رانندگی میکرد، انگشتانش را روی فرمان میفشرد. عکسِ ا.ت در نورِ ضعیفِ داشبورد، انگار داشت او را صدا میزد.
«حتماً پدرش رو گیر انداختم،» جونگکوک زیر لب غرید. «ولی این بار، یه اشتباهِ بزرگ مرتکب شد.»
او به تنهایی رانندگی میکرد؛ دیگر نمیخواست جانِ تهیونگ و جیمین را به خطر بیندازد. هر کسی که در این بازی نقش داشت، باید خودش با عواقبش روبرو میشد. او به مخفیگاهِ پدرِ ا.ت در حومهی سئول رسیده بود؛ یک کارخانهی متروکه که زمانی متعلق به یکی از شرکتهای پوششیِ پدرش بود.
جونگکوک با سکوتِ کامل وارد شد. نورِ چراغ قوهی دستش، تاریکیِ انبار را میشکافت. هر قدمش، آهسته و حسابشده بود. صدایِ قطراتِ آبی که از سقفِ فلزی میچکید، تنها صدایی بود که سکوت را میشکست.
او به نقطهیِ نشان داده شده روی جیپیاس رسید؛ یک اتاقکِ فلزیِ کوچک در انتهایِ سالن. درِ فلزیِ آن نیمهباز بود. جونگکوک اسلحه را آماده کرد.
«ا.ت؟» صدایش در فضا پیچید. جوابی نیامد.
با احتیاط وارد شد. ا.ت روی صندلیِ فلزی بسته شده بود، بیهوش. نفسِ راحتی کشید. حداقل زنده بود. اما وقتی نگاهش به اطراف افتاد، متوجهِ تله شد. اتاقک، نه یک اتاقِ معمولی، بلکه یک جعبهیِ فلزیِ محکم بود که درِ آن از بیرون قفل میشد. و بدتر از آن، سیمهایِ باریکی که از زیرِ در به سمتِ بیرون کشیده شده بودند.
ناگهان، صدایِ خنده از بالایِ سرش آمد. پدرِ ا.ت، در بالکنِ کوچکِ طبقهیِ دومِ انبار ایستاده بود و لبخندِ پیروزمندانهای بر لب داشت.
«فکر کردی خیلی زرنگی، نه؟» پدرِ ا.ت گفت. «فکر کردی بچهیِ من یه طعمهیِ احمقه؟ اون فقط یه ابزار بود، جونگکوک. ابزاری برایِ کشوندنِ تو به این دام.»
او یک ریموتِ کنترل در دست داشت. «اینجا، جونگکوک، جاییه که همه چیز تموم میشه. برایِ تو... و برایِ تمامِ کسایی که جلویِ من ایستادن.»
جونگکوک فهمید. این یک تلهیِ دوگانه بود. ا.ت را به دام انداخته بود تا او را بیاورد و حالا خودش هم در کنارِ ا.ت گیر افتاده بود.
«تو اشتباه میکنی،» جونگکوک گفت و با چابکی به سمتِ درِ فلزی دوید. «اینجا جاییه که تو برایِ همیشه شکست میخوری.»
او با تمامِ قدرت به در کوبید، اما فلزِ ضخیم حتی تکان هم نخورد. پدرِ ا.ت به آرامی خندید.
«هر چقدر هم تلاش کنی، بیرون نمیری. این انبار پر از گازِ قابلِ اشتعاله. اون سیمهایی که میبینی؟ اونا به یه جرقه وصلن. جونگکوک، خیلی خوشحالم که تونستم آخرین نمایشِ زندگیت رو ببینم.»
با این حرف، پدرِ ا.ت دکمهیِ ریموت را فشار داد. اما به جایِ انفجار، صدایِ آژیرِ خطر از بیرون شنیده شد.
ناگهان، درِ اصلیِ انبار با قدرت باز شد. جونگکوک و ا.ت، هر دو در سکوتِ مطلق، به بیرون نگاه کردند.
تهیونگ و جیمین، با ماشینهایِ زرهیِ مخفیشان، واردِ انبار شدند. پشتِ سرِ آنها، صدها ماشینِ پلیس و نیروهایِ ویژه، کارخانهیِ متروکه را محاصره کرده بودند.
پدرِ ا.ت، رنگش پرید. او انتظارِ پلیس را نداشت. او انتظارِ هیچکس را نداشت جز جونگکوک.
جونگکوک لبخندی زد. «تو فکر کردی با انداختنِ من تویِ تله، منو گیر انداختی؟ ولی من از قبل تمامِ نقشهیِ تو رو به دوستام خبر داده بودم. اونا منتظرِ این لحظه بودن. اونا هم یه نقشه داشتن... و نقشهیِ اونا، تلهیِ تو رو به دامِ خودت تبدیل کرد.»
پدرِ ا.ت با درماندگی به ریموتِ در دستش نگاه کرد. او دیگر هیچ قدرتی نداشت.
از طبقهیِ بالا، ا.ت که حالا به هوش آمده بود و سیمهایِ دستبندش را باز کرده بود، با صدایی آرام گفت: «بابا، وقتشه از این بازیِ کثیف دست بکشی.»
پدرِ ا.ت، با چهرهای پر از شکست، به ا.ت نگاه کرد. چشمانش دیگر آن برقِ شیطانی را نداشت. فقط خستگی بود.
جونگکوک به سمتِ ا.ت رفت و او را در آغوش گرفت.
«حالت خوبه؟»
ا.ت سرش را به سینهیِ او فشرد. «دیگه آره. تو اومدی.»
در بیرون، صدایِ آژیرها هنوز شنیده میشد، اما در آغوشِ جونگکوک، ا.ت احساسِ امنیتِ از دست رفتهاش را دوباره پیدا کرده بود. اما میدانست که این پایانِ کار نیست. پدرش هنوز در آن بالا بود، شکستخورده، اما هنوز هم پدرش. و این رابطهیِ پیچیده، تازه اولِ راه بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۹۳۱
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط