{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خشــت اول چـون نـهد معـمار کـج تـا ثـریـا مـی رود دیوار ک

خشــت اول چـون نـهد معـمار کـج تـا ثـریـا مـی رود دیوار کـج
گاهی اوقات دختر بچه که کوچیکه مامانش میخواد بره بیرون صداش میزنه.دخترم:بیا لباستو عوض کن.حالا مهم اون لباسیه که میخواد بپوشه.بچه هست دیگه،شایدمامانش بگه دخترم این لباسو بپوش یا اون لباسو بپوش.
خب!اگه مامانی چادر و روسری و مقنعه رو چندین با متوالی به دخترش پیشنهاد بده تا موقع رفتن بپوشن دیگه برا دختره عادته که باید اینا رو بپوشه و خب بعدها هم دلیل و فلسفه شو هم میفهمه.
اگه نخیر.مامانی بگه دخترم هوا گرمه و ... اینا رو نمیخواد بپوشی و دختره هم تو اون لباسای نصفه و نیمه احساس راحتی میکنه و اونا میشه عادتش و همش اونه رو میپوشه و نتیجه شو هم الان میتونید ببینید دیگه.
دیدگاه ها (۲)

پارت 10دوست دختر کوچولوی من همون لحظه تو خوابگاه گروه مطالعه...

شب تولدم فصل 3پارت 6راه افتادیم به سمت بار وقتی وارد شدیم چن...

یه سناریو می‌خوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دختر...

یه سناریو می‌خوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دختر...

پارت ۴= اووووووووومممم صد درصد + خب الهی شکر + راستی لیا تو ...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۱روایت از زبان کایلی...

دید پنهان ,انفجار اشکار

رمان دخت من

دختر کوچولوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط