{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ادامه...]

[ادامه...]

صبح روز بعد...

تهیونگ از آشپزخونه صدا زد:

تهیونگ: بیدار شین.

...

هیچ جوابی نیومد.

دوباره گفت:

تهیونگ: گفتم بیدار شین.

بازم سکوت.

تهیونگ آهی کشید.

رفت سمت اتاق.

در رو باز کرد.

...

کوک روی تخت خوابیده بود.

اما جیمین...

اصلاً روی تخت نبود.

تهیونگ: باز شروع شد...

کوک آروم چشم‌هاشو باز کرد.

کوک: چی شده؟

تهیونگ: جیمین نیست.

کوک نشست.

کوک: این دفعه کجا خوابیده؟

هردوشون شروع کردن گشتن.

زیر تخت...

داخل کمد...

پشت پرده...

بالکن...

هیچی.

همون موقع...

صدای خیلی آرومی از پذیرایی اومد.

«خرررر...»

تهیونگ و کوک به هم نگاه کردن.

آروم جلو رفتن.

...

جیمین روی فرش خوابش برده بود.

کنارش یه کاسه‌ی خالی پفک بود.

روی شکمش هم کنترل تلویزیون.

کوک: ...

تهیونگ: ...

کوک: این چرا هر شب یه جای جدید می‌خوابه؟

تهیونگ شونه بالا انداخت.

تهیونگ: فکر کنم خودش هم نمی‌دونه.

کوک با پا آروم به کف پای جیمین زد.

کوک: هی...

جیمین تکون نخورد.

یه بار دیگه.

کوک: بلند شو.

بازم هیچی.

تهیونگ خم شد و خیلی آروم گفت:

تهیونگ: صبحونه...

جیمین همون لحظه مثل فنر از جا پرید.

جیمین: کجاست؟!

کوک همون‌جا از خنده خم شد.

کوک: باورم نمیشه...

تهیونگ: این روش همیشه جواب میده.

...

چند دقیقه بعد...

هر سه سر میز صبحونه بودن.

جیمین با سرعت مشغول خوردن بود.

کوک بهش نگاه کرد.

کوک: آروم‌تر...

جیمین: نمی‌شه.

کوک: چرا؟

جیمین: غذا سرد میشه.

تهیونگ قهوه‌شو کنار گذاشت.

تهیونگ: امروز عصر یه کار کوتاه داریم.

جیمین سرشو بلند کرد.

جیمین: همون انبار؟

تهیونگ: آره.

کوک: ساعت چند؟

تهیونگ: نزدیک غروب.

همین یک جمله کافی بود.

لبخند جیمین محو شد.

کوک فنجونش رو روی میز گذاشت.

فضای خونه برای چند ثانیه کاملاً عوض شد.

دیگه خبری از شوخی نبود.

تهیونگ آروم گفت:

تهیونگ: مثل همیشه... سریع میریم و برمی‌گردیم.

کوک فقط سر تکون داد.

کوک: فهمیدم.

جیمین هم کوتاه جواب داد.

جیمین: باشه.

...

چند ساعت بعد...

هر سه آماده‌ی رفتن بودن.

کت‌های تیره پوشیده بودن.

هیچ‌کس حرف اضافه‌ای نمی‌زد.

تهیونگ کلید ماشین رو برداشت.

تهیونگ: حرکت.

...

کمتر از یک ساعت بعد...

ماشین جلوی انبار توقف کرد.

هر سه پیاده شدن.

با قدم‌های آروم وارد ساختمان شدن.

چند نفر داخل انبار منتظر ایستاده بودن.

یکی از مردها جلو اومد.

مرد: دیر کردین.

جیمین بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، خیلی آروم گفت:

جیمین: سه دقیقه.

مرد ساکت شد.

تهیونگ پوشه‌ای رو روی میز گذاشت.

تهیونگ: کار تمومه؟

مرد: آره... همه‌چیز طبق قرار آماده‌ست.

کوک نگاهی کوتاه به اطراف انداخت.

همه‌چیز مرتب بود.

تهیونگ پوشه رو برداشت.

تهیونگ: خوبه.

بریم.

هیچ‌کدوم حتی یک ثانیه بیشتر اونجا نموندن.

...

وقتی دوباره سوار ماشین شدن...

چند دقیقه سکوت برقرار بود.

بعد...

جیمین خیلی جدی گفت:

جیمین: تهیونگ...

تهیونگ: هوم؟

جیمین: ...

جیمین: سر راه بستنی می‌خریم؟

سه ثانیه سکوت...

کوک زد زیر خنده.

تهیونگ با لبخند خیلی ریزی سرش رو تکون داد.

تهیونگ: آره...

ولی فقط یکی.

جیمین با ذوق گفت:

جیمین: دو تا!

کوک: شروع شد...
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]شب...ساعت حدود دوازده.کل خونه خاموش بود.کوک و تهیو...

[ادامه...]همون روز...بعدازظهر...بارون آروم روی شیشه‌ها می‌زد...

[ادامه...]غروب...تهیونگ روی مبل نشسته بود و داشت لپ‌تاپش رو ...

[ادامه...]صبح روز بعد...ساعت...۸:۰۰تهیونگ از خواب بیدار شد.خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط