ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 15 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک : بهش بگو کار دار....
حرف تموم نشده بود که هیوری وارد اتاق شد و با لحنی دل خوری گفت
هیوری : عا پسرم ناراحت میشما این چه کاریه ناسلامتی اومدم حالتو بپرسم
جونگکوک با عصبانیت روبه منشیش غرید
جونگکوک : مگه کارت تمومه نشده پس چرا هنوز اینجایی
منشی که نگاهش روبه هیوری خشک شده بود زود از اتاق خارج شد و بعد مردمک چشماش رو سمت هیوری چرخوند و از بین دوندون هاش غرید
جونگکوک : تو چرا اینجایی
هیوری : انقدر ظالم نباش.. اومدم ببینمت دلم برات تنگ شده بود..
جونگکوک شقیقه هاش رو ماساژ دادن و با کلافگی گفت
جونگکوک : حوصله چرت پرتای ترو ندارم هیوری گمشو بیرون
هیوری با عشوه خواستی و نگاه های اغواگرنه اش کنار جونگکوک ایستاد و به میز تکیه داد
هیوری : خب منم بخاطر همین اینجام... مطمئن باش با من حسابی بهت خوش میگذره
جونگکوک پوزخند صدا داری زد و از روی صندلیش بلند شد و جلوی هیوری ایستاد
جونگکوک : چی باعث شده فکر کنی من به دست خورده این اون دست میزنم....حتا اگه همسر پدرم نبودی هیچ وقت اجازه نمیداد از کنارم رد شی
لبخند اغواگر هیوری در لحظه محو شد و اخم غلیظی کرد
هیوری یکی از کارمندان شرکت بود که تمام فکر و زکرش بودن با رئیسش بود اما وقتی از طرف جونگکوک بار ها پس زده شد با نیت اینکه بهش نزدیک میشه با پدرش ازدواج کرد اما نفرت جونگکوک ازش بیشتر شد
جونگکوک : مطمئنم پدرم خوشحال نمیشه اگه بفهمه زنش با همچین سر وعضی اومده بیرون
اشاره به لباس کرد که خیلی کوتاه و باز بود و بعد دوباره روی صندلی نشست و لبتابش رو باز کرد هیوری که بازم جلوی حرفهای جونگکوک لاله شده بود و عصبی از تهدیدش تکیه از روی از میز گرفت و با عصبانی گفت
هیوری : دلتو به اون دختر خوش نکنه پسری رو که حتا مادرش ترک کرده هیچ کس دیگه هم کنارش نمونه مخصوص دختری که دقیقا شبیه مادرته
با حرف آخری نگاه جونگکوک پرید توی نگاهش و با عصبانیت بهش چشم دوخت
هیوری : درسته مگه اون دختر همه چیزش شبیه مادرته نگاهش مهربونیش اهمیت دادنش به تو ... مطمئن باش اونم مثل مادرت ترکت میکنه
جونگکوک که از عصبانیت رگه های گردنش به وضوح دیده میشدن دستش را محکم روی محکم روی میز کوبید و با داد بلندی گفت
جونگکوک : گمشو بیرون همین الان
هیوری به کیفش چنگ زد و با عجله از اتاق خارج شد ....
(๑˙❥˙๑) پارت 15 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک : بهش بگو کار دار....
حرف تموم نشده بود که هیوری وارد اتاق شد و با لحنی دل خوری گفت
هیوری : عا پسرم ناراحت میشما این چه کاریه ناسلامتی اومدم حالتو بپرسم
جونگکوک با عصبانیت روبه منشیش غرید
جونگکوک : مگه کارت تمومه نشده پس چرا هنوز اینجایی
منشی که نگاهش روبه هیوری خشک شده بود زود از اتاق خارج شد و بعد مردمک چشماش رو سمت هیوری چرخوند و از بین دوندون هاش غرید
جونگکوک : تو چرا اینجایی
هیوری : انقدر ظالم نباش.. اومدم ببینمت دلم برات تنگ شده بود..
جونگکوک شقیقه هاش رو ماساژ دادن و با کلافگی گفت
جونگکوک : حوصله چرت پرتای ترو ندارم هیوری گمشو بیرون
هیوری با عشوه خواستی و نگاه های اغواگرنه اش کنار جونگکوک ایستاد و به میز تکیه داد
هیوری : خب منم بخاطر همین اینجام... مطمئن باش با من حسابی بهت خوش میگذره
جونگکوک پوزخند صدا داری زد و از روی صندلیش بلند شد و جلوی هیوری ایستاد
جونگکوک : چی باعث شده فکر کنی من به دست خورده این اون دست میزنم....حتا اگه همسر پدرم نبودی هیچ وقت اجازه نمیداد از کنارم رد شی
لبخند اغواگر هیوری در لحظه محو شد و اخم غلیظی کرد
هیوری یکی از کارمندان شرکت بود که تمام فکر و زکرش بودن با رئیسش بود اما وقتی از طرف جونگکوک بار ها پس زده شد با نیت اینکه بهش نزدیک میشه با پدرش ازدواج کرد اما نفرت جونگکوک ازش بیشتر شد
جونگکوک : مطمئنم پدرم خوشحال نمیشه اگه بفهمه زنش با همچین سر وعضی اومده بیرون
اشاره به لباس کرد که خیلی کوتاه و باز بود و بعد دوباره روی صندلی نشست و لبتابش رو باز کرد هیوری که بازم جلوی حرفهای جونگکوک لاله شده بود و عصبی از تهدیدش تکیه از روی از میز گرفت و با عصبانی گفت
هیوری : دلتو به اون دختر خوش نکنه پسری رو که حتا مادرش ترک کرده هیچ کس دیگه هم کنارش نمونه مخصوص دختری که دقیقا شبیه مادرته
با حرف آخری نگاه جونگکوک پرید توی نگاهش و با عصبانیت بهش چشم دوخت
هیوری : درسته مگه اون دختر همه چیزش شبیه مادرته نگاهش مهربونیش اهمیت دادنش به تو ... مطمئن باش اونم مثل مادرت ترکت میکنه
جونگکوک که از عصبانیت رگه های گردنش به وضوح دیده میشدن دستش را محکم روی محکم روی میز کوبید و با داد بلندی گفت
جونگکوک : گمشو بیرون همین الان
هیوری به کیفش چنگ زد و با عجله از اتاق خارج شد ....
- ۱۸.۱k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط