ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 17 (๑˙❥˙๑)
لحظاتی از خارج شدنش از اتاق میگذشت و دختر با غمی که روی دلش سنگینی میکرد گوشه تخت خودش رو توی ملافه مچاله کرده بود
شاید میخواست با در آغوش گرفتن اون ملافه خودش رو آروم کنه انگار که توی اغوش گرم ای که داره آروم اش میکنه اما تاثیر زیادی روی حال زارش نداشت... چند ضربه آرومی به در اتاق خورد اما اون دختر بی توجه بهش بیشتر ملافه را دوره خودش پیچیده..با کشیده شدن دستگیره در متوجه شد فردی وارد اتاق شده و بعد صدای آروم خانم هان رو شنیدن
خ/هان : دخترم وقت شام بیا پایین ارباب کوچیک گفت اگه نیایی خودش میاد بالا
دختر با صدای ضعیفی که بیشتر شبیه ناله بود گفت
ویوا : بهشون بگو..میل ندارم
خ/هان : دخترم بهتر عصبانی ترشون نکنی میدونی که روی غذا خوردنتون خیلی حساسه
بازم هم مثل همیشه باید تسلیم خواسته ها و تصمیم ها اون میشد چون نه راهی برای درست کردنش داشت نه جرعت رها کردنش رو با بیحوصلگی و با رد اشک های خشک شده روی صورتش از روی تخت نشست دستی به صورتش کشید و خطاب به خانم هان گفت
ویوا : شما میتونید برید منم الان میام
خانم هان تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد ... نه میلی به خوردن داشت نه تاقت دوباره شکستن رو اما باید میرفت این سرنوشت اش بود و باید به نحوهی باهاش میسوخت می ساخت ... وارد سرویس بهداشتی شد و آبی به دست و صورتش زد ...
.....
با قدمهای کوتاه و آروم به سمته میز غذاخوری میرفت ... تنها چند قدم با میز فاصله داشت ... جونگکوک پشت بهش روی صندلی ابتدای میز نشسته بود با احساس ایستاده دختر بدون اینکه به سمتش برگرده با صدای که تحکم توش موج میزد گفت
جونگکوک : بشین
همین یک کلمه همین لحن کافی بود تا دختر مطیع حرف های اون بشه و طبق گفته جونگکوک پیش بره نگاهش رو به زمین دوخت و با قدم های کوچک به سمته میز رفت صندلی روبه روی جونگکوک رو عقب کشید و خواست که بشین اما صدای جونگکوک متوقف اش کرد
جونگکوک : اونجا نه روی این یکی صندلی بشین
به صندلی کنارش اشاره کرد و مشغول کشیدن غذا توی بشقاب اش شد
دختر مکث کوتاهی کرد و صندلی کنارش رو عقب کشید و روش نشست
انگشتانش رو توی هم قفل کرده بود و پوست ناخون هاش رو میکند همیشه عادتش بود موقع های که ناراحت یا عصبی بود پوست ناخون هایش رو می کند ... لحظه توی سکوت گذشت که با گذاشته شدن بشقابی از غذا جلویش دست از کندن پوست ناخون هایش برداشت و مردمک چشم هاش رو بالا آورد و به شوهرش چشم دوخت
اون درحالی که توی بشقاب دیگری غذا میکشید سکوت طولانی مدتی که در سالن حکم فرما بود رو شکست
جونگکوک : میدونی که خوشم نمیاد روی حرف..حرف بزنی ...... ادامه دارد
(๑˙❥˙๑) پارت 17 (๑˙❥˙๑)
لحظاتی از خارج شدنش از اتاق میگذشت و دختر با غمی که روی دلش سنگینی میکرد گوشه تخت خودش رو توی ملافه مچاله کرده بود
شاید میخواست با در آغوش گرفتن اون ملافه خودش رو آروم کنه انگار که توی اغوش گرم ای که داره آروم اش میکنه اما تاثیر زیادی روی حال زارش نداشت... چند ضربه آرومی به در اتاق خورد اما اون دختر بی توجه بهش بیشتر ملافه را دوره خودش پیچیده..با کشیده شدن دستگیره در متوجه شد فردی وارد اتاق شده و بعد صدای آروم خانم هان رو شنیدن
خ/هان : دخترم وقت شام بیا پایین ارباب کوچیک گفت اگه نیایی خودش میاد بالا
دختر با صدای ضعیفی که بیشتر شبیه ناله بود گفت
ویوا : بهشون بگو..میل ندارم
خ/هان : دخترم بهتر عصبانی ترشون نکنی میدونی که روی غذا خوردنتون خیلی حساسه
بازم هم مثل همیشه باید تسلیم خواسته ها و تصمیم ها اون میشد چون نه راهی برای درست کردنش داشت نه جرعت رها کردنش رو با بیحوصلگی و با رد اشک های خشک شده روی صورتش از روی تخت نشست دستی به صورتش کشید و خطاب به خانم هان گفت
ویوا : شما میتونید برید منم الان میام
خانم هان تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد ... نه میلی به خوردن داشت نه تاقت دوباره شکستن رو اما باید میرفت این سرنوشت اش بود و باید به نحوهی باهاش میسوخت می ساخت ... وارد سرویس بهداشتی شد و آبی به دست و صورتش زد ...
.....
با قدمهای کوتاه و آروم به سمته میز غذاخوری میرفت ... تنها چند قدم با میز فاصله داشت ... جونگکوک پشت بهش روی صندلی ابتدای میز نشسته بود با احساس ایستاده دختر بدون اینکه به سمتش برگرده با صدای که تحکم توش موج میزد گفت
جونگکوک : بشین
همین یک کلمه همین لحن کافی بود تا دختر مطیع حرف های اون بشه و طبق گفته جونگکوک پیش بره نگاهش رو به زمین دوخت و با قدم های کوچک به سمته میز رفت صندلی روبه روی جونگکوک رو عقب کشید و خواست که بشین اما صدای جونگکوک متوقف اش کرد
جونگکوک : اونجا نه روی این یکی صندلی بشین
به صندلی کنارش اشاره کرد و مشغول کشیدن غذا توی بشقاب اش شد
دختر مکث کوتاهی کرد و صندلی کنارش رو عقب کشید و روش نشست
انگشتانش رو توی هم قفل کرده بود و پوست ناخون هاش رو میکند همیشه عادتش بود موقع های که ناراحت یا عصبی بود پوست ناخون هایش رو می کند ... لحظه توی سکوت گذشت که با گذاشته شدن بشقابی از غذا جلویش دست از کندن پوست ناخون هایش برداشت و مردمک چشم هاش رو بالا آورد و به شوهرش چشم دوخت
اون درحالی که توی بشقاب دیگری غذا میکشید سکوت طولانی مدتی که در سالن حکم فرما بود رو شکست
جونگکوک : میدونی که خوشم نمیاد روی حرف..حرف بزنی ...... ادامه دارد
- ۲۳.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط