ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 16 (๑˙❥˙๑)
برگ یکی از گلدون ها بالکن رو بین انگشتان گرفت و احساس کرد کمی پژمرده شدن ... به آشپزخونه برگشت و خطاب به خانم هان گفت
ویوا : خانم هان لطفاً بیشتر به این گلدون های بالکن برس بنظر میاد پژمرده شدن
خ/هان : چشم خانم
خانم هان با شنیدن صدای زنگ در از آشپزخونه خارج شد...دختر که میدونست این موقع شب کسی جز شوهرش نمیداد پشت سرش خدمتکار به سمته در قدم برداشت ... با دیدن جونگکوک که سمته پله ها میره با لبخند ملیحی که روی لباش بود قبل از این بره جلوش ایستاده
ویوا : خوش اومدی
اما جونگکوک بدون هیچ حرفی فقد به تکون داد سرش اکتفا کرد و به سمت اتاق مشترکشون رفت دخترلبخندش محو شد و در لحظه نگاهش رنگ غم گرفت ...
........
با صدای بلند جونگکوک که اسمش رو صدا میزد به سمته اتاقش رفت
جونگکوک دوش گرفته بود و با بالا تنه برهنه توی رگال لباس هاش دنبال چیزی میگشت
ویوا : منو صدا کردی
جونگکوک همون طور که لباس ها رو بالای پایین میکرد گفت
جونگکوک : پیراهن مشکی من کجاست پیداش نمیکنم
دختر با یادآوری کاری که با پیراهنش کرد گوشه لبش رو گزید سرش رو پایین انداخت سکوت کرد جونگکوک اینبار عصبانی تر غرید
جونگکوک : چرا لال شدی بگو دیگه
دختر همون طور که با انگشتان بازی میکرد گفت
ویوا : خوب راستش اون.... سوخت.. وقتی داشتم اتوش میکرد...
پیراهنی که دستش بود رو محکم روی زمین پرت کرد و توی فاصله یک قدمیش ایستاد و با داده بلندی گفت
جونگکوک : چند بار بهت گفتم از پس کاری که برنمیایی انجامش نده عرضه هیچ کاری رو نداری
دختر با شنیدن حرف آخر نگاهش پرید توی نگاه جونگکوک و بعض بدی راه گلوش رو بست مگه چیکار کرده بود که سزاوار همچین خشم و عصبانیت بود ... کم کم بغض گلوش تبدیل به اشک های بی صدا شدن و چشماش رو پر کردن اما سرش رو پایین انداخت تا جونگکوک اشک هاش رو نبینه
ویوا : بخدا...از قصد نبود ...یه لحظه حواسم ...پرت شد
کلماتشو بخاطر بغض بریده بریده میشد .. جونگکوک نفس صدا داری کشید و شقیقه هاش رو ماساژ داد و با لحن آروم ترین گفت
جونگکوک : نمیخوام صداتو بشنوم برو بیرون
همین یک کلمه کافی بود تا تمام دنیا اون دختر دوباره روی سرش آوار بشه
سر خشک خشن مثل تمام کلماتش بینشون رد بدل میشد ... با قدم های سریع به سمته سرویس بهداشتی اتاق کناریش دوید نمیخواست بغض اش جلوی اون بشکنه و دختری ضعیف به نظر بیاد ... گوشه لبش رو به دندون گرفت تا بتواند بهض اش رو قورت بده سعی کرد نشکنه سعی کرد به اون بعض و اشک غلبه کنه اما بازم مثل همیشه موفق نبود و تسلیم اشک هاش که مثل گلوله آتیش روی صورتش میریختن شد
(๑˙❥˙๑) پارت 16 (๑˙❥˙๑)
برگ یکی از گلدون ها بالکن رو بین انگشتان گرفت و احساس کرد کمی پژمرده شدن ... به آشپزخونه برگشت و خطاب به خانم هان گفت
ویوا : خانم هان لطفاً بیشتر به این گلدون های بالکن برس بنظر میاد پژمرده شدن
خ/هان : چشم خانم
خانم هان با شنیدن صدای زنگ در از آشپزخونه خارج شد...دختر که میدونست این موقع شب کسی جز شوهرش نمیداد پشت سرش خدمتکار به سمته در قدم برداشت ... با دیدن جونگکوک که سمته پله ها میره با لبخند ملیحی که روی لباش بود قبل از این بره جلوش ایستاده
ویوا : خوش اومدی
اما جونگکوک بدون هیچ حرفی فقد به تکون داد سرش اکتفا کرد و به سمت اتاق مشترکشون رفت دخترلبخندش محو شد و در لحظه نگاهش رنگ غم گرفت ...
........
با صدای بلند جونگکوک که اسمش رو صدا میزد به سمته اتاقش رفت
جونگکوک دوش گرفته بود و با بالا تنه برهنه توی رگال لباس هاش دنبال چیزی میگشت
ویوا : منو صدا کردی
جونگکوک همون طور که لباس ها رو بالای پایین میکرد گفت
جونگکوک : پیراهن مشکی من کجاست پیداش نمیکنم
دختر با یادآوری کاری که با پیراهنش کرد گوشه لبش رو گزید سرش رو پایین انداخت سکوت کرد جونگکوک اینبار عصبانی تر غرید
جونگکوک : چرا لال شدی بگو دیگه
دختر همون طور که با انگشتان بازی میکرد گفت
ویوا : خوب راستش اون.... سوخت.. وقتی داشتم اتوش میکرد...
پیراهنی که دستش بود رو محکم روی زمین پرت کرد و توی فاصله یک قدمیش ایستاد و با داده بلندی گفت
جونگکوک : چند بار بهت گفتم از پس کاری که برنمیایی انجامش نده عرضه هیچ کاری رو نداری
دختر با شنیدن حرف آخر نگاهش پرید توی نگاه جونگکوک و بعض بدی راه گلوش رو بست مگه چیکار کرده بود که سزاوار همچین خشم و عصبانیت بود ... کم کم بغض گلوش تبدیل به اشک های بی صدا شدن و چشماش رو پر کردن اما سرش رو پایین انداخت تا جونگکوک اشک هاش رو نبینه
ویوا : بخدا...از قصد نبود ...یه لحظه حواسم ...پرت شد
کلماتشو بخاطر بغض بریده بریده میشد .. جونگکوک نفس صدا داری کشید و شقیقه هاش رو ماساژ داد و با لحن آروم ترین گفت
جونگکوک : نمیخوام صداتو بشنوم برو بیرون
همین یک کلمه کافی بود تا تمام دنیا اون دختر دوباره روی سرش آوار بشه
سر خشک خشن مثل تمام کلماتش بینشون رد بدل میشد ... با قدم های سریع به سمته سرویس بهداشتی اتاق کناریش دوید نمیخواست بغض اش جلوی اون بشکنه و دختری ضعیف به نظر بیاد ... گوشه لبش رو به دندون گرفت تا بتواند بهض اش رو قورت بده سعی کرد نشکنه سعی کرد به اون بعض و اشک غلبه کنه اما بازم مثل همیشه موفق نبود و تسلیم اشک هاش که مثل گلوله آتیش روی صورتش میریختن شد
- ۱۸.۳k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط