فنفیک چند پارتی عاشقانه ت با ران هایتانی ژانر لطیف
فنفیک چند پارتی عاشقانه ت با ران هایتانی — ژانر: لطیف، احساسی و کمی شاعرانه، عاشقانه __
---
🎧 «در سکوت شب، فقط صدای نفسهای تو»
بادِ خنکی از بین ساختمانهای شینجوکو میگذشت و رشتههای موهای تو رو روی صورتت میلغزوند. تو دستهات رو توی جیب ژاکتت فرو برده بودی، قدمهات بیصدا روی آسفالت خیس میخورد، تا وقتی که صدای آشنای خندهای از پشت سر شنیدی.
«بازم دیر اومدی.»
صدای ران هایتانی بود — با همون لحن بیخیال و نگاه آرامی که همیشه بین بازی و جدی بودن معلق بود.
لبخند زدی، بدون اینکه برگردی:
«تو که گفتی ساعت ده...»
«آره، ولی من دلم خواست زودتر بیام.» صدای قدمهاش نزدیکتر شد. بوی آشنای ادکلنش با نسیم در هم آمیخت، و قبل از اینکه چیزی بگی، حس کردی کت چرمیش رو روی شونههات انداخت.
نگاهت رو بالا گرفتی. چشمهای بنفشش زیر نور چراغ خیابون برق میزد.
«میدونی، همیشه از هوای سرد خوشم میاد...» گفتی.
لبخند کجی زد: «منم. مخصوصاً وقتی یکی هست که بتونه گرمم کنه.»
نفست بند اومد. ران به دیوار تکیه داد، دستاش توی جیبش بود، اما نگاهش فقط روی تو میچرخید. هیچ ردِ خشونتی از گنگ معروف شینجوکو توی اون لحظه تو چهرهش نبود — فقط مردی بود که خسته از همهی هیاهوها، دنبال آرامش توی نگاه کسی میگشت.
«ی/n...»
اسمت از بین لبهاش بیرون اومد، نرم و آهسته.
«آره؟»
«اگه یه روز... دیگه مجبور شدم برم، قول میدی یادت نره؟»
سکوت کردی. فقط صدای بارون ریزی که تازه شروع شده بود، بینتون پخش شد.
بعد به آرامی جلو رفتی، سر انگشتهات رو روی دستش گذاشتی و گفتی:
«فقط اگه قول بدی برگردی.»
برای اولین بار، لبخندش از اون لبخندهای مغرور همیشگی نبود. واقعی بود. تلخ و شیرین باهم.
پیشونیش رو به پیشونیت تکیه داد و زمزمه کرد:
«تو یه درد خوشایندی برای منی، ی/n... و من هیچوقت ازش شفا نمیخوام.»
بارون شدت گرفت. ولی هیچکدومتون عقب نرفتین.
چشمها بسته، نفسها نزدیک —
و در سکوت شب، تنها صدایی که موند، صدای نفسهای بههمگرهخوردهی شما دو نفر بود.
---
---
🎧 «در سکوت شب، فقط صدای نفسهای تو»
بادِ خنکی از بین ساختمانهای شینجوکو میگذشت و رشتههای موهای تو رو روی صورتت میلغزوند. تو دستهات رو توی جیب ژاکتت فرو برده بودی، قدمهات بیصدا روی آسفالت خیس میخورد، تا وقتی که صدای آشنای خندهای از پشت سر شنیدی.
«بازم دیر اومدی.»
صدای ران هایتانی بود — با همون لحن بیخیال و نگاه آرامی که همیشه بین بازی و جدی بودن معلق بود.
لبخند زدی، بدون اینکه برگردی:
«تو که گفتی ساعت ده...»
«آره، ولی من دلم خواست زودتر بیام.» صدای قدمهاش نزدیکتر شد. بوی آشنای ادکلنش با نسیم در هم آمیخت، و قبل از اینکه چیزی بگی، حس کردی کت چرمیش رو روی شونههات انداخت.
نگاهت رو بالا گرفتی. چشمهای بنفشش زیر نور چراغ خیابون برق میزد.
«میدونی، همیشه از هوای سرد خوشم میاد...» گفتی.
لبخند کجی زد: «منم. مخصوصاً وقتی یکی هست که بتونه گرمم کنه.»
نفست بند اومد. ران به دیوار تکیه داد، دستاش توی جیبش بود، اما نگاهش فقط روی تو میچرخید. هیچ ردِ خشونتی از گنگ معروف شینجوکو توی اون لحظه تو چهرهش نبود — فقط مردی بود که خسته از همهی هیاهوها، دنبال آرامش توی نگاه کسی میگشت.
«ی/n...»
اسمت از بین لبهاش بیرون اومد، نرم و آهسته.
«آره؟»
«اگه یه روز... دیگه مجبور شدم برم، قول میدی یادت نره؟»
سکوت کردی. فقط صدای بارون ریزی که تازه شروع شده بود، بینتون پخش شد.
بعد به آرامی جلو رفتی، سر انگشتهات رو روی دستش گذاشتی و گفتی:
«فقط اگه قول بدی برگردی.»
برای اولین بار، لبخندش از اون لبخندهای مغرور همیشگی نبود. واقعی بود. تلخ و شیرین باهم.
پیشونیش رو به پیشونیت تکیه داد و زمزمه کرد:
«تو یه درد خوشایندی برای منی، ی/n... و من هیچوقت ازش شفا نمیخوام.»
بارون شدت گرفت. ولی هیچکدومتون عقب نرفتین.
چشمها بسته، نفسها نزدیک —
و در سکوت شب، تنها صدایی که موند، صدای نفسهای بههمگرهخوردهی شما دو نفر بود.
---
- ۵.۶k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط