چند پارتی از هیوجین وقتی که بهت خیانت کرد و تو
چند پارتی از هیوجین: (وقتی که بهت خیانت کرد و تو.....)
(ده دقیقه بعد)
دوستت پیام داده بود که نزدیکه، توهم مشغول نوشیدن شرابت بودی که صدایی به گوشت خورد که خیلی آشنا بود، برات عجیب بود این صدا چرا باید تو این مکان شنیده بشه، داشتی هعی به اطرافت نگاه میکردی و دنبال صدا بودی اما چیزی ندیدی
ات: نه بابا توهم زدم
و فک کردی که یه توهم کوچیکه چون اون فرد الان باید سره کارش میبود و غیر ممکن بود تو بار پیداش بشه توهم داشتی با شرابی که تو لیوانت بود لذت میبردی که....
شخصی که نباید میدیدی رو دیدی اما به یه صورت دیگه، در حال قمار بازی کردن بود و....
و.....در عین حالا دختری که با لباس باز بهش چسبیده بود و دستش دور کمرش بود
ات: نه نه نه نه.....-با چشمای درشت شده و پر از تعجب- این امکان نداره
بغض اجازه نمیداد به راحتی نفس بکشی، کاملا نفس تنگی گرفته بودی ولی زود و سریع جلوشو گرفتی
بطری آبی که کنار لیوان شرابت بود رو برداشتی و سر کشیدیش
ات: نفس کشیدن- هوفففففف -نفس عمیق
تونستی خودتو آروم کنی ولی تو هر لحظه ای نزدیک بود منفجر بشی و اشکات سرازیر بشه....
موبایلتو برداشتی و رو شماره کسی که "زندگیم" سیوش کرده بودی زدی
همونطور که گوشی رو گذاشته بودی رو گوشت و منتظر جوابش بودی همونطور هم داشتی بهش نگاه میکردی که جواب داد
هیوجین: جونم فرشته چیزی شده؟
ات: نفس عمیق کشیدن- کجایی عزیزم؟
هیوجین: سر کار دیگه گفتم که کار دارم تو رسیدی به قرارت؟
ات: پوزخند اروم- اره من زودتر رسیدم و منتظرم که دوستم بیاد
هیوجین: خب خوبه کاری داشتی؟
ات: میتونی یه لحظه پشت سرتو نگاه کنی؟
هیوجین: چی؟چرا؟ -شک
ات: مگه تو بار همیشگی نیستی؟پس سرتو برگردون...
خیلی زود سرشو برگردوند که با یه نگاه فهمید همه چی خراب شده
و توهم با یه پوزخند غمگین داشتی بهش نگاه میکردی
ات: میدونی....برام مهم نیست که چجوری آدمی هستی....چون مطمئنم دیگه نمیتونیم باهم باشیم.......فقط......دیگه دنبالم نگرد -قطع کردی
گوشی رو قطع کردی و بدون معطلی از اون بار رفتی بیرون یه ماشین گرفتی و سوارش شدی به دوستت هم پیام دادی قرار کنسله
هیوجین سریع بلند شد اومد دنبالت اما نتونست پیدا کنه و از ته دل پشیمون بود میدونست که شاید داری میری خونه پس ماشینشو روشن کرد تا جلوتو بگیره....
تو رسیده بودی خونه فقط وسایل مهمت رو برداشتی و زود از خونه زدی بیرونو تصمیم گرفتی که از این شهر کاملا بری پس بلیطت رو زود گرفتی و رفتی و هیوجین دیگه پیدات نکرد....
(سه ماه بعد)
سر میز قمار، داشتی با تک تک رقیبات بازی میکردی با اعتماد به نفس شرط میبستی و ترسی از هیچی نداشتی....
توُ، تو این بازی وارد بودی آنقدری که معلوم میشد حرفه ای هستی و هیچکس نمیتونست شکستت بده
(ده دقیقه بعد)
دوستت پیام داده بود که نزدیکه، توهم مشغول نوشیدن شرابت بودی که صدایی به گوشت خورد که خیلی آشنا بود، برات عجیب بود این صدا چرا باید تو این مکان شنیده بشه، داشتی هعی به اطرافت نگاه میکردی و دنبال صدا بودی اما چیزی ندیدی
ات: نه بابا توهم زدم
و فک کردی که یه توهم کوچیکه چون اون فرد الان باید سره کارش میبود و غیر ممکن بود تو بار پیداش بشه توهم داشتی با شرابی که تو لیوانت بود لذت میبردی که....
شخصی که نباید میدیدی رو دیدی اما به یه صورت دیگه، در حال قمار بازی کردن بود و....
و.....در عین حالا دختری که با لباس باز بهش چسبیده بود و دستش دور کمرش بود
ات: نه نه نه نه.....-با چشمای درشت شده و پر از تعجب- این امکان نداره
بغض اجازه نمیداد به راحتی نفس بکشی، کاملا نفس تنگی گرفته بودی ولی زود و سریع جلوشو گرفتی
بطری آبی که کنار لیوان شرابت بود رو برداشتی و سر کشیدیش
ات: نفس کشیدن- هوفففففف -نفس عمیق
تونستی خودتو آروم کنی ولی تو هر لحظه ای نزدیک بود منفجر بشی و اشکات سرازیر بشه....
موبایلتو برداشتی و رو شماره کسی که "زندگیم" سیوش کرده بودی زدی
همونطور که گوشی رو گذاشته بودی رو گوشت و منتظر جوابش بودی همونطور هم داشتی بهش نگاه میکردی که جواب داد
هیوجین: جونم فرشته چیزی شده؟
ات: نفس عمیق کشیدن- کجایی عزیزم؟
هیوجین: سر کار دیگه گفتم که کار دارم تو رسیدی به قرارت؟
ات: پوزخند اروم- اره من زودتر رسیدم و منتظرم که دوستم بیاد
هیوجین: خب خوبه کاری داشتی؟
ات: میتونی یه لحظه پشت سرتو نگاه کنی؟
هیوجین: چی؟چرا؟ -شک
ات: مگه تو بار همیشگی نیستی؟پس سرتو برگردون...
خیلی زود سرشو برگردوند که با یه نگاه فهمید همه چی خراب شده
و توهم با یه پوزخند غمگین داشتی بهش نگاه میکردی
ات: میدونی....برام مهم نیست که چجوری آدمی هستی....چون مطمئنم دیگه نمیتونیم باهم باشیم.......فقط......دیگه دنبالم نگرد -قطع کردی
گوشی رو قطع کردی و بدون معطلی از اون بار رفتی بیرون یه ماشین گرفتی و سوارش شدی به دوستت هم پیام دادی قرار کنسله
هیوجین سریع بلند شد اومد دنبالت اما نتونست پیدا کنه و از ته دل پشیمون بود میدونست که شاید داری میری خونه پس ماشینشو روشن کرد تا جلوتو بگیره....
تو رسیده بودی خونه فقط وسایل مهمت رو برداشتی و زود از خونه زدی بیرونو تصمیم گرفتی که از این شهر کاملا بری پس بلیطت رو زود گرفتی و رفتی و هیوجین دیگه پیدات نکرد....
(سه ماه بعد)
سر میز قمار، داشتی با تک تک رقیبات بازی میکردی با اعتماد به نفس شرط میبستی و ترسی از هیچی نداشتی....
توُ، تو این بازی وارد بودی آنقدری که معلوم میشد حرفه ای هستی و هیچکس نمیتونست شکستت بده
- ۳۲.۲k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط