{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه‌ای_پشت_لبخند

#سایه‌ای_پشت_لبخند

پارت : ۱

صبح اولین روز ترم جدید، محوطه دانشگاه پر از صدای خنده و رفت‌وآمد دانشجوها بود.
خورشید از میان درختان بلند محوطه می‌تابید و همه با عجله به سمت کلاس‌هایشان می‌رفتند.
هیچ‌کس خبر نداشت پشت این آرامش، رازی تاریک نفس می‌کشد.
رازی که قرار بود خیلی زود زندگی همه را تغییر دهد...

پارک سوا، کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد و از پله‌های ساختمان اصلی بالا رفت.
همیشه چند دقیقه زودتر به کلاس می‌رسید تا درس‌هایش را مرور کند.
برای او دانشگاه فقط محل درس خواندن نبود؛ تمام آینده‌اش به همینجا گره خورده بود.
لبخند کوچکی روی لبش نشست و وارد کلاس شد.

داخل کلاس، تقریباً همه سر جایشان نشسته بودند.
استاد هنوز نیامده بود و دانشجوها با صدای بلند با هم حرف می‌زدند.
سوا آرام روی صندلی کنار پنجره نشست و کتابش را باز کرد.
اما احساس کرد کسی از همان لحظه ورود، نگاهش می‌کند.

وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش با پسری برخورد کرد که چند ردیف آن‌طرف‌تر ایستاده بود.
موهای مشکی، چهره‌ای آرام و لبخندی ملایم داشت.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که پسر نگاهش را دزدید و روی صندلی خودش نشست.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

استاد وارد کلاس شد و همه ساکت شدند.
بعد از چند دقیقه، برای انجام یک پروژه دو نفره از دانشجوها خواست هم‌گروهی انتخاب کنند.
قبل از اینکه سوا چیزی بگوید، همان پسر آرام از جایش بلند شد.
و مقابل میزش ایستاد.

ـ سلام... من کیم تهیونگم.
سوا لبخند کوتاهی زد و جواب سلامش را داد.
تهیونگ با لحنی آرام گفت: «اگه مشکلی نداری... می‌خوای هم‌گروه بشیم؟»
سوا بعد از چند لحظه فکر کردن، با تکان دادن سر موافقت کرد.

از آن روز، بیشتر وقتشان را کنار هم می‌گذراندند.
تهیونگ همیشه مؤدب، آرام و کمک‌کننده بود.
آنقدر رفتار طبیعی و دلنشینی داشت که همه دوستش داشتند.
حتی اساتید هم او را یکی از بهترین دانشجوهای دانشگاه می‌دانستند.

اما همان شب...
در نقطه‌ای دور از دانشگاه، آژیر چندین خودروی پلیس سکوت خیابان را شکست.
جسد مردی در یکی از کوچه‌های خلوت پیدا شده بود.
کارآگاهان فقط یک جمله را میان خودشان تکرار می‌کردند...
«قاتل زنجیره‌ای... دوباره برگشته است.»

خبر قتل، صبح روز بعد در تمام شبکه‌های خبری پخش شد.
دانشجوها با ترس درباره آن صحبت می‌کردند.
سوا هم با نگرانی اخبار را نگاه می‌کرد.
اما تهیونگ، فقط در سکوت به صفحه گوشی‌اش خیره شده بود.

گوشه لبش، لبخند بسیار کمرنگی نشست.
لبخندی که آن‌قدر کوتاه بود که هیچ‌کس متوجهش نشد.
او گوشی را خاموش کرد، کیفش را برداشت و راهی دانشگاه شد.
درحالی‌که انگار هیچ ارتباطی با آن قتل نداشت.

سوا از دور برایش دست تکان داد و تهیونگ هم مثل همیشه لبخند زد.
هیچ‌کس باور نمی‌کرد این پسر خوش‌اخلاق...
همان هیولایی باشد که پلیس سال‌هاست دنبالش می‌گردد.
و این تازه آغاز کابوسی بود که زندگی سوا را در بر می‌گرفت...

❝ اما درست همان لحظه، پاکتی ناشناس روی میز یکی از کارآگاهان قرار گرفت؛ پاکتی که همه‌چیز را تغییر می‌داد... ❞

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

سایه ای پشت لبخند 🌿پارت : ۲ صبح روز بعد، فضای دانشگاه با همی...

سایه‌ای پشت لبخندپارت : ۳ صبح، محوطه دانشگاه بیش از همیشه شل...

کپشن اصلا مهم نیست ❌💢🥸سلام به فرشته های خودم می خوام چند نکت...

#Shadow_Of_A_Smile#سایه‌ای_پشت_لبخند#پارت_معرفی ❥ اسم : سایه...

#تاج_و_طوفانپارت ۹۴: نتیجه‌ای که باید اعلام شوددر کلاس باز ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط