سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۳
صبح، محوطه دانشگاه بیش از همیشه شلوغ بود.
چند خودروی پلیس کنار ساختمان اصلی پارک شده بودند.
دانشجوها با نگرانی دور هم جمع شده بودند و آرام با هم پچپچ میکردند.
همه فقط درباره ناپدید شدن استاد صحبت میکردند.
سوا با اخم به نوارهای زردرنگ پلیس نگاه کرد.
دلشوره عجیبی تمام وجودش را گرفته بود.
حس میکرد اتفاقات این دانشگاه قرار نیست به همینجا ختم شود.
انگار خطری نامرئی بین همه قدم میزد.
تهیونگ مثل همیشه با ظاهری آراسته وارد محوطه شد.
چند نفر از همکلاسیها به سمتش رفتند و درباره اتفاقات دیشب حرف زدند.
او فقط با آرامش سر تکان میداد و وانمود میکرد شوکه شده است.
هیچکس حتی ذرهای به او شک نکرد.
کمی بعد، سوا کنار تهیونگ نشست.
نگاهی کوتاه به او انداخت و گفت:
«فکر میکنی واقعاً قاتل نزدیک دانشگاه باشه؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گفت: «شاید... هیچوقت نمیشه آدمها رو از روی ظاهرشون شناخت.»
جواب تهیونگ باعث شد سوا چند ثانیه در فکر فرو برود.
حرفش عجیب بود، اما شاید فقط یک نظر ساده محسوب میشد.
او نمیخواست بیدلیل درباره کسی قضاوت کند.
برای همین موضوع را عوض کرد.
همان لحظه، کارآگاه پرونده وارد دانشگاه شد.
او از چند دانشجو درباره استاد گمشده سؤال میپرسید.
نگاهش لحظهای روی تهیونگ ثابت ماند.
اما فقط چند ثانیه... و بعد عبور کرد.
بعد از پایان کلاسها، سوا و تهیونگ به کافه روبهروی دانشگاه رفتند.
هوا کمکم ابری شده بود و باران ریزی میبارید.
سوا برای اولین بار از خاطرات کودکیاش گفت.
و تهیونگ، برخلاف همیشه، با دقت به حرفهایش گوش داد.
وقتی سوا از کافه بیرون رفت، تهیونگ چند لحظه همانجا ماند.
لبخندش آرامآرام محو شد.
چشمان گرمش جای خود را به نگاهی سرد و بیاحساس داد.
انگار دو شخصیت کاملاً متفاوت در وجودش زندگی میکردند.
او از جیب کتش، گوشی دیگری بیرون آورد.
شمارهای ناشناس را گرفت و فقط یک جمله گفت:
«مرحله بعدی امشب انجام میشه.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، تماس را قطع کرد.
همان شب، پلیس خبری عجیب دریافت کرد.
در مقابل درِ اداره، جعبهای کوچک رها شده بود.
داخل آن فقط یک ساعت مچی شکسته دیده میشد.
ساعتی که متعلق به همان استاد گمشده بود.
کارآگاه با دیدن آن، نفسش را حبس کرد.
قاتل دوباره برایشان پیام فرستاده بود.
اما این بار انگار میخواست آنها را به جایی خاص بکشاند.
همه نیروها آماده اعزام شدند.
در همان لحظه، تهیونگ از پنجره اتاقش به باران خیره شده بود.
روی میز، دفترچهای قرار داشت که داخلش نام چند نفر نوشته شده بود.
او خودکار را برداشت...
و آرام، نام یکی از دانشجوهای دانشگاه را دایره کشید.
❝ اما آن دانشجو هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که از همین فردا، زندگیاش وارد تاریکترین کابوس ممکن خواهد شد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳
صبح، محوطه دانشگاه بیش از همیشه شلوغ بود.
چند خودروی پلیس کنار ساختمان اصلی پارک شده بودند.
دانشجوها با نگرانی دور هم جمع شده بودند و آرام با هم پچپچ میکردند.
همه فقط درباره ناپدید شدن استاد صحبت میکردند.
سوا با اخم به نوارهای زردرنگ پلیس نگاه کرد.
دلشوره عجیبی تمام وجودش را گرفته بود.
حس میکرد اتفاقات این دانشگاه قرار نیست به همینجا ختم شود.
انگار خطری نامرئی بین همه قدم میزد.
تهیونگ مثل همیشه با ظاهری آراسته وارد محوطه شد.
چند نفر از همکلاسیها به سمتش رفتند و درباره اتفاقات دیشب حرف زدند.
او فقط با آرامش سر تکان میداد و وانمود میکرد شوکه شده است.
هیچکس حتی ذرهای به او شک نکرد.
کمی بعد، سوا کنار تهیونگ نشست.
نگاهی کوتاه به او انداخت و گفت:
«فکر میکنی واقعاً قاتل نزدیک دانشگاه باشه؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گفت: «شاید... هیچوقت نمیشه آدمها رو از روی ظاهرشون شناخت.»
جواب تهیونگ باعث شد سوا چند ثانیه در فکر فرو برود.
حرفش عجیب بود، اما شاید فقط یک نظر ساده محسوب میشد.
او نمیخواست بیدلیل درباره کسی قضاوت کند.
برای همین موضوع را عوض کرد.
همان لحظه، کارآگاه پرونده وارد دانشگاه شد.
او از چند دانشجو درباره استاد گمشده سؤال میپرسید.
نگاهش لحظهای روی تهیونگ ثابت ماند.
اما فقط چند ثانیه... و بعد عبور کرد.
بعد از پایان کلاسها، سوا و تهیونگ به کافه روبهروی دانشگاه رفتند.
هوا کمکم ابری شده بود و باران ریزی میبارید.
سوا برای اولین بار از خاطرات کودکیاش گفت.
و تهیونگ، برخلاف همیشه، با دقت به حرفهایش گوش داد.
وقتی سوا از کافه بیرون رفت، تهیونگ چند لحظه همانجا ماند.
لبخندش آرامآرام محو شد.
چشمان گرمش جای خود را به نگاهی سرد و بیاحساس داد.
انگار دو شخصیت کاملاً متفاوت در وجودش زندگی میکردند.
او از جیب کتش، گوشی دیگری بیرون آورد.
شمارهای ناشناس را گرفت و فقط یک جمله گفت:
«مرحله بعدی امشب انجام میشه.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، تماس را قطع کرد.
همان شب، پلیس خبری عجیب دریافت کرد.
در مقابل درِ اداره، جعبهای کوچک رها شده بود.
داخل آن فقط یک ساعت مچی شکسته دیده میشد.
ساعتی که متعلق به همان استاد گمشده بود.
کارآگاه با دیدن آن، نفسش را حبس کرد.
قاتل دوباره برایشان پیام فرستاده بود.
اما این بار انگار میخواست آنها را به جایی خاص بکشاند.
همه نیروها آماده اعزام شدند.
در همان لحظه، تهیونگ از پنجره اتاقش به باران خیره شده بود.
روی میز، دفترچهای قرار داشت که داخلش نام چند نفر نوشته شده بود.
او خودکار را برداشت...
و آرام، نام یکی از دانشجوهای دانشگاه را دایره کشید.
❝ اما آن دانشجو هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که از همین فردا، زندگیاش وارد تاریکترین کابوس ممکن خواهد شد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۷۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط