سایه ای پشت لبخند 🌿
سایه ای پشت لبخند 🌿
پارت : ۲
صبح روز بعد، فضای دانشگاه با همیشه فرق داشت.
هیچکس با صدای بلند نمیخندید و همه درباره قتل دیشب حرف میزدند.
ترس، آرامآرام بین دانشجوها ریشه میدواند.
انگار قاتل میتوانست هر لحظه بین خودشان باشد.
سوا گوشیاش را روی میز گذاشت و خبرها را دوباره خواند.
پلیس هنوز هیچ سرنخی از قاتل پیدا نکرده بود.
فقط یک جمله در تمام خبرگزاریها تکرار میشد...
«قاتل زنجیرهای دوباره قربانی گرفته است.»
چند دقیقه بعد تهیونگ وارد کلاس شد.
همان لبخند همیشگی روی صورتش بود.
با آرامش کنار سوا نشست و برایش قهوهای که خریده بود روی میز گذاشت.
انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
ـ صبح بخیر، سوا...
دختر با لبخند تشکر کرد اما نگاهش روی چشمان تهیونگ ماند.
نمیدانست چرا...
اما احساس عجیبی نسبت به او پیدا کرده بود.
استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد به خاطر اتفاقات اخیر،
امنیت دانشگاه افزایش پیدا میکند.
چند مأمور پلیس هم قرار بود مدتی در محوطه حضور داشته باشند.
همهمه تمام کلاس را پر کرد.
بعد از پایان کلاس، سوا و تهیونگ برای انجام پروژه به کتابخانه رفتند.
ساعتها کنار هم نشستند و درباره درس صحبت کردند.
گاهی هم با شوخیهای ساده میخندیدند.
رابطهشان هر روز صمیمیتر میشد.
همان موقع، چند خیابان آنطرفتر...
کارآگاه پرونده، پاکت ناشناسی را که صبح روی میزش پیدا شده بود باز کرد.
داخل پاکت فقط یک عکس قرار داشت.
عکسی از قربانی بعدی... قبل از اینکه کشته شود.
پشت عکس، با خودکار مشکی فقط یک جمله نوشته شده بود...
«دیر رسیدی... مثل همیشه.»
کارآگاه با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید.
قاتل داشت با پلیس بازی میکرد.
غروب، سوا از دانشگاه بیرون آمد.
تهیونگ تا ایستگاه اتوبوس همراهش رفت.
قبل از خداحافظی، چند لحظه به او خیره شد و لبخند زد.
لبخندی که برای سوا آرامشبخش بود.
اما چند ساعت بعد...
تهیونگ در خیابانی تاریک مقابل ساختمانی قدیمی ایستاده بود.
نگاهش روی پنجره طبقه سوم قفل شد.
بدون اینکه کسی متوجه شود، وارد ساختمان شد.
چند دقیقه بعد...
(دوستان این تیکه جنایی اگر با خوندش حالتون بد میشه نخونین و ادامه داستان رو بخونین )
تهیونگ خیلی ارام قدم های سنگینی رو به سمت پله های اون ساختمان بر می داره . استاد با دیدن چهره تهیونگ، چند قدم عقب رفت.
با ناباوری گفت:
«پس... حدسم درست بود...»
تهیونگ بدون هیچ تغییری در حالت چهرهاش به او خیره شد.
استاد ادامه داد:
«چند هفته بود دوربینهای دانشگاه رو بررسی میکردم... هر بار قبل از ناپدید شدن یکی از قربانیها، فقط یک نفر توی تصاویر تکرار میشد... تو... کیم تهیونگ.»
تهیونگ آرام لبخند زد.
«باهوشتر از چیزی بودی که فکر میکردم، استاد.»
استاد با دستهای لرزان گوشیاش را بیرون آورد.
«من همه مدارک رو برای پلیس فرستادم... دیر یا زود دستگیر میشی.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«اشتباهت همین بود... فکر کردی وقت کافی داری.»
تهیونگ خیلی اروم نزدیک شد و با چشم های خمار نگاهش کرد.
«ولی وقت کافی نداری.... تمام »
به سرعت یک مشت به فکش می زنه که استاد روی زمین پرت میشه تهیونگ خیلی اروم دستش رو توی جیبش می بره و یکی از پاهاش رو روی گردن مرد میزاره تا با خفه گی از این دنیا خارج بشه . تهیونگ فشار پاهاش رو بیشتر کرد و مرد با التماس به پاهاش ضربه می زد و دیگر جونی در بدن نداشت که بخواد تقلا کنه و خداحافظ استاد اون دنیا خوش بگذره
چند دقیقه بعد، تهیونگ نفس عمیقی کشید، دستکشهایش را عوض کرد و گوشی استاد را برداشت.
بعد از پاک کردن اطلاعات، تنها یک عکس را روی صفحه باقی گذاشت؛ عکسی که پلیس را به مسیری اشتباه هدایت میکرد.
قبل از ترک ساختمان، نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و زیر لب گفت:
«هیچکس نباید از راز من باخبر بشه...»
صبح روز بعد، خبر ناپدید شدن یکی از استادهای دانشگاه، همه را شوکه کرد.
هیچ اثری از او پیدا نشده بود.
سوا با نگرانی به اطراف نگاه کرد...
درحالیکه تهیونگ آرام و بیصدا، درست کنار او ایستاده بود.
❝ اما سوا نمیدانست درست پشت سرش، نگاه سرد تهیونگ روی او ثابت مانده بود... انگار او قربانی بعدی را انتخاب کرده بود. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲
صبح روز بعد، فضای دانشگاه با همیشه فرق داشت.
هیچکس با صدای بلند نمیخندید و همه درباره قتل دیشب حرف میزدند.
ترس، آرامآرام بین دانشجوها ریشه میدواند.
انگار قاتل میتوانست هر لحظه بین خودشان باشد.
سوا گوشیاش را روی میز گذاشت و خبرها را دوباره خواند.
پلیس هنوز هیچ سرنخی از قاتل پیدا نکرده بود.
فقط یک جمله در تمام خبرگزاریها تکرار میشد...
«قاتل زنجیرهای دوباره قربانی گرفته است.»
چند دقیقه بعد تهیونگ وارد کلاس شد.
همان لبخند همیشگی روی صورتش بود.
با آرامش کنار سوا نشست و برایش قهوهای که خریده بود روی میز گذاشت.
انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
ـ صبح بخیر، سوا...
دختر با لبخند تشکر کرد اما نگاهش روی چشمان تهیونگ ماند.
نمیدانست چرا...
اما احساس عجیبی نسبت به او پیدا کرده بود.
استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد به خاطر اتفاقات اخیر،
امنیت دانشگاه افزایش پیدا میکند.
چند مأمور پلیس هم قرار بود مدتی در محوطه حضور داشته باشند.
همهمه تمام کلاس را پر کرد.
بعد از پایان کلاس، سوا و تهیونگ برای انجام پروژه به کتابخانه رفتند.
ساعتها کنار هم نشستند و درباره درس صحبت کردند.
گاهی هم با شوخیهای ساده میخندیدند.
رابطهشان هر روز صمیمیتر میشد.
همان موقع، چند خیابان آنطرفتر...
کارآگاه پرونده، پاکت ناشناسی را که صبح روی میزش پیدا شده بود باز کرد.
داخل پاکت فقط یک عکس قرار داشت.
عکسی از قربانی بعدی... قبل از اینکه کشته شود.
پشت عکس، با خودکار مشکی فقط یک جمله نوشته شده بود...
«دیر رسیدی... مثل همیشه.»
کارآگاه با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید.
قاتل داشت با پلیس بازی میکرد.
غروب، سوا از دانشگاه بیرون آمد.
تهیونگ تا ایستگاه اتوبوس همراهش رفت.
قبل از خداحافظی، چند لحظه به او خیره شد و لبخند زد.
لبخندی که برای سوا آرامشبخش بود.
اما چند ساعت بعد...
تهیونگ در خیابانی تاریک مقابل ساختمانی قدیمی ایستاده بود.
نگاهش روی پنجره طبقه سوم قفل شد.
بدون اینکه کسی متوجه شود، وارد ساختمان شد.
چند دقیقه بعد...
(دوستان این تیکه جنایی اگر با خوندش حالتون بد میشه نخونین و ادامه داستان رو بخونین )
تهیونگ خیلی ارام قدم های سنگینی رو به سمت پله های اون ساختمان بر می داره . استاد با دیدن چهره تهیونگ، چند قدم عقب رفت.
با ناباوری گفت:
«پس... حدسم درست بود...»
تهیونگ بدون هیچ تغییری در حالت چهرهاش به او خیره شد.
استاد ادامه داد:
«چند هفته بود دوربینهای دانشگاه رو بررسی میکردم... هر بار قبل از ناپدید شدن یکی از قربانیها، فقط یک نفر توی تصاویر تکرار میشد... تو... کیم تهیونگ.»
تهیونگ آرام لبخند زد.
«باهوشتر از چیزی بودی که فکر میکردم، استاد.»
استاد با دستهای لرزان گوشیاش را بیرون آورد.
«من همه مدارک رو برای پلیس فرستادم... دیر یا زود دستگیر میشی.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«اشتباهت همین بود... فکر کردی وقت کافی داری.»
تهیونگ خیلی اروم نزدیک شد و با چشم های خمار نگاهش کرد.
«ولی وقت کافی نداری.... تمام »
به سرعت یک مشت به فکش می زنه که استاد روی زمین پرت میشه تهیونگ خیلی اروم دستش رو توی جیبش می بره و یکی از پاهاش رو روی گردن مرد میزاره تا با خفه گی از این دنیا خارج بشه . تهیونگ فشار پاهاش رو بیشتر کرد و مرد با التماس به پاهاش ضربه می زد و دیگر جونی در بدن نداشت که بخواد تقلا کنه و خداحافظ استاد اون دنیا خوش بگذره
چند دقیقه بعد، تهیونگ نفس عمیقی کشید، دستکشهایش را عوض کرد و گوشی استاد را برداشت.
بعد از پاک کردن اطلاعات، تنها یک عکس را روی صفحه باقی گذاشت؛ عکسی که پلیس را به مسیری اشتباه هدایت میکرد.
قبل از ترک ساختمان، نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و زیر لب گفت:
«هیچکس نباید از راز من باخبر بشه...»
صبح روز بعد، خبر ناپدید شدن یکی از استادهای دانشگاه، همه را شوکه کرد.
هیچ اثری از او پیدا نشده بود.
سوا با نگرانی به اطراف نگاه کرد...
درحالیکه تهیونگ آرام و بیصدا، درست کنار او ایستاده بود.
❝ اما سوا نمیدانست درست پشت سرش، نگاه سرد تهیونگ روی او ثابت مانده بود... انگار او قربانی بعدی را انتخاب کرده بود. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۵۲
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط