سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۴
باران بیوقفه روی شیشههای دانشگاه میکوبید.
هوای گرفته، اضطراب عجیبی بین دانشجوها ایجاد کرده بود.
بعد از ناپدید شدن استاد، کلاسها دیگر مثل قبل آرام نبودند.
همه احساس میکردند اتفاق بد دیگری در راه است.
سوا در راهروی دانشگاه قدم میزد که صدای همهمهای توجهش را جلب کرد.
چند دانشجو دور تابلوی اعلانات جمع شده بودند.
وقتی خودش را به آنجا رساند، برگهای دید که رویش نوشته بود:
«هرکس اطلاعاتی درباره استاد گمشده دارد، با پلیس تماس بگیرد.»
او با نگرانی آهی کشید.
همان لحظه تهیونگ از پشت سرش نزدیک شد.
ـ حالت خوبه؟
سوا فقط سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
تهیونگ لبخند آرامی زد و گفت:
«نگران نباش... پلیس بالاخره پیداش میکنه.»
لحنش آنقدر مطمئن بود که سوا برای لحظهای آرام شد.
اما نمیدانست دلیل این اطمینان چیست.
ظهر، استاد درس جرمشناسی وارد کلاس شد.
او درباره قاتلان زنجیرهای و طرز فکرشان صحبت میکرد.
بیشتر دانشجوها با ترس گوش میدادند.
اما تهیونگ بیحالت، فقط به تخته خیره شده بود.
استاد گفت:
«بعضی قاتلها آنقدر عادی رفتار میکنند که ممکن است سالها کنار شما زندگی کنند و هرگز به آنها شک نکنید.»
با شنیدن این جمله، سوا ناخودآگاه به تهیونگ نگاه کرد.
او فقط مشغول یادداشتبرداری بود.
بعد از پایان کلاس، سوا و تهیونگ به سمت خروجی رفتند.
در راه، یکی از دانشجوها با لبخند به سوا نزدیک شد.
نامش کانگ مینجائه بود؛ پسری که مدتها بود به سوا علاقه داشت.
او از سوا خواست اگر فرصت داشت، با هم قهوه بنوشند.
سوا با احترام درخواستش را رد کرد.
مینجائه لبخند تلخی زد و گفت:
«اشکالی نداره... شاید یه وقت دیگه.»
بعد آرام از کنارشان دور شد.
سوا متوجه نشد که تهیونگ تا آخرین لحظه، رفتن مینجائه را زیر نظر داشت.
نگاهش سردتر از همیشه شده بود.
اما وقتی سوا صدایش زد، دوباره همان لبخند همیشگی روی صورتش نشست.
انگار آن نگاه هرگز وجود نداشت.
شب، تهیونگ در اتاق تاریکش روبهروی دیواری ایستاده بود.
روی دیوار، چند عکس و یادداشت با نخهای قرمز به هم وصل شده بودند.
در میان آنها، عکس تازهای دیده میشد...
عکس کانگ مینجائه.
تهیونگ چند ثانیه به آن خیره ماند.
سپس آرام دستش را بالا برد و عکس را از دیوار جدا کرد.
لبخند محوی روی لبش نشست؛ لبخندی که هیچ معنای خوبی نداشت.
❝ اما تهیونگ نمیدانست کسی از پشت پنجره، سایهی او را دیده و حالا اولین تکه از پازل این راز تاریک در حال کامل شدن بود... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۴
باران بیوقفه روی شیشههای دانشگاه میکوبید.
هوای گرفته، اضطراب عجیبی بین دانشجوها ایجاد کرده بود.
بعد از ناپدید شدن استاد، کلاسها دیگر مثل قبل آرام نبودند.
همه احساس میکردند اتفاق بد دیگری در راه است.
سوا در راهروی دانشگاه قدم میزد که صدای همهمهای توجهش را جلب کرد.
چند دانشجو دور تابلوی اعلانات جمع شده بودند.
وقتی خودش را به آنجا رساند، برگهای دید که رویش نوشته بود:
«هرکس اطلاعاتی درباره استاد گمشده دارد، با پلیس تماس بگیرد.»
او با نگرانی آهی کشید.
همان لحظه تهیونگ از پشت سرش نزدیک شد.
ـ حالت خوبه؟
سوا فقط سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
تهیونگ لبخند آرامی زد و گفت:
«نگران نباش... پلیس بالاخره پیداش میکنه.»
لحنش آنقدر مطمئن بود که سوا برای لحظهای آرام شد.
اما نمیدانست دلیل این اطمینان چیست.
ظهر، استاد درس جرمشناسی وارد کلاس شد.
او درباره قاتلان زنجیرهای و طرز فکرشان صحبت میکرد.
بیشتر دانشجوها با ترس گوش میدادند.
اما تهیونگ بیحالت، فقط به تخته خیره شده بود.
استاد گفت:
«بعضی قاتلها آنقدر عادی رفتار میکنند که ممکن است سالها کنار شما زندگی کنند و هرگز به آنها شک نکنید.»
با شنیدن این جمله، سوا ناخودآگاه به تهیونگ نگاه کرد.
او فقط مشغول یادداشتبرداری بود.
بعد از پایان کلاس، سوا و تهیونگ به سمت خروجی رفتند.
در راه، یکی از دانشجوها با لبخند به سوا نزدیک شد.
نامش کانگ مینجائه بود؛ پسری که مدتها بود به سوا علاقه داشت.
او از سوا خواست اگر فرصت داشت، با هم قهوه بنوشند.
سوا با احترام درخواستش را رد کرد.
مینجائه لبخند تلخی زد و گفت:
«اشکالی نداره... شاید یه وقت دیگه.»
بعد آرام از کنارشان دور شد.
سوا متوجه نشد که تهیونگ تا آخرین لحظه، رفتن مینجائه را زیر نظر داشت.
نگاهش سردتر از همیشه شده بود.
اما وقتی سوا صدایش زد، دوباره همان لبخند همیشگی روی صورتش نشست.
انگار آن نگاه هرگز وجود نداشت.
شب، تهیونگ در اتاق تاریکش روبهروی دیواری ایستاده بود.
روی دیوار، چند عکس و یادداشت با نخهای قرمز به هم وصل شده بودند.
در میان آنها، عکس تازهای دیده میشد...
عکس کانگ مینجائه.
تهیونگ چند ثانیه به آن خیره ماند.
سپس آرام دستش را بالا برد و عکس را از دیوار جدا کرد.
لبخند محوی روی لبش نشست؛ لبخندی که هیچ معنای خوبی نداشت.
❝ اما تهیونگ نمیدانست کسی از پشت پنجره، سایهی او را دیده و حالا اولین تکه از پازل این راز تاریک در حال کامل شدن بود... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۲۴
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط