『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁵
جونگکوک چند ثانیه به دیوار بلند زندان خیره شد بعد نگاهش روی لولهی آب زنگزدهای افتاد که تا نیمههای دیوار بالا رفته بود و پوزخندی زد
جونگکوک : از همون میریم بالا
تهیونگ : شوخی میکنی...؟
جونگکوک : اگه راه بهتری بلدی بگو
تهیونگ چیزی نگفت ، فقط نفس عمیقی کشید و پشت سر جونگکوک راه افتاد .
جونگکوک اولین نفر از لوله بالا رفت ؛ دستهای خالکوبیشدهاش محکم دور لوله قفل شده بود و با مهارت خودش رو بالا میکشید. تهیونگ هم پشت سرش شروع به بالا رفتن کرد. باد سرد شب لباس زندان را به تنشان میچسباند. چند ثانیه بعد، جونگکوک خودش را به لبهی دیوار رساند و با احتیاط روی دیوار نشست و دستش را برای تهیونگ دراز کرد ، تهیونگ دستش را گرفت و بالا آمد. حالا هر دو روی دیوار اصلی زندان ایستاده بودند.
اون طرف دیوار جنگلی تاریک زیر نور کمرنگ ماه دیده میشد. آزادی فقط چند متر آنطرفتر بود. اما قبل از اینکه بتوانند پایین بروندنور خیرهکنندهی یک پروژکتور مستقیم روی صورتشان افتاد.
_ اونجان!
صدای آژیر دوباره بلند شد.
_ شلیک نکنین! زنده میخوایمشون!
جونگکوک بدون معطلی از دیوار پایین پرید و تهیونگ هم پشت سرش پرید . هر دو با شدت روی دیوار سر خوردند و با زانو فرود اومدن ؛ زانوهایشان از برخورد با سنگها درد گرفته بود اما فرصت ایستادن نداشتند. صدای پارس سگها از پشت دیوار حالا بلند تر شده بود . لحظهای بعد، نور چراغقوهها از بالای دیوار روی درختها افتاد. جونگکوک از بین بوتهها عبور کرد ؛ شاخهها صورت و دستهایش را خراش میدادند. تهیونگ درست پشت سرش میدوید. صدای سگها هر لحظه نزدیکتر میشد و نشان میداد بیرون اومدن . ناگهان پای تهیونگ به ریشهی درختی گیر کرد ، تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
تهیونگ : آخ...
قبل از اینکه بلند شود، صدای غرش یکی از سگها را درست پشت سرش شنید. جونگکوک برگشت. بدون فکر خودش را بین تهیونگ و سگ انداخت و سگ به سمتش حمله کرد. جونگکوک بازویش را جلوی صورتش گرفت و با دست دیگر، قلادهی سگ رو محکم گرفت تا نتواند جلوتر بیاید. دندانهای سگ فقط چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت . تهیونگ سریع از روی زمین بلند شد و اطرافش را نگاه کرد. چشمش به تکه شاخهی قطوری افتاد. سریع شاخه رو برداشت و با تمام قدرت به زمین کنار سگ کوبید. سگ از صدای ضربه ترسید و چند قدم عقب پرید. جونگکوک همان لحظه خودش را عقب کشید.
تهیونگ : بدو!
این بار تهیونگ مچ دست جونگکوک را گرفت و هر دو دوباره میان درختها دویدند. صدای پارس سگها کمکم دورتر میشد...اما هنوز قطع نشده بود. چند دقیقه بعد، هر دو نفسزنان پشت یک صخرهی بزرگ پناه گرفتند. برای چند ثانیه...فقط صدای نفس نفس هاشون شنیده میشد. بعد جونگکوک لبخند خستهای زد.
جونگکوک : فکر کنم...بالاخره از زندان زدیم بیرون
تهیونگ خواست چیزی بگه اما ناگهان صدای موتور چند ماشین از دور به گوش رسید. نور چراغهایشان میان درختها دیده میشد. جونگکوک لبخندش محو شد.
جونگکوک : ولی...تعقیب...هنوز تموم نشده
....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁵
جونگکوک چند ثانیه به دیوار بلند زندان خیره شد بعد نگاهش روی لولهی آب زنگزدهای افتاد که تا نیمههای دیوار بالا رفته بود و پوزخندی زد
جونگکوک : از همون میریم بالا
تهیونگ : شوخی میکنی...؟
جونگکوک : اگه راه بهتری بلدی بگو
تهیونگ چیزی نگفت ، فقط نفس عمیقی کشید و پشت سر جونگکوک راه افتاد .
جونگکوک اولین نفر از لوله بالا رفت ؛ دستهای خالکوبیشدهاش محکم دور لوله قفل شده بود و با مهارت خودش رو بالا میکشید. تهیونگ هم پشت سرش شروع به بالا رفتن کرد. باد سرد شب لباس زندان را به تنشان میچسباند. چند ثانیه بعد، جونگکوک خودش را به لبهی دیوار رساند و با احتیاط روی دیوار نشست و دستش را برای تهیونگ دراز کرد ، تهیونگ دستش را گرفت و بالا آمد. حالا هر دو روی دیوار اصلی زندان ایستاده بودند.
اون طرف دیوار جنگلی تاریک زیر نور کمرنگ ماه دیده میشد. آزادی فقط چند متر آنطرفتر بود. اما قبل از اینکه بتوانند پایین بروندنور خیرهکنندهی یک پروژکتور مستقیم روی صورتشان افتاد.
_ اونجان!
صدای آژیر دوباره بلند شد.
_ شلیک نکنین! زنده میخوایمشون!
جونگکوک بدون معطلی از دیوار پایین پرید و تهیونگ هم پشت سرش پرید . هر دو با شدت روی دیوار سر خوردند و با زانو فرود اومدن ؛ زانوهایشان از برخورد با سنگها درد گرفته بود اما فرصت ایستادن نداشتند. صدای پارس سگها از پشت دیوار حالا بلند تر شده بود . لحظهای بعد، نور چراغقوهها از بالای دیوار روی درختها افتاد. جونگکوک از بین بوتهها عبور کرد ؛ شاخهها صورت و دستهایش را خراش میدادند. تهیونگ درست پشت سرش میدوید. صدای سگها هر لحظه نزدیکتر میشد و نشان میداد بیرون اومدن . ناگهان پای تهیونگ به ریشهی درختی گیر کرد ، تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
تهیونگ : آخ...
قبل از اینکه بلند شود، صدای غرش یکی از سگها را درست پشت سرش شنید. جونگکوک برگشت. بدون فکر خودش را بین تهیونگ و سگ انداخت و سگ به سمتش حمله کرد. جونگکوک بازویش را جلوی صورتش گرفت و با دست دیگر، قلادهی سگ رو محکم گرفت تا نتواند جلوتر بیاید. دندانهای سگ فقط چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت . تهیونگ سریع از روی زمین بلند شد و اطرافش را نگاه کرد. چشمش به تکه شاخهی قطوری افتاد. سریع شاخه رو برداشت و با تمام قدرت به زمین کنار سگ کوبید. سگ از صدای ضربه ترسید و چند قدم عقب پرید. جونگکوک همان لحظه خودش را عقب کشید.
تهیونگ : بدو!
این بار تهیونگ مچ دست جونگکوک را گرفت و هر دو دوباره میان درختها دویدند. صدای پارس سگها کمکم دورتر میشد...اما هنوز قطع نشده بود. چند دقیقه بعد، هر دو نفسزنان پشت یک صخرهی بزرگ پناه گرفتند. برای چند ثانیه...فقط صدای نفس نفس هاشون شنیده میشد. بعد جونگکوک لبخند خستهای زد.
جونگکوک : فکر کنم...بالاخره از زندان زدیم بیرون
تهیونگ خواست چیزی بگه اما ناگهان صدای موتور چند ماشین از دور به گوش رسید. نور چراغهایشان میان درختها دیده میشد. جونگکوک لبخندش محو شد.
جونگکوک : ولی...تعقیب...هنوز تموم نشده
....ادامه دارد
- ۷۳۲
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط