『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁶
شب هنوز تمام نشده بود. جونگکوک و تهیونگ پشت صخرهای بزرگ، بیحرکت نشسته بودند. صدای موتور ماشینهای پلیس هر چند دقیقه یکبار از میان درختها عبور میکرد و نور چراغهایشان شاخهها را روشن میکرد.
جونگکوک : تا وقتی مطمئن نشدیم که رفتن ، از اینجا تکون نمیخوریم
چند دقیقه بعد...دو خودروی پلیس از جادهی باریکی که کنار جنگل کشیده شده بود، عبور کردند. صدای بیسیمشان حتی از همان فاصله هم شنیده میشد.
_ گروه چهار، محدودهی شرقی پاکسازی شد.
_ به جستوجو ادامه بدین. احتمالاً هنوز از جنگل خارج نشدن.
نور چراغها چند ثانیه روی صخرهای که آن دو پشتش پنهان شده بودند، مکث کرد. تهیونگ ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. اما ماشین دوباره حرکت کرد و دور شد. جونگکوک سرش رو به سخره تکیه داد و چند لحظه چشماشو بسته
تهیونگ: تا کی باید اینجا بمونیم ؟
جونگکوک : تا وقتی که برن
ناگهان سرش رو از روی سنگ بلند کرد
جونگکوک : صبر کن...
تهیونگ: چی شده؟!
جونگکوک به پای جونگکوک اشاره کرد . هنگام فرار از دیوار، شلوارش از قسمت ساق پاره شده بود و حالا خون آرامآرام از روی مچ پایش پایین میآمد . جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک : چرا چیزی نگفتی؟
تهیونگ شانه بالا انداخت
تهیونگ: وقتش نبود
جونگکوک بدون حرف جلوی تهیونگ زانو زد و تکهای از آستین لباس زندانش را پاره کرد و دور زخم بست. تهیونگ با تعجب نگاهش میکرد.
تهیونگ : لازم نیست.....
جونگکوک گره پارچه رو محکم کرد
جونگکوک : اگه عفونت کنه، نمیتونی راه بری
تهیونگ : ممنون...
جونگکوک فقط از جایش بلند شد
جونگکوک : نیازی به تشکر نیست
و راه افتاد ، تهیونگ هم پشت سرش حرکت کرد.
.....
کم کم خورشید طلوع کرد و اولین پرتو های نور از بین درختان رو جنگل تابید ، هردو هنوز درحال راه رفتن بودند . شب بیخوابی و راه رفتن، توان هر دو را گرفته بود و پای زخمی تهیونگ هم حالا بیشتر درد میکرد. جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، مسیرش را عوض کرد.
تهیونگ : کجا میریم؟
جونگکوک : پیش یکی از دوستام
.....
حدود یک ساعت بعد...آنها وارد یکی از محلههای خلوت شهر شدند. لباسهای زندان، خاک و گل روی صورتشان و خستگی، باعث شده بود به سختی شناخته شوند. جونگکوک جلوی یک ساختمان قدیمی ایستاد. چند لحظه به پنجرهی طبقهی سوم خیره ماند و بعد زنگ را فشار داد. چند ثانیه بعد.. در ساختمان باز شد. جونگسو با چهره ای خواب آلود آنجا ایستاده بود اما همین که چشمش به جونگکوک افتاد، خواب از سرش پرید.
جونگ سو :جونگکوک...؟!
نگاهش به لباس زندان و بعد به تهیونگ افتاد.
جونگ سو : تو... فرار کردی؟!
جونگکوک : بذار بیایم داخل بعد توضیح میدم
جونگسو بدون سؤال بیشتر، کنار رفت و بعد از وارد شدن تهیونگ و جونگکوک در را بست و پردهها را کشید.
جونگ سو : هیچکس دنبالتون نیومده؟
جونگکوک : فعلاً نه
جونگ سو : خوبه
تازه متوجه شد شلوار تهیونگ از قسمت ساق پا خونی شده است و اخم کرد
جونگ سو : زخمی شدی ؟!
جونگکوک سر تکان داد
جونگکوک : جعبهی کمکهای اولیه کجاست؟
جونگسو سریع از داخل کمد جعبه را آورد و به جونگکوک داد . جونگکوک روی زمین نشست و مقابل تهیونگ زانو زد. پارچهی خونی را باز کرد ، زخم عمیقتر از چیزی بود که شب قبل دیده میشد. پنبه را به الکل آغشته کرد.
جونگکوک : احتمالا یکم میسوزه
تهیونگ : مشکلی نیست
و لبخند خسته ای زد . جونگکوک بدون اینکه حرفی بزند، زخم را تمیز کرد و با دقت باند پیچید. جونگسو که تمام مدت ساکت نگاهشان میکرد، بالاخره پرسید
جونگ سو : این... کیه؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد. تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت. جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد
جونگکوک : کسیه که جونم رو نجات داده
جونگسو دیگر هیچ سؤالی نپرسید فقط سرش را تکان داد
جونگ سو : پس برای منم قابل اعتماده
تهیونگ برای اولین بار احساس کرد چیزی در گلویش گیر کرده است. او میدانست...اگر حقیقت را میفهمیدند...هیچکدام دیگر اینطور به او نگاه نمیکردند.
....ادامه دارد
شرطا ::
لایک : ۲۰
کامنت : ۱۵
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁶
شب هنوز تمام نشده بود. جونگکوک و تهیونگ پشت صخرهای بزرگ، بیحرکت نشسته بودند. صدای موتور ماشینهای پلیس هر چند دقیقه یکبار از میان درختها عبور میکرد و نور چراغهایشان شاخهها را روشن میکرد.
جونگکوک : تا وقتی مطمئن نشدیم که رفتن ، از اینجا تکون نمیخوریم
چند دقیقه بعد...دو خودروی پلیس از جادهی باریکی که کنار جنگل کشیده شده بود، عبور کردند. صدای بیسیمشان حتی از همان فاصله هم شنیده میشد.
_ گروه چهار، محدودهی شرقی پاکسازی شد.
_ به جستوجو ادامه بدین. احتمالاً هنوز از جنگل خارج نشدن.
نور چراغها چند ثانیه روی صخرهای که آن دو پشتش پنهان شده بودند، مکث کرد. تهیونگ ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. اما ماشین دوباره حرکت کرد و دور شد. جونگکوک سرش رو به سخره تکیه داد و چند لحظه چشماشو بسته
تهیونگ: تا کی باید اینجا بمونیم ؟
جونگکوک : تا وقتی که برن
ناگهان سرش رو از روی سنگ بلند کرد
جونگکوک : صبر کن...
تهیونگ: چی شده؟!
جونگکوک به پای جونگکوک اشاره کرد . هنگام فرار از دیوار، شلوارش از قسمت ساق پاره شده بود و حالا خون آرامآرام از روی مچ پایش پایین میآمد . جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک : چرا چیزی نگفتی؟
تهیونگ شانه بالا انداخت
تهیونگ: وقتش نبود
جونگکوک بدون حرف جلوی تهیونگ زانو زد و تکهای از آستین لباس زندانش را پاره کرد و دور زخم بست. تهیونگ با تعجب نگاهش میکرد.
تهیونگ : لازم نیست.....
جونگکوک گره پارچه رو محکم کرد
جونگکوک : اگه عفونت کنه، نمیتونی راه بری
تهیونگ : ممنون...
جونگکوک فقط از جایش بلند شد
جونگکوک : نیازی به تشکر نیست
و راه افتاد ، تهیونگ هم پشت سرش حرکت کرد.
.....
کم کم خورشید طلوع کرد و اولین پرتو های نور از بین درختان رو جنگل تابید ، هردو هنوز درحال راه رفتن بودند . شب بیخوابی و راه رفتن، توان هر دو را گرفته بود و پای زخمی تهیونگ هم حالا بیشتر درد میکرد. جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، مسیرش را عوض کرد.
تهیونگ : کجا میریم؟
جونگکوک : پیش یکی از دوستام
.....
حدود یک ساعت بعد...آنها وارد یکی از محلههای خلوت شهر شدند. لباسهای زندان، خاک و گل روی صورتشان و خستگی، باعث شده بود به سختی شناخته شوند. جونگکوک جلوی یک ساختمان قدیمی ایستاد. چند لحظه به پنجرهی طبقهی سوم خیره ماند و بعد زنگ را فشار داد. چند ثانیه بعد.. در ساختمان باز شد. جونگسو با چهره ای خواب آلود آنجا ایستاده بود اما همین که چشمش به جونگکوک افتاد، خواب از سرش پرید.
جونگ سو :جونگکوک...؟!
نگاهش به لباس زندان و بعد به تهیونگ افتاد.
جونگ سو : تو... فرار کردی؟!
جونگکوک : بذار بیایم داخل بعد توضیح میدم
جونگسو بدون سؤال بیشتر، کنار رفت و بعد از وارد شدن تهیونگ و جونگکوک در را بست و پردهها را کشید.
جونگ سو : هیچکس دنبالتون نیومده؟
جونگکوک : فعلاً نه
جونگ سو : خوبه
تازه متوجه شد شلوار تهیونگ از قسمت ساق پا خونی شده است و اخم کرد
جونگ سو : زخمی شدی ؟!
جونگکوک سر تکان داد
جونگکوک : جعبهی کمکهای اولیه کجاست؟
جونگسو سریع از داخل کمد جعبه را آورد و به جونگکوک داد . جونگکوک روی زمین نشست و مقابل تهیونگ زانو زد. پارچهی خونی را باز کرد ، زخم عمیقتر از چیزی بود که شب قبل دیده میشد. پنبه را به الکل آغشته کرد.
جونگکوک : احتمالا یکم میسوزه
تهیونگ : مشکلی نیست
و لبخند خسته ای زد . جونگکوک بدون اینکه حرفی بزند، زخم را تمیز کرد و با دقت باند پیچید. جونگسو که تمام مدت ساکت نگاهشان میکرد، بالاخره پرسید
جونگ سو : این... کیه؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد. تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت. جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد
جونگکوک : کسیه که جونم رو نجات داده
جونگسو دیگر هیچ سؤالی نپرسید فقط سرش را تکان داد
جونگ سو : پس برای منم قابل اعتماده
تهیونگ برای اولین بار احساس کرد چیزی در گلویش گیر کرده است. او میدانست...اگر حقیقت را میفهمیدند...هیچکدام دیگر اینطور به او نگاه نمیکردند.
....ادامه دارد
شرطا ::
لایک : ۲۰
کامنت : ۱۵
- ۷۱۵
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط