Part تقاص ابریشمی
✨ Part ²² : تقاصِ ابریشمی ✨
دو سال قبل، هیچکس فکرش را نمیکرد که «جئون جونگکوکِ» نفوذناپذیر، قلبش را روی سینیِ نقره بگذارد و تقدیمِ دختری کند که فکر میکرد رام شده است. جونگکوک واقعاً عاشق شده بود؛ او دیگر جانگ می را نه به چشمِ یک بنده، بلکه به چشمِ تنها نقطهی روشنِ زندگیِ سیاهش میدید. اما جانگ می... او مأموریت داشت. او هر شب در آغوشِ کسی میخوابید که مخفیانه گزارشِ تمامِ معاملههایش را به اینترپل میفرستاد.
شبی که پلیس به عمارت حمله کرد، جونگکوک فقط به یک چیز فکر میکرد: نجات دادنِ جانگ می.
اما وقتی دید جانگ می با جلیقهی ضدگلوله و دستبندی در دست، پشتِ سرِ افسرِ ارشد ایستاده، دنیا روی سرش خراب شد.
جونگکوک در حالی که دستبند به دستانش میخورد، فقط یک جمله گفت: «جانگ می... کاش با دستای خودم میکشتمت، ولی نمیذاشتم با قلبم بازی کنی.»
دو سال بعد...
زندانِ فوقامنیتی هم نتوانست هیولای خفته را نگه دارد. جونگکوک همراه با اعضای وفادارش، در یک فرارِ خونین، راهشان را به بیرون باز کردند. او در تمامِ این ۷۳۰ روز، فقط به یک چیز فکر کرده بود: تلافی.
جانگ می حالا با نامی مستعار در یک شهر ساحلی کوچک زندگی میکرد و فکر میکرد کابوس تمام شده. اما یک شب، وقتی از سر کار به خانه برگشت، بوی آشنای ادکلن تلخ و سیگار، تمام فضای خانه را پر کرده بود. چراغ را روشن کرد و خشکش زد.
جونگکوک، با صورتی که حالا یک زخمِ عمیق روی گونهاش داشت و چشمانی که از نفرت و جنون میسوخت، روی مبل نشسته بود.
«سلام جانگ می... دلم برای جاسوسِ کوچولوم تنگ شده بود.»
او با خونسردی بلند شد و به سمت جانگ می رفت.
جانگ می لرزان و گریان عقب میرفت تا به دیوار رسید. جونگکوک گلویش را گرفت و او را بالا کشید.
«فکر کردی پلیس میتونه ازت محافظت کنه؟ فکر کردی اون دو سال زندان، عشق من رو پاک کرد؟ نه... اون عشق رو تبدیل کرد به یه عطشِ بیپایان برای دیدنِ زجر کشیدنت.»
او جانگ می را به همان انباری برد که خودش ساخته بود. روزها گذشت... روزهایی که برای جانگ می مثل قرنها بود. جونگکوک هر روز با روشی جدید روح و جسم او را درهم میشکست. او نمیخواست جانگ می زود بمیرد؛ میخواست او ذرهذره به خاطر خیانتی که کرده بود، آب شود.
در آخرین شب، در حالی که جانگ می دیگر نایی برای نفس کشیدن نداشت و بدنش غرق در زخمهای انتقام بود، جونگکوک بالای سرش نشست. او با انگشتان لرزان، موهای خونیِ جانگ می را کنار زد. قطره اشکی از چشمِ هیولا چکید و روی گونهی سردِ جانگ می افتاد.
«میبینی؟» جونگکوک با صدایی شکسته زمزمه کرد. «حتی الان هم که داری جلوی چشمام جون میدی، دلم میخواد بغلت کنم... ولی تو همه چیز رو نابود کردی جانگ می. تو تنها کسی بودی که بهش اعتماد کردم و تو همون کسی شدی که منو کُشت. حالا برو... برو جایی که دیگه دستِ من...»
🍓🫐✨
دو سال قبل، هیچکس فکرش را نمیکرد که «جئون جونگکوکِ» نفوذناپذیر، قلبش را روی سینیِ نقره بگذارد و تقدیمِ دختری کند که فکر میکرد رام شده است. جونگکوک واقعاً عاشق شده بود؛ او دیگر جانگ می را نه به چشمِ یک بنده، بلکه به چشمِ تنها نقطهی روشنِ زندگیِ سیاهش میدید. اما جانگ می... او مأموریت داشت. او هر شب در آغوشِ کسی میخوابید که مخفیانه گزارشِ تمامِ معاملههایش را به اینترپل میفرستاد.
شبی که پلیس به عمارت حمله کرد، جونگکوک فقط به یک چیز فکر میکرد: نجات دادنِ جانگ می.
اما وقتی دید جانگ می با جلیقهی ضدگلوله و دستبندی در دست، پشتِ سرِ افسرِ ارشد ایستاده، دنیا روی سرش خراب شد.
جونگکوک در حالی که دستبند به دستانش میخورد، فقط یک جمله گفت: «جانگ می... کاش با دستای خودم میکشتمت، ولی نمیذاشتم با قلبم بازی کنی.»
دو سال بعد...
زندانِ فوقامنیتی هم نتوانست هیولای خفته را نگه دارد. جونگکوک همراه با اعضای وفادارش، در یک فرارِ خونین، راهشان را به بیرون باز کردند. او در تمامِ این ۷۳۰ روز، فقط به یک چیز فکر کرده بود: تلافی.
جانگ می حالا با نامی مستعار در یک شهر ساحلی کوچک زندگی میکرد و فکر میکرد کابوس تمام شده. اما یک شب، وقتی از سر کار به خانه برگشت، بوی آشنای ادکلن تلخ و سیگار، تمام فضای خانه را پر کرده بود. چراغ را روشن کرد و خشکش زد.
جونگکوک، با صورتی که حالا یک زخمِ عمیق روی گونهاش داشت و چشمانی که از نفرت و جنون میسوخت، روی مبل نشسته بود.
«سلام جانگ می... دلم برای جاسوسِ کوچولوم تنگ شده بود.»
او با خونسردی بلند شد و به سمت جانگ می رفت.
جانگ می لرزان و گریان عقب میرفت تا به دیوار رسید. جونگکوک گلویش را گرفت و او را بالا کشید.
«فکر کردی پلیس میتونه ازت محافظت کنه؟ فکر کردی اون دو سال زندان، عشق من رو پاک کرد؟ نه... اون عشق رو تبدیل کرد به یه عطشِ بیپایان برای دیدنِ زجر کشیدنت.»
او جانگ می را به همان انباری برد که خودش ساخته بود. روزها گذشت... روزهایی که برای جانگ می مثل قرنها بود. جونگکوک هر روز با روشی جدید روح و جسم او را درهم میشکست. او نمیخواست جانگ می زود بمیرد؛ میخواست او ذرهذره به خاطر خیانتی که کرده بود، آب شود.
در آخرین شب، در حالی که جانگ می دیگر نایی برای نفس کشیدن نداشت و بدنش غرق در زخمهای انتقام بود، جونگکوک بالای سرش نشست. او با انگشتان لرزان، موهای خونیِ جانگ می را کنار زد. قطره اشکی از چشمِ هیولا چکید و روی گونهی سردِ جانگ می افتاد.
«میبینی؟» جونگکوک با صدایی شکسته زمزمه کرد. «حتی الان هم که داری جلوی چشمام جون میدی، دلم میخواد بغلت کنم... ولی تو همه چیز رو نابود کردی جانگ می. تو تنها کسی بودی که بهش اعتماد کردم و تو همون کسی شدی که منو کُشت. حالا برو... برو جایی که دیگه دستِ من...»
🍓🫐✨
- ۳۴۰
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط