Part
Part:113
الکس : منم خب تا ۹ سالگی زندگیم بلبلبون بود تا این که مادرم به خاطر مریضیش مرد بابام انگار منتظر بود بمیره دو روز فقط دوروز بعد رفتو با اون هرزه ازدواج کرد اون زن اذیتم میکرد من هر چقدر به بابام میگفتم مهم نبود خودشم دیده بود که اذیتم میکنه تا این که از اون خونه رفتم باند خودمو زدم رو پای خودم وایستادم به اینجا رسیدم
سوبین : باهاشون رفتو آمد میکنی؟
الکس ؛ کم خیلی کم چون اون زن دخترشو بهم میماله
سوبین : دیگه نمیتونه من هستم
الکس : البته
سوبین : مریضی مامانت چی بود
الکس : خب وقتی فهمید بابام بهش خیانت میکنه مریض شد افسرده شد آخرشم رفت منو تنها گذاشت(بغض)
سوبین : هعی تو دیگه تنها نیستی منو داری
الکس : سوبین هیچ وقت ولم نکن
سوبین : همیشه پیشتم
الکس : خب وقت رفتنه پرنسسو باید به موقع رسوند
سوبین : البته
الکس : بیا سوارشو
سوببن : مرسی
ویو لارا و تهیونگ
لارا : خب بریم جای همیشگی
تهیونگ : بریم خشگلم
لارا : تهیونگ
تهیونگ : جانم
لارا : اگه یه روز لینا برگرده چیکار میکنی
تهیونگ ؛ اون مرده چرا برگرده
لارا : فک کن مثلا منو ول میکنی برمیگردی پیشش یا چی
تهیونگ : نمیدونم
لارا ؛ یعنی چی بگو ناراحت نمیشم
تهیونگ : واقعا نمیدونم لارا تا حالا بهش فکر نکردم
لارا : اونو انتخاب میکنی خب اون عشق اولته
تهیونگ : لارا بسه
لارا ؛ خب من که ناراحت نشدم من میدونم خودت میدونی همه میدونن من انتخاب دومتم
تهیونگ : نه
لارا : پس چیه تهیونگ
تهیونگ : بس کن لارا داری میرینی به اعصابم
لارا : خب امروز نه ولی یه روز مجبوری انتخاب کنی (عصبی)
تهیونگ : لارا زهرمارمون نکن
لارا : منو پیاده کن
تهیونگ : ساکت شو
لارا : گفتم پیادم کن
تهیونگ : خفه شو(عربده)
لارا : همیشه وقتی حرف اون میشه عصبی میشی
تهیونگ : توکه میدونی روش حساسم چرا اینکارو میکنی(عصبی)
لارا : بسه برگردیم (بغض)
تهیونگ : برنمیگردیم
لارا : ته بسه دیگه خودم فهمیدم اونو بیشتر دوس داری برگردیم
تهیونگ : بسه
لارا : بس نکنم چی خب اونو میخوای بیشتر دوسش داری اگه یه روز بیایدم منو ول میکنی(عصبی)
تهیونگ : کنترلمو از دست دادمو از گلوش گرفتم و گفتم
تهیونگ : بهت گفتم خفه شو(عصبی)
لارا : بغضم گرفت نمیتونستم نفس بکشم به چشمای پر خونش نگاه کردم مگه من چیکار کردم
تهیونگ : دستمو برداشتم روندم سمت
خونه هیچ حرفی نمیزد کاری نمیکرد
رسیدن خونه
تهیونگ : پیاده شو
لارا : بدون هیچ حرفی پیاده شدم
رفتم سمت در درو زدمو رفتم تو همه دور هم نشسته بودن هانی و کوک حالشون بهتر بود سوبینم که داشت بال در میآورد معلوم بود قرارش خوب پیش رفته فقط من ناراحتم خب خوشحالم براشون که شادن بی صدا رفتم جلوتر
سوبین : لارایی سلام بیا بشین بینم خب حالا تو بگو
لارا : چی بگم
هانی ؛ هعی چته
الکس : منم خب تا ۹ سالگی زندگیم بلبلبون بود تا این که مادرم به خاطر مریضیش مرد بابام انگار منتظر بود بمیره دو روز فقط دوروز بعد رفتو با اون هرزه ازدواج کرد اون زن اذیتم میکرد من هر چقدر به بابام میگفتم مهم نبود خودشم دیده بود که اذیتم میکنه تا این که از اون خونه رفتم باند خودمو زدم رو پای خودم وایستادم به اینجا رسیدم
سوبین : باهاشون رفتو آمد میکنی؟
الکس ؛ کم خیلی کم چون اون زن دخترشو بهم میماله
سوبین : دیگه نمیتونه من هستم
الکس : البته
سوبین : مریضی مامانت چی بود
الکس : خب وقتی فهمید بابام بهش خیانت میکنه مریض شد افسرده شد آخرشم رفت منو تنها گذاشت(بغض)
سوبین : هعی تو دیگه تنها نیستی منو داری
الکس : سوبین هیچ وقت ولم نکن
سوبین : همیشه پیشتم
الکس : خب وقت رفتنه پرنسسو باید به موقع رسوند
سوبین : البته
الکس : بیا سوارشو
سوببن : مرسی
ویو لارا و تهیونگ
لارا : خب بریم جای همیشگی
تهیونگ : بریم خشگلم
لارا : تهیونگ
تهیونگ : جانم
لارا : اگه یه روز لینا برگرده چیکار میکنی
تهیونگ ؛ اون مرده چرا برگرده
لارا : فک کن مثلا منو ول میکنی برمیگردی پیشش یا چی
تهیونگ : نمیدونم
لارا ؛ یعنی چی بگو ناراحت نمیشم
تهیونگ : واقعا نمیدونم لارا تا حالا بهش فکر نکردم
لارا : اونو انتخاب میکنی خب اون عشق اولته
تهیونگ : لارا بسه
لارا ؛ خب من که ناراحت نشدم من میدونم خودت میدونی همه میدونن من انتخاب دومتم
تهیونگ : نه
لارا : پس چیه تهیونگ
تهیونگ : بس کن لارا داری میرینی به اعصابم
لارا : خب امروز نه ولی یه روز مجبوری انتخاب کنی (عصبی)
تهیونگ : لارا زهرمارمون نکن
لارا : منو پیاده کن
تهیونگ : ساکت شو
لارا : گفتم پیادم کن
تهیونگ : خفه شو(عربده)
لارا : همیشه وقتی حرف اون میشه عصبی میشی
تهیونگ : توکه میدونی روش حساسم چرا اینکارو میکنی(عصبی)
لارا : بسه برگردیم (بغض)
تهیونگ : برنمیگردیم
لارا : ته بسه دیگه خودم فهمیدم اونو بیشتر دوس داری برگردیم
تهیونگ : بسه
لارا : بس نکنم چی خب اونو میخوای بیشتر دوسش داری اگه یه روز بیایدم منو ول میکنی(عصبی)
تهیونگ : کنترلمو از دست دادمو از گلوش گرفتم و گفتم
تهیونگ : بهت گفتم خفه شو(عصبی)
لارا : بغضم گرفت نمیتونستم نفس بکشم به چشمای پر خونش نگاه کردم مگه من چیکار کردم
تهیونگ : دستمو برداشتم روندم سمت
خونه هیچ حرفی نمیزد کاری نمیکرد
رسیدن خونه
تهیونگ : پیاده شو
لارا : بدون هیچ حرفی پیاده شدم
رفتم سمت در درو زدمو رفتم تو همه دور هم نشسته بودن هانی و کوک حالشون بهتر بود سوبینم که داشت بال در میآورد معلوم بود قرارش خوب پیش رفته فقط من ناراحتم خب خوشحالم براشون که شادن بی صدا رفتم جلوتر
سوبین : لارایی سلام بیا بشین بینم خب حالا تو بگو
لارا : چی بگم
هانی ؛ هعی چته
- ۷.۲k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط