{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها...

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست...

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست...
دیدگاه ها (۲)

چند وقتیست هر چه می گردمهیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنمنگ...

آهسته بیاچیزی هم ننویس نظر هم نگذار همان که بخوانی بس است من...

به همه چیز عادت می کنیمبه داشته ها و نداشته هایمانخیلی طول ن...

برای دل خودم می نویسم ...برای دلتنگی هایمبرای دغدغه های خودم...

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

چند پارتی✨مردی در ساحل...[پارت اول]باد آرام، پرده‌های سفید خ...

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط