𝖸𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝖲𝗈 𝖡𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅 𝖣𝖾𝖺𝗋 𝖬𝗋 𝖫𝖾𝖾 {𝖬𝗂𝗇𝗌𝗎𝗇𝗀} p2
𝖸𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝖲𝗈 𝖡𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅 𝖣𝖾𝖺𝗋 𝖬𝗋 𝖫𝖾𝖾 {𝖬𝗂𝗇𝗌𝗎𝗇𝗀} p2
نفس سنگینی کشید و همزمان با احساسِ عطری آشنا آخرین کلاویه سفید رنگ رو چند ثانیه ای فشرد. عطرِ مردِ دست نیافتنی و عزیزش در حال رسوخ به ریه هاش بود، ریه هایی که انگاری از عطرِ معروفِ آقای لی در حال گل دادن و غنچه زدند بودند.
عطری شبیه به گل های یاس بنفش.
پلکی زد و با لبخندی نصفه نیمه زمزمه کرد :
-اومدی...
نواختن موسیقی تمام شده بود اما پیتر جایی در میان گل های یاسی رنگِ روی دیوار و عطری آشنا دفن شده بود.
با قرار گرفتن دست گرمی به روی شونهش و صدای مرتبِ دست زدنِ حضار داخل سالن از دیدنِ کاغذ دیواری دست کشید و به ارومی از جاش بلند شد.
سری به نشانه تشکر برای دیگران تکون داد و بعد از نگاهِ پر از تحسینِ پدرش لبخندی ملیح و خجل زد. با چشمهاش باز هم به دنبالِ مردی که منتظرش بود گشت اما نا امید از پیدا نکردنش، به ارومی دستی به روی کت و شلوارِ خوش دوختی که چند روز قبل خیاطِ ماهر شهر براش دوخته بود کشید.
کت و شلواری کاراملی رنگ.
با قدم هایی خسته به سمتِ آشپزخانه بزرگ عمارت که با چندین پله به سمتِ پائین از سالن اصلی جدا میشد رفت و با تکیه دادن به دیوار نفس سختی کشید.
خدمه که پیراهن هایی خاکی و پیشبند هایی سفید رنگ داشتند در حال فعالیت بودند و چشم های پسرک بینشون میچرخید. لبخند ارومی زد و با برداشتنِ لیوانی پر از نوشیدنی ای قرمز رنگ گلوش رو تر کرد.
توجهش به دربِ پشتی آشپزخانه که به باغِ پشتِ ساختمون راه داشت جلب شد، با لبخندی گرم خسته نباشیدی گفت و از دربِ پشتی از عمارت خارج شد.
باغ پشتِ ساختمان پر بود از گل های اقاقیا، یاس هایی سفید و نسترن های صورتی رنگ. درخت هایی قد بلند؛ که مثلِ موهای پیتر با دستِ باد میرقصیدند.
اصطبلی چوبی که اسب عزیزِ آقای هان و البته اسبِ شیری رنگِ پیتر داخلش بسته شده بود و حجم عظیمی از کاه که گوشه ای روی هم ریخته شده بود.
رو پلهی نیمه خیس نشست و به آسمون سیاه که فانوس های سفید رنگِ ستاره ازش آویزان شده بودند خیره شد.
ابرهای کم و پراکنده ای مثلِ حریر به روی ستاره ها افتاده بودند و باد خنکی پوستِ سرخ شدهی پیتر رو نوازش میکرد.
هوایِ لندن مثل همه ی روز های دیگه بارانی بود و تا چند دقیقه قبل قطرات باران خاکِ سرد رو به چشیدنِ طعم لبهای خودشون دعوت میکردند.
دست هاش رو به پلهی پشت سرش تکیه داد و رو به آسمون گفت :
_مرد شرقی عزیزم، دلتنگت بودم!
چشمهاش کمی غمگین بودند و ذهن پسرک به سمت افکاری با مضمونِ "نکنه تو تنها یک خیال بزرگ و لذتبخش باشی آقای لی؟" پرواز کرده بود.
صدای آهنگی اروم و گرم از داخل عمارت به گوشهاش میرسید و پیتر تتها با بغل گرفتنِ پاهاش مشغول رقصیدنی فرضی در اعماق اسمانها بود.
نفس عمیقی کشید و عطرِ گلِ یاس بنفش رو بیشتر به ریه هاش رسوند، سری تکون داد و با شنیدن صدایی لطیف با سرعت پلکی زد و به سمت صدا برگشت.
_آقای جوان!
نفس عمیقی جهتِ حفظ آرامش کشید و با لبخند خجالت زده زمزمه کرد :
_اوه... آقای لی خوش اومدید!
از جاش بلند شد و در حالی که کمی لباسش رو تکون میداد ادامه داد :
_اینجا چیکار میکنید؟! مهمانی خیلی وقته که شروع شده...
مرد جوان چند قدمی جلو اومد و با صدایی اروم به پسرک پاسخ داد :
_پیانو رو مثل همیشه زیبا نواختید. لذت بردم...
رو به روی پسرک ایستاد و در ادامه حرفهاش گفت :
نفس سنگینی کشید و همزمان با احساسِ عطری آشنا آخرین کلاویه سفید رنگ رو چند ثانیه ای فشرد. عطرِ مردِ دست نیافتنی و عزیزش در حال رسوخ به ریه هاش بود، ریه هایی که انگاری از عطرِ معروفِ آقای لی در حال گل دادن و غنچه زدند بودند.
عطری شبیه به گل های یاس بنفش.
پلکی زد و با لبخندی نصفه نیمه زمزمه کرد :
-اومدی...
نواختن موسیقی تمام شده بود اما پیتر جایی در میان گل های یاسی رنگِ روی دیوار و عطری آشنا دفن شده بود.
با قرار گرفتن دست گرمی به روی شونهش و صدای مرتبِ دست زدنِ حضار داخل سالن از دیدنِ کاغذ دیواری دست کشید و به ارومی از جاش بلند شد.
سری به نشانه تشکر برای دیگران تکون داد و بعد از نگاهِ پر از تحسینِ پدرش لبخندی ملیح و خجل زد. با چشمهاش باز هم به دنبالِ مردی که منتظرش بود گشت اما نا امید از پیدا نکردنش، به ارومی دستی به روی کت و شلوارِ خوش دوختی که چند روز قبل خیاطِ ماهر شهر براش دوخته بود کشید.
کت و شلواری کاراملی رنگ.
با قدم هایی خسته به سمتِ آشپزخانه بزرگ عمارت که با چندین پله به سمتِ پائین از سالن اصلی جدا میشد رفت و با تکیه دادن به دیوار نفس سختی کشید.
خدمه که پیراهن هایی خاکی و پیشبند هایی سفید رنگ داشتند در حال فعالیت بودند و چشم های پسرک بینشون میچرخید. لبخند ارومی زد و با برداشتنِ لیوانی پر از نوشیدنی ای قرمز رنگ گلوش رو تر کرد.
توجهش به دربِ پشتی آشپزخانه که به باغِ پشتِ ساختمون راه داشت جلب شد، با لبخندی گرم خسته نباشیدی گفت و از دربِ پشتی از عمارت خارج شد.
باغ پشتِ ساختمان پر بود از گل های اقاقیا، یاس هایی سفید و نسترن های صورتی رنگ. درخت هایی قد بلند؛ که مثلِ موهای پیتر با دستِ باد میرقصیدند.
اصطبلی چوبی که اسب عزیزِ آقای هان و البته اسبِ شیری رنگِ پیتر داخلش بسته شده بود و حجم عظیمی از کاه که گوشه ای روی هم ریخته شده بود.
رو پلهی نیمه خیس نشست و به آسمون سیاه که فانوس های سفید رنگِ ستاره ازش آویزان شده بودند خیره شد.
ابرهای کم و پراکنده ای مثلِ حریر به روی ستاره ها افتاده بودند و باد خنکی پوستِ سرخ شدهی پیتر رو نوازش میکرد.
هوایِ لندن مثل همه ی روز های دیگه بارانی بود و تا چند دقیقه قبل قطرات باران خاکِ سرد رو به چشیدنِ طعم لبهای خودشون دعوت میکردند.
دست هاش رو به پلهی پشت سرش تکیه داد و رو به آسمون گفت :
_مرد شرقی عزیزم، دلتنگت بودم!
چشمهاش کمی غمگین بودند و ذهن پسرک به سمت افکاری با مضمونِ "نکنه تو تنها یک خیال بزرگ و لذتبخش باشی آقای لی؟" پرواز کرده بود.
صدای آهنگی اروم و گرم از داخل عمارت به گوشهاش میرسید و پیتر تتها با بغل گرفتنِ پاهاش مشغول رقصیدنی فرضی در اعماق اسمانها بود.
نفس عمیقی کشید و عطرِ گلِ یاس بنفش رو بیشتر به ریه هاش رسوند، سری تکون داد و با شنیدن صدایی لطیف با سرعت پلکی زد و به سمت صدا برگشت.
_آقای جوان!
نفس عمیقی جهتِ حفظ آرامش کشید و با لبخند خجالت زده زمزمه کرد :
_اوه... آقای لی خوش اومدید!
از جاش بلند شد و در حالی که کمی لباسش رو تکون میداد ادامه داد :
_اینجا چیکار میکنید؟! مهمانی خیلی وقته که شروع شده...
مرد جوان چند قدمی جلو اومد و با صدایی اروم به پسرک پاسخ داد :
_پیانو رو مثل همیشه زیبا نواختید. لذت بردم...
رو به روی پسرک ایستاد و در ادامه حرفهاش گفت :
- ۲.۶k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط