{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

،#بادیگارد_سرد_من

،#بادیگارد_سرد_من



پارت ¹⁸

ویو لارا__


___درد نامعلوم

الکل که روی زخم ریخت، انگار کسی بنزین روی گوشتِ باز ریخته باشه و کبریت کشیده باشه...

نفس توی سینه‌ام گیر کرد.
سوزش از پهلویم بالا رفت، مستقیم تا گلو. ناخودآگاه سرم را محکم عقب بردم و چشم‌هایم را با فشار بستم. دندان‌هایم روی هم ساییده شد...


"صبر کن—"


اما دیر شده بود.

دستم بی‌اختیار جلو رفت و دور مچش حلقه شد. محکم....
نه از روی فکر… فقط واکنشِ بدنم به آن دردِ وحشی...


"نکن…"

صدایم شکست.

"می‌سوزه—"


انگشت‌هایم روی مچش فشار آورد، انگار اگر نگهش دارم، سوزش هم متوقف می‌شود. نفس‌هایم کوتاه و تند شده بود. شانه‌هایم می‌لرزید....


یونگی فوراً دستش را ثابت نگه داشت. دیگر حرکت نکرد....

فقط گفت:

"می‌دونم."



اما صدایش دیگر تند نبود.

چشم‌هایم هنوز بسته بود. پلک‌هایم آنقدر محکم روی هم فشرده شده بودند که درد دیگری پشتشان می‌دوید. لب پایینم را گاز گرفته بودم تا صدای ناله بیرون نیاید.


"خیلی می‌سوزه…"


این‌بار آهسته‌تر، خفه‌تر.

دستش زیر دستم کمی چرخید، اما نه برای اینکه خودش را آزاد کند.
برعکس— انگشتانش آرام‌تر شد. فشارش روی گاز کمتر شد...


"باید تمیزش کنم، لارا."

صدایش نزدیک بود. خیلی نزدیک.


"اگه تمیز نشه، عفونت می‌کنه. اون‌وقت این سوزش شوخی میشه."


نفس لرزانی کشیدم. هنوز مچش را رها نکرده بودم. گرمای پوستش زیر انگشت‌هایم عجیب بود… محکم، زنده، ثابت...


او با همان دست آزادش، خیلی آهسته‌تر شروع کرد. این‌بار هر حرکتش حساب‌شده بود.
وقتی دوباره الکل روی زخم نشست، باز همان آتش بالا کشید. سرم ناخودآگاه بیشتر عقب رفت و پشتم به تکیه‌ی مبل چسبید...


یک صدای کوتاه از بین دندان‌هایم بیرون زد.
نه جیغ. نه گریه.
فقط… درد.

انگشت‌هایم روی مچش ناخودآگاه سفت‌تر شد.

یونگی زمزمه کرد:


"به من نگاه کن."


سرم را تکان دادم. نمی‌توانستم.
اگر چشم باز می‌کردم، حس می‌کردم اشک می‌ریزد..



"لارا."


این‌بار نرم‌تر.


"نفس بکش. با من."


یک لحظه مکث کرد. بعد آهسته شمرد:


"یک… دو…"


نفس را با اجبار داخل کشیدم. سینه‌ام می‌سوخت.

"...سه."

بازدم لرزانی بیرون دادم.

دستش هنوز زیر دستم بود. فرار نکرد. اعتراض نکرد.
حتی وقتی ناخن‌هایم در پوستش فرو می‌رفت.و حس خیسی رو بند انگشت هام حس میکردم
از پس که ناخن هام تو پوستش رفته بود خون اومد مچ دست یونگی..


"تقریباً تمومه."

این را گفت، اما می‌شد فهمید که بیشتر برای آرام کردن من است.

وقتی آخرین بار گاز را برداشت، حس کردم پاهایم دیگر توان نگه‌داشتنم را ندارند.. آهسته چشم‌هایم را باز کردم. دیدم مچش زیر انگشت‌هایم کمی خونی شده.

فوراً دستم را عقب کشیدم.


"من… ببخشید."


نگاهش بالا آمد.
نه عصبی بود. نه دلخور.

فقط خیره شد به صورتی که هنوز از درد جمع بود.


"اگه خیلی درد داشت، چرا زودتر نگفتی؟"


سوالش ساده بود.
اما پشتش چیز دیگری بود… چیزی شبیه سرزنشِ خودش.

دوباره دست برد سمت باند. این‌بار حرکاتش آن‌قدر آرام بود که انگار با شیشه کار می‌کند.
و وقتی بستن را تمام کرد، انگشت‌هایش لحظه‌ای بیشتر از لازم روی پوستم ماند.

نه برای درمان.
برای مطمئن شدن.











ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀

بچه ها من الان تو مسجد سوم داییم هستم ولی با این حال براتون پارت گذاشتم
حمایت کنید
دیدگاه ها (۳)

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁹ویو لارا__________درد زخمگینسکوت بعد ...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁷ویو لارا______عصبی شدن در لحظه “لطفاً...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁶ویو لارا______پانسمان اجباریسکوتِ سنگ...

پارت ۲۹ کاکاشی یواشکی دستش را دراز کرد، حرکتی تقریبا ناخوداگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط