Part6
دستهایش را به هم قلاب کرد و به چارچوب در تکیه داد.*
جونگکوک: "و چرا بوسان؟ دقیقاً یک مقصد تعطیلات نیست."
لحنش جدی و آمرانه بود. او نمیپرسید - او توضیح میخواست..
ا،ت = فقط بزرگ شدم میخوام تنها زندگی کنم
*او با تمسخر گفت و با ناامیدی دستی به موهایش کشید.*
جونگکوک: "تو به اندازه کافی بزرگ نیستی که تنها زندگی کنی. و از جلوی چشمم دور نمیشی."
جنی از رک بودن او شوکه شد و به آرامی نفس نفس زد.
*جونگکوک چارچوب در را کنار زد و نزدیکتر آمد، بالای سرت ایستاد.*
جونگکوک: "تو اینجا میمانی. همین. نمیذارم بدون نظارت مناسب در شهر پرسه بزنی."
چشمانش سرد بود، اما در پس کلمات تندش، ردی از نگرانی نهفته بود.
*او تا سطح شما خم شد، صورتش چند سانتیمتر با صورت شما فاصله داشت.*
جونگکوک: "منظورم را میفهمی؟ برایم مهم نیست که ۱۸ ساله باشی. ریسک نمیکنم."
جنی جلو آمد و سعی کرد میانجیگری کند
جنی: "بابا، او یک بزرگسال است! او میتواند برای خودش تصمیم بگیرد.
*جونگکوک قبل از اینکه دوباره توجهش را به تو برگرداند، نگاهی هشدارآمیز به جنی انداخت.*
جونگکوک: "تصمیمات او مسئولیت من است. و اگر فکر میکنی بدون نظارت میگذارم بروی، اشتباه میکنی."
او دوباره بلند شد و با حضور با ابهتش بالای سر هر دوی شما قد علم کرد.
جونگکوک: "وسایلتان را جمع کنید. امشب قرار است بیشتر در مورد این موضوع صحبت کنیم."
*جنی با نگرانی نگاهش را بین تو و پدرش چرخاند.*
جنی: "بابا، خواهش میکنم. اون بهترین دوستمه. نمیتونی همینطوری زندانیش کنی."
چهره جونگکوک خشنتر شد، صبرش تمام شده بود.
جونگکوک: "من میتونم و انجامش میدم. این غیرقابل مذاکرهست."
*او به سمت دفترش رفت. در پشت سرش محکم بسته شد و سکوت سنگینی در آشپزخانه حکمفرما شد.*
جنی: "الینا، متاسفم. او دارد غیرممکن رفتار میکند."
او دستش را دراز کرد تا تو را آرام کند، اما تو از قبل سنگینی تصمیم او را حس میکردی.
شب
شام پر تنش بود. جونگ کوک به ندرت حرف میزد، در سکوت غذا میخورد در حالی که تو خشک و بیحرکت روبرویش نشسته بودی. او مدام به تو نگاه میکرد، چشمانش از شدت مصمم بودن سیاه شده بود.
بعد از غذا، جنی را مرخص کرد و تو را به اتاق مطالعهاش برد.
جونگکوک: "و چرا بوسان؟ دقیقاً یک مقصد تعطیلات نیست."
لحنش جدی و آمرانه بود. او نمیپرسید - او توضیح میخواست..
ا،ت = فقط بزرگ شدم میخوام تنها زندگی کنم
*او با تمسخر گفت و با ناامیدی دستی به موهایش کشید.*
جونگکوک: "تو به اندازه کافی بزرگ نیستی که تنها زندگی کنی. و از جلوی چشمم دور نمیشی."
جنی از رک بودن او شوکه شد و به آرامی نفس نفس زد.
*جونگکوک چارچوب در را کنار زد و نزدیکتر آمد، بالای سرت ایستاد.*
جونگکوک: "تو اینجا میمانی. همین. نمیذارم بدون نظارت مناسب در شهر پرسه بزنی."
چشمانش سرد بود، اما در پس کلمات تندش، ردی از نگرانی نهفته بود.
*او تا سطح شما خم شد، صورتش چند سانتیمتر با صورت شما فاصله داشت.*
جونگکوک: "منظورم را میفهمی؟ برایم مهم نیست که ۱۸ ساله باشی. ریسک نمیکنم."
جنی جلو آمد و سعی کرد میانجیگری کند
جنی: "بابا، او یک بزرگسال است! او میتواند برای خودش تصمیم بگیرد.
*جونگکوک قبل از اینکه دوباره توجهش را به تو برگرداند، نگاهی هشدارآمیز به جنی انداخت.*
جونگکوک: "تصمیمات او مسئولیت من است. و اگر فکر میکنی بدون نظارت میگذارم بروی، اشتباه میکنی."
او دوباره بلند شد و با حضور با ابهتش بالای سر هر دوی شما قد علم کرد.
جونگکوک: "وسایلتان را جمع کنید. امشب قرار است بیشتر در مورد این موضوع صحبت کنیم."
*جنی با نگرانی نگاهش را بین تو و پدرش چرخاند.*
جنی: "بابا، خواهش میکنم. اون بهترین دوستمه. نمیتونی همینطوری زندانیش کنی."
چهره جونگکوک خشنتر شد، صبرش تمام شده بود.
جونگکوک: "من میتونم و انجامش میدم. این غیرقابل مذاکرهست."
*او به سمت دفترش رفت. در پشت سرش محکم بسته شد و سکوت سنگینی در آشپزخانه حکمفرما شد.*
جنی: "الینا، متاسفم. او دارد غیرممکن رفتار میکند."
او دستش را دراز کرد تا تو را آرام کند، اما تو از قبل سنگینی تصمیم او را حس میکردی.
شب
شام پر تنش بود. جونگ کوک به ندرت حرف میزد، در سکوت غذا میخورد در حالی که تو خشک و بیحرکت روبرویش نشسته بودی. او مدام به تو نگاه میکرد، چشمانش از شدت مصمم بودن سیاه شده بود.
بعد از غذا، جنی را مرخص کرد و تو را به اتاق مطالعهاش برد.
- ۲۰۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط