جونگ کوک لبخند کجی زد آره ولی گربه بودن به این معنی نیست که ...
"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹²"
جونگ کوک لبخند کجی زد. "آره، ولی گربه بودن به این معنی نیست که نمیفهمیدم چی داره میگذره."
یونجی که حسابی سرخ شده بود، زیر لب گفت: "خب… پس برای همین بود که گازش گرفتی؟"
جونگ کوک خندید. "معلومه! تو فکر کردی اجازه میدم اون بهت نزدیک بشه؟"
یونجی با خجالت گفت: "ولی اون پسرعمومه! اون فقط…"
"فقط چی؟" جونگ کوک به آرومی سرش رو خم کرد. صورتش به حدی نزدیک شد که یونجی نفسش بند اومد. "فقط میخواست خودش رو بهت نزدیک کنه؟"
"نه… منظورم اینه که…" یونجی حس کرد مغزش دیگه جواب نمیده.
جونگ کوک با لبخند خطرناکی گفت: "مطمئن باش، دیگه اجازه نمیدم اون بهت نزدیک بشه."
یونجی با تعجب گفت: "چرا اینقدر جدی شدی؟"
جونگ کوک مستقیم توی چشماش نگاه کرد. "چون تو… برای منی."
یونجی نفسش رو با فشار بیرون داد. "چی؟!"
جونگ کوک آرومتر گفت: "وقتی به شکل گربه بودم، شاید نمیتونستم بهت بگم… ولی حالا که دیگه گربه نیستم، دیگه لازم نیست این حس رو پنهان کنم."
یونجی حس کرد که قلبش داشت از سینهش بیرون میزد. "تو… داری شوخی میکنی…؟"
جونگ کوک لبخند شیطنتآمیزی زد. "فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟ پس بذار یه چیزی رو روشن کنم…"
بعد با جسارت، دستش رو زیر چونهی یونجی گذاشت و سرش رو بالا آورد. صورتشون فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشت.
"من از همون لحظهای که کنار اون ایستگاه اتوبوس بغلم کردی، فقط مال تو شدم. پس دیگه اجازه نمیدم هیچکس جای منو بگیره… حتی پسرعموت."
یونجی حس کرد که دمای بدنش به شدت بالا رفته. "جـــونگ کوک… این…"
جونگ کوک با صدای آروم و بم گفت: "پس… از حالا به بعد فقط من اجازه دارم بهت نزدیک بشم. فهمیدی؟"
یونجی که قلبش داشت از شدت ضربان منفجر میشد، به سختی سرشو تکون داد. "اوه… اوهوم…"
جونگ کوک لبخند رضایتمندی زد. "خب… حالا که متوجه شدی…"
به آرومی سرش رو عقب برد و با شیطنت گفت: "فکر کنم وقتشه بخوابیم. البته… کنار هم."
یونجی با وحشت گفت: "هی!! کی گفت کنار هم؟!"
جونگ کوک به آرومی روی تخت دراز کشید. "خب… اگه ناراحتی، میتونم دوباره گربه بشم."
یونجی با خجالت سرش رو زیر پتو کرد. "آخه تو واقعاً یه دیوونهای!"
جونگ کوک خندید. "شاید باشم… ولی دیوونهای که فقط برای توئه"
شب آروم بود و هوا کمی خنک. یونجی روی تخت نشسته بود و جونگ کوک کنار تخت، با حالتی خونسرد و ریلکس بهش تکیه داده بود. نور کمرنگ اتاق، صورت جونگ کوک رو بیشتر از همیشه جذاب کرده بود.
جونگ کوک با لبخند محوی گفت: "خب… فکر کنم وقتشه بخوابیم، نه؟"
یونجی که هنوز از اتفاقات چند دیقع پیش گیج بود، به سختی سرشو تکون داد. "آره… فکر کنم…"
اما درست همون لحظه، صدای زنگ در سکوت خونه رو شکست.
"دینگ… دانگ…"
ادامه دارد...!؟
جونگ کوک لبخند کجی زد. "آره، ولی گربه بودن به این معنی نیست که نمیفهمیدم چی داره میگذره."
یونجی که حسابی سرخ شده بود، زیر لب گفت: "خب… پس برای همین بود که گازش گرفتی؟"
جونگ کوک خندید. "معلومه! تو فکر کردی اجازه میدم اون بهت نزدیک بشه؟"
یونجی با خجالت گفت: "ولی اون پسرعمومه! اون فقط…"
"فقط چی؟" جونگ کوک به آرومی سرش رو خم کرد. صورتش به حدی نزدیک شد که یونجی نفسش بند اومد. "فقط میخواست خودش رو بهت نزدیک کنه؟"
"نه… منظورم اینه که…" یونجی حس کرد مغزش دیگه جواب نمیده.
جونگ کوک با لبخند خطرناکی گفت: "مطمئن باش، دیگه اجازه نمیدم اون بهت نزدیک بشه."
یونجی با تعجب گفت: "چرا اینقدر جدی شدی؟"
جونگ کوک مستقیم توی چشماش نگاه کرد. "چون تو… برای منی."
یونجی نفسش رو با فشار بیرون داد. "چی؟!"
جونگ کوک آرومتر گفت: "وقتی به شکل گربه بودم، شاید نمیتونستم بهت بگم… ولی حالا که دیگه گربه نیستم، دیگه لازم نیست این حس رو پنهان کنم."
یونجی حس کرد که قلبش داشت از سینهش بیرون میزد. "تو… داری شوخی میکنی…؟"
جونگ کوک لبخند شیطنتآمیزی زد. "فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟ پس بذار یه چیزی رو روشن کنم…"
بعد با جسارت، دستش رو زیر چونهی یونجی گذاشت و سرش رو بالا آورد. صورتشون فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشت.
"من از همون لحظهای که کنار اون ایستگاه اتوبوس بغلم کردی، فقط مال تو شدم. پس دیگه اجازه نمیدم هیچکس جای منو بگیره… حتی پسرعموت."
یونجی حس کرد که دمای بدنش به شدت بالا رفته. "جـــونگ کوک… این…"
جونگ کوک با صدای آروم و بم گفت: "پس… از حالا به بعد فقط من اجازه دارم بهت نزدیک بشم. فهمیدی؟"
یونجی که قلبش داشت از شدت ضربان منفجر میشد، به سختی سرشو تکون داد. "اوه… اوهوم…"
جونگ کوک لبخند رضایتمندی زد. "خب… حالا که متوجه شدی…"
به آرومی سرش رو عقب برد و با شیطنت گفت: "فکر کنم وقتشه بخوابیم. البته… کنار هم."
یونجی با وحشت گفت: "هی!! کی گفت کنار هم؟!"
جونگ کوک به آرومی روی تخت دراز کشید. "خب… اگه ناراحتی، میتونم دوباره گربه بشم."
یونجی با خجالت سرش رو زیر پتو کرد. "آخه تو واقعاً یه دیوونهای!"
جونگ کوک خندید. "شاید باشم… ولی دیوونهای که فقط برای توئه"
شب آروم بود و هوا کمی خنک. یونجی روی تخت نشسته بود و جونگ کوک کنار تخت، با حالتی خونسرد و ریلکس بهش تکیه داده بود. نور کمرنگ اتاق، صورت جونگ کوک رو بیشتر از همیشه جذاب کرده بود.
جونگ کوک با لبخند محوی گفت: "خب… فکر کنم وقتشه بخوابیم، نه؟"
یونجی که هنوز از اتفاقات چند دیقع پیش گیج بود، به سختی سرشو تکون داد. "آره… فکر کنم…"
اما درست همون لحظه، صدای زنگ در سکوت خونه رو شکست.
"دینگ… دانگ…"
ادامه دارد...!؟
- ۴.۳k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط