{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی لعنتی

زندگی لعنتی
ازکوچه غم که گزشتم دری رو به من بازشد،بهم گفت: برای عبوراز داخل من ردبشی روی اون درنوشته بود عزاب ، باترس و تردید رفتم داخل واز اون در رد شدم، به سیاهی رسیدم،گفت: باید درونت مثل من سیاه بشه!؟ گفتم چرا؟ گفت سوال نپرس.
به تنهایی که رسیدم گفت: بایدهم دل من بشی! بهش گفتم من ازتنهایی میترسم،بهم گفت اگه هم دل من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم!
از همه گزشتم و به تورسیدم، ،
گفتم خدا چرامن؟ چراسیاهی؟ چراتنهایی؟ چراعزاب؟ چرا ؟چرا؟ چرا؟، درجواب بهم گفتی: خودت انتخاب کردی..................
آری ازکوچه غم به تنهایی رسیدم و ازتنهایی به ذلت رسیدم و ازذلت به بی کسی رسیدم و ازبی کسی عاقبت به مرگ رسیدم،،،،،،،،،،،،،،
دیدگاه ها (۱)

توهمون بودی که من خوابش رودیدم توهمونی که م...

گلایهازجداشدن گفتیگفتی میخوای که بری! گریه کردم وگفتم نازنین...

هنری

نقاشیهای سه بعدی روی دیوارشهر.

ازهمه گزشتم به تورسیدم گفتم خدایا چرامن ؟چراسیاهی؟چراتنهای...

ازهمه گزشتم به تورسیدم گفتم خدایا چرامن ؟چراسیاهی؟چراتنهای...

پارت ۳ رمان cool girls(جنی) رئیس منو برد تو اتاقش و گفت برای...

رمان دورترین نزدیک

عشق فرهاد و لیلااسم من فرهاد هست ماجرا مربوط می شه به سال پی...

اسم من فرهاد هست ماجرا مربوط می شه به سال پیش وقتی که تازه د...

اسم من فرهاد هست ماجرا مربوط می شه به سال پیش وقتی که تازه د...

#رمان #لیلی_بی_عشق #پارت_دومنوشته : #پرنیاسه روز از روزی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط