My king
Part22
طبيب چویی وارد شد. احترام کو تاهی گذاشت و جلوی من نشست. با گرفتن اجازه، مشغول معاینه شد
طبیب چویی :سرورم ...بانوی من ..تربیک میگم ...شما باردارید.
با شنیدن حرف طبیب، در کسری از ثانیه، چشمام، پر اشک شد.نگاه اشکیم رو به طرف دو مرد رو به روم برگردوندم که تو
بغل کسی فرو رفتم ..
يونگی :ممنونم ...ممنونم ملکه ی من ....تو کار بزرگی کردی...
دستام رو، دور عالیجناب حلقه کردم و اجازه دادم اشکام بباره
بعد دقایقی از بغلش بیرون اومدم و به طرف برادرم چرخیدم که سعی داشت گریش رو کنترل کنه اما به محض بغل کردنم،
بغضش ترکید و اشکاش، لباسم رو خیس کرد...خوشحال بودم بالاخره مادر شده بودم و حسش غیر قابل توصیف بود....
خبر باردار بودن ملکه، سرتاسر کشور پیچید. هدایای زیادی از طرف کشور های همسایه و درباریان، اهدا میشد که همشون
به دستور من، بین رعایا پخش میشد.
میخواستم فرزندی به دنیا بیارم و تربیت کنم که روزی عادل ترین پادشاه تاریخ بشه.
کسی که آیندگان ازش به نیکی یاد کنند....
⚜دو ماه بعد⚜
امروز تصمیم گرفتم سری به طبابت خونه بزنم تا هم پدرمو ببینم هم درباره دارویی که طبیب مخصوصم، جدیدنا برام تجویز کرده، بپرسم.
⚜فلش بک، سه روز قبل⚜
نگاهی به کاسه یشمی ای که حاوی مایعی قهوه ای رنگ بود،
انداختم..
ا/ت :این چیه طبیب چویی؟؟
طبیب چویی :این داروی مخصوصیه برای تقویت خودتون و فرزندتون.
کاسه رو برداشتم و مقداری، نوشیدم.
ا/ت :این چرا انقدر تلخه؟؟؟
طبیب چویی :اگه تلخیش براتون غیرقابل تحمله، میگم قدری شیره توت بهش اضافه کنن تا مزش عوض بشه.
ا/ت :همین کارو کنین...تلخیش، اذیت کنندس.
طبیب چویی :چشم بانوی من...
با رفنت طبیب چویی، نگاهی به بانو هان نگران انداختم.
ا/ت :چیزی شده هالمونی؟ نگران بنظر میرسی؟!
بانو هان :احساس خوبی به طبیب چویی ندارم.مخصوصا این جوشونده جدیدش...بنظرم بهتره از ارباب کیم، راجع به این
دارو، بپرسین
بانو.. الان که باردارین، نمیتونم اجازه بدم به خطر بیوفتین...
ا/ت :طبیب چویی از وقتی تو قصرم، حواسش به منه و چیز مشکوکی ازش ندیدم..با این حال، با پدرم مشورت میکنم.
⚜پایان فلش بک⚜
با دیدنش کنار پرستارا، لبخندی روی لبم نشست.
؟؟ :خوش آمدید بانوی من..
با شنیدن صدای فریاد مانند طبیب وانگ، رئیس طبابت خونه، سر همه به طرفم چرخید .با دیدنم، دست از کار کشیدن و
احترام گذاشتن.
ا/ت :متشکرم طبیب وانگ
طبیب وانگ :چه کمکی ازمون ساختس بانوی من؟؟
ا/ت :هیچی..اومدم پدرمو ببینم
بدون توجه به اطراف، به سمت پدرم رفتم و محکم بغلش کردم...
ادامه پارت بعد
لایک و کامنت و فالو فراموش نشه لاوم♡︎
طبيب چویی وارد شد. احترام کو تاهی گذاشت و جلوی من نشست. با گرفتن اجازه، مشغول معاینه شد
طبیب چویی :سرورم ...بانوی من ..تربیک میگم ...شما باردارید.
با شنیدن حرف طبیب، در کسری از ثانیه، چشمام، پر اشک شد.نگاه اشکیم رو به طرف دو مرد رو به روم برگردوندم که تو
بغل کسی فرو رفتم ..
يونگی :ممنونم ...ممنونم ملکه ی من ....تو کار بزرگی کردی...
دستام رو، دور عالیجناب حلقه کردم و اجازه دادم اشکام بباره
بعد دقایقی از بغلش بیرون اومدم و به طرف برادرم چرخیدم که سعی داشت گریش رو کنترل کنه اما به محض بغل کردنم،
بغضش ترکید و اشکاش، لباسم رو خیس کرد...خوشحال بودم بالاخره مادر شده بودم و حسش غیر قابل توصیف بود....
خبر باردار بودن ملکه، سرتاسر کشور پیچید. هدایای زیادی از طرف کشور های همسایه و درباریان، اهدا میشد که همشون
به دستور من، بین رعایا پخش میشد.
میخواستم فرزندی به دنیا بیارم و تربیت کنم که روزی عادل ترین پادشاه تاریخ بشه.
کسی که آیندگان ازش به نیکی یاد کنند....
⚜دو ماه بعد⚜
امروز تصمیم گرفتم سری به طبابت خونه بزنم تا هم پدرمو ببینم هم درباره دارویی که طبیب مخصوصم، جدیدنا برام تجویز کرده، بپرسم.
⚜فلش بک، سه روز قبل⚜
نگاهی به کاسه یشمی ای که حاوی مایعی قهوه ای رنگ بود،
انداختم..
ا/ت :این چیه طبیب چویی؟؟
طبیب چویی :این داروی مخصوصیه برای تقویت خودتون و فرزندتون.
کاسه رو برداشتم و مقداری، نوشیدم.
ا/ت :این چرا انقدر تلخه؟؟؟
طبیب چویی :اگه تلخیش براتون غیرقابل تحمله، میگم قدری شیره توت بهش اضافه کنن تا مزش عوض بشه.
ا/ت :همین کارو کنین...تلخیش، اذیت کنندس.
طبیب چویی :چشم بانوی من...
با رفنت طبیب چویی، نگاهی به بانو هان نگران انداختم.
ا/ت :چیزی شده هالمونی؟ نگران بنظر میرسی؟!
بانو هان :احساس خوبی به طبیب چویی ندارم.مخصوصا این جوشونده جدیدش...بنظرم بهتره از ارباب کیم، راجع به این
دارو، بپرسین
بانو.. الان که باردارین، نمیتونم اجازه بدم به خطر بیوفتین...
ا/ت :طبیب چویی از وقتی تو قصرم، حواسش به منه و چیز مشکوکی ازش ندیدم..با این حال، با پدرم مشورت میکنم.
⚜پایان فلش بک⚜
با دیدنش کنار پرستارا، لبخندی روی لبم نشست.
؟؟ :خوش آمدید بانوی من..
با شنیدن صدای فریاد مانند طبیب وانگ، رئیس طبابت خونه، سر همه به طرفم چرخید .با دیدنم، دست از کار کشیدن و
احترام گذاشتن.
ا/ت :متشکرم طبیب وانگ
طبیب وانگ :چه کمکی ازمون ساختس بانوی من؟؟
ا/ت :هیچی..اومدم پدرمو ببینم
بدون توجه به اطراف، به سمت پدرم رفتم و محکم بغلش کردم...
ادامه پارت بعد
لایک و کامنت و فالو فراموش نشه لاوم♡︎
- ۱۰۹.۵k
- ۰۸ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط