11
11
-سلامممم...
مامان گفت:سلاممم خوش گذشت پاساژ گردی؟؟؟
گلرو-عالی بود کلی خندیدیم...
بابا-همیشه به خنده...
-مرررررسی بابایی...
لباسمو در آوردم و گفتم:خوبه؟؟؟
مامان یکم قیافشو کج و کوله کرد و گفت:خوبه قشنگه اما یکم سادست...
خندیدم و گفتم:خو خودم خواستم که اینجوری باشه...
-خوبه پس...
بابا-مبارکت باشه گلبوجان
روبه گلرو گفت:تو چی خریدی دخترم؟؟؟
گلرو هم لباسشو نشون داد...
مامان گفت:واااای مردم مسخرمون میکنن...اینا چیه؟؟؟
-ماماااااننن عروسی نیست که...یه جشن تولد سادست...همین...نباید که لباس های آنچنانی پوشید...
-اما اینا هم سادن...
-اگه عاقل باشن میتونن بفهمن که شیک بودن به پر زرق و برق بودن نیست...
-به هر حال...
داشتیم میرفتیم بالا که گفت:زود بیاید پایین تا شام بخوریم...آریو رو هم صدا کنید...
-چشم...
توی راه پله دوتایی باهم گفتیم:اوفففففف چه تفکراتی...
رفتم طرف اتاقم...لباسامو در آوردم و جاش همون تاپ و شلوار رو پوشیدم...
جلوی میز توالت وایستادم و موهامو با دوتا کش بستم...به قول آریو مث موش شدم...
یه کوچولو عطر به خودم زدم و رفتم بیرون...
اتاق آریو بغل اتاق گلرو بود...
از اتاق گلرو گذشتم و رسیدم به اتاق داداش جان!!
در زدم و بلافاصله درو باز کردم فقط کله امو بردم داخل و گفتم:اجاژه هشت؟؟
-بیا تو خانوم موشه...
وارد شدم و گفتم:چیکار میکردی؟؟؟
-هیچی یه کتاب واسه یکی از دوستام خریدم داشتم اولش یادگاری مینوشتم...
کتابو برداشتم...با خط خوش نوشته بود:
*دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور...
کجا؟؟یا چه وقت...
چه آسان دوستت دارم...
بی هیچ غرور یا دشواری
تورا اینگونه دوست دارم...*
بهش نگاه کردم...سرش پایین بود...
خندیدم و گفتم:ببینمت تو رووووو...
سرش رو بلند کرد چشماش قرمز بود...
با تعجب بهش گفتم:آریو چته؟؟
سرشو تکون داد که یعنی هیچی...
-قیافت داره دااااد میزنه یه چیزیت هست میگم چت شد خوو...
-میگم بهت اما حالا نه...حالم خوب نیست...برو شب میام پیشت...
میدونستم تا نخواد نمیگه-باشه هر موقع خواستی بدون من هستم...
دستشو گرفتم و گفتم:بیا پایین شام...
-میل ندارم خودت برو...
-ولی..
-گلبو جان گفتم میل ندارم...برو عزیزم...
اصرار بیشتر رو صلاح ندونستم و از اتاق رفتم بیرون...
خیلی داغون بود...هر چی که بود مربوط به اون کتاب و اون شعره...
رفتم پایین پشت میز نشستم...طبق معمول غذا از رستوران سفارش داده بودن...
یه دفعه نشد این مامان یه غذا درست کنه اهههه...
-پس آریو کجاست؟؟؟
نمیخواستم بگم اون داداش صبورم الآن داشت خودخوری میکرد...
-خواب بود منم دلم نیومد بیدارش کنم...
با همین بهونه دیگه بیخیال شدن...چه زود...چه ساده...
یکم غذا برا خودم کشیدم اما با همونم داشتم بازی میکردم...
بابا-چرا غذاتو نمیخوری؟؟؟
-میل ندارم بابا...
مامان-چته که میل نداری؟؟؟
میخواستم بگم خسته شدم از این غذاها ولی به جاش گفتم:با بچه ها که بودیم یه چیزایی خوردم دیگه میل ندارم...
چیزی نگفتن...نگرانی هاشون چه زود تموم میشد...چه زود قانع میشدن...نگرانیشون مثل بقیه پدر و مادرا نبود...
میگفتن چته...اگه میگفتی هیچی دیگه ادامه نمیدادن...
گلرو که رو به روم نشسته بود آروم گفت:چته؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و مثل خودش گفتم هیچی...
بلند شدم و گفتم:ممنون...
رفتم بالا...اعصابم به هم ریخته بود...
دلیل ناراحتی آریو رو نمی فهمیدم...
ناراحتیشون برام مهم بود...
دلسوزی پدر و مادر رو زیاد ندیده بودیم به خاطر همین ما سه تا همه کس هم بودیم...یه خانواده بودیم
ناراحتی من ناراحتی اونا هم بود...
داشتم تو اتاق رژه میرفتم که در اتاق زده شد...
"بفرمایید"
آریو اومد داخل...
-بشین داداش...
نشت روی تخت...منم نشستم روبروش...
دوسه دقیقه ای ساکت نشسته بودیم که گفتم:نمیخوای حرفی بزنی؟؟
-گلبو کلافه ام...داغونم...افتادم توی یه راهی که بن بسته...نتیجه ای نداره...
نگران شدم و گفتم:چی شده قربونت برم؟
با یه صدایی که نشونه هایی از بغض داشت:گلبو ع...عاشق شدم...
نگرانیم فروکش کرد...خندیدم واقعا خوشحال بودم از ته ته دلم...اینکه داداشم دلش یه جایی گیره...یه بوهایی برده بودم اما...
-خب اینکه ناراحتی نداره...
-داره گلبو داره...
-حالا کی هست که دل تورو برده؟؟؟؟
-یکی که کل وجودش مهربونیه...زیباییش مثال زدنیه...نجابت و حیاش زبون زده...
-خب اینکه خیلی خوبه...مشکل کجاست؟
یه چند ثانیه مکث کرد و گفت:وضع زندگیشون م...مثل ما نیست...
یعی آریو هم ظاهر بین بود؟؟
-سلامممم...
مامان گفت:سلاممم خوش گذشت پاساژ گردی؟؟؟
گلرو-عالی بود کلی خندیدیم...
بابا-همیشه به خنده...
-مرررررسی بابایی...
لباسمو در آوردم و گفتم:خوبه؟؟؟
مامان یکم قیافشو کج و کوله کرد و گفت:خوبه قشنگه اما یکم سادست...
خندیدم و گفتم:خو خودم خواستم که اینجوری باشه...
-خوبه پس...
بابا-مبارکت باشه گلبوجان
روبه گلرو گفت:تو چی خریدی دخترم؟؟؟
گلرو هم لباسشو نشون داد...
مامان گفت:واااای مردم مسخرمون میکنن...اینا چیه؟؟؟
-ماماااااننن عروسی نیست که...یه جشن تولد سادست...همین...نباید که لباس های آنچنانی پوشید...
-اما اینا هم سادن...
-اگه عاقل باشن میتونن بفهمن که شیک بودن به پر زرق و برق بودن نیست...
-به هر حال...
داشتیم میرفتیم بالا که گفت:زود بیاید پایین تا شام بخوریم...آریو رو هم صدا کنید...
-چشم...
توی راه پله دوتایی باهم گفتیم:اوفففففف چه تفکراتی...
رفتم طرف اتاقم...لباسامو در آوردم و جاش همون تاپ و شلوار رو پوشیدم...
جلوی میز توالت وایستادم و موهامو با دوتا کش بستم...به قول آریو مث موش شدم...
یه کوچولو عطر به خودم زدم و رفتم بیرون...
اتاق آریو بغل اتاق گلرو بود...
از اتاق گلرو گذشتم و رسیدم به اتاق داداش جان!!
در زدم و بلافاصله درو باز کردم فقط کله امو بردم داخل و گفتم:اجاژه هشت؟؟
-بیا تو خانوم موشه...
وارد شدم و گفتم:چیکار میکردی؟؟؟
-هیچی یه کتاب واسه یکی از دوستام خریدم داشتم اولش یادگاری مینوشتم...
کتابو برداشتم...با خط خوش نوشته بود:
*دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور...
کجا؟؟یا چه وقت...
چه آسان دوستت دارم...
بی هیچ غرور یا دشواری
تورا اینگونه دوست دارم...*
بهش نگاه کردم...سرش پایین بود...
خندیدم و گفتم:ببینمت تو رووووو...
سرش رو بلند کرد چشماش قرمز بود...
با تعجب بهش گفتم:آریو چته؟؟
سرشو تکون داد که یعنی هیچی...
-قیافت داره دااااد میزنه یه چیزیت هست میگم چت شد خوو...
-میگم بهت اما حالا نه...حالم خوب نیست...برو شب میام پیشت...
میدونستم تا نخواد نمیگه-باشه هر موقع خواستی بدون من هستم...
دستشو گرفتم و گفتم:بیا پایین شام...
-میل ندارم خودت برو...
-ولی..
-گلبو جان گفتم میل ندارم...برو عزیزم...
اصرار بیشتر رو صلاح ندونستم و از اتاق رفتم بیرون...
خیلی داغون بود...هر چی که بود مربوط به اون کتاب و اون شعره...
رفتم پایین پشت میز نشستم...طبق معمول غذا از رستوران سفارش داده بودن...
یه دفعه نشد این مامان یه غذا درست کنه اهههه...
-پس آریو کجاست؟؟؟
نمیخواستم بگم اون داداش صبورم الآن داشت خودخوری میکرد...
-خواب بود منم دلم نیومد بیدارش کنم...
با همین بهونه دیگه بیخیال شدن...چه زود...چه ساده...
یکم غذا برا خودم کشیدم اما با همونم داشتم بازی میکردم...
بابا-چرا غذاتو نمیخوری؟؟؟
-میل ندارم بابا...
مامان-چته که میل نداری؟؟؟
میخواستم بگم خسته شدم از این غذاها ولی به جاش گفتم:با بچه ها که بودیم یه چیزایی خوردم دیگه میل ندارم...
چیزی نگفتن...نگرانی هاشون چه زود تموم میشد...چه زود قانع میشدن...نگرانیشون مثل بقیه پدر و مادرا نبود...
میگفتن چته...اگه میگفتی هیچی دیگه ادامه نمیدادن...
گلرو که رو به روم نشسته بود آروم گفت:چته؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و مثل خودش گفتم هیچی...
بلند شدم و گفتم:ممنون...
رفتم بالا...اعصابم به هم ریخته بود...
دلیل ناراحتی آریو رو نمی فهمیدم...
ناراحتیشون برام مهم بود...
دلسوزی پدر و مادر رو زیاد ندیده بودیم به خاطر همین ما سه تا همه کس هم بودیم...یه خانواده بودیم
ناراحتی من ناراحتی اونا هم بود...
داشتم تو اتاق رژه میرفتم که در اتاق زده شد...
"بفرمایید"
آریو اومد داخل...
-بشین داداش...
نشت روی تخت...منم نشستم روبروش...
دوسه دقیقه ای ساکت نشسته بودیم که گفتم:نمیخوای حرفی بزنی؟؟
-گلبو کلافه ام...داغونم...افتادم توی یه راهی که بن بسته...نتیجه ای نداره...
نگران شدم و گفتم:چی شده قربونت برم؟
با یه صدایی که نشونه هایی از بغض داشت:گلبو ع...عاشق شدم...
نگرانیم فروکش کرد...خندیدم واقعا خوشحال بودم از ته ته دلم...اینکه داداشم دلش یه جایی گیره...یه بوهایی برده بودم اما...
-خب اینکه ناراحتی نداره...
-داره گلبو داره...
-حالا کی هست که دل تورو برده؟؟؟؟
-یکی که کل وجودش مهربونیه...زیباییش مثال زدنیه...نجابت و حیاش زبون زده...
-خب اینکه خیلی خوبه...مشکل کجاست؟
یه چند ثانیه مکث کرد و گفت:وضع زندگیشون م...مثل ما نیست...
یعی آریو هم ظاهر بین بود؟؟
- ۶.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط