{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part4🍬
از صندلیش بلند شد،اروم سمت ما قدم برداشت
ایستاده ش از نشستش ترسناک تر و قدرتمند تر بنظر می‌رسید مادرم که رو زمین کنار پا های من نشسته بود پایین شلوارم رو تو مشتش گرفت از این حس که ممکنه هرکاری بخواد بکنه و شاید من نتونم کاری کنم متنفرم.از اینکه آنقدر بی دفاع بنظر می‌رسیدم متنفر بودم.
جلوی من ایستاد.
تپش قلبم بالا رفته بود،هم میترسیدم هم عصبی بودم قرار نبود زندگیمون اینجور شه،تا هفته قبل ذوق سال آخر دانشگاهم و تولد جیهیون رو داشتم ولی الان...الان اصلا یادم نمیاد اونا چه حسی بودن.
کاش تموم شه حاضرم براش کار کنم تا بدهیمون صاف شه ولی چیز دیگه ای نخواد.
دستاشو آورد بالا،منتظر بودم بزنه زیر گوشم.باید برای این احتمال که حالا نوبت من شده خودم رو آماده میکردم.
چشامو روی هم فشار دادم.
ولی....تنها چیزی که حس کردم انگشتاش روی گونه‌ام بود.
چشامو آروم باز کردم.سرشو یه طرف خم کرده بود و نگاهم میکرد.
ازم میترسی؟
فقط نگاهش کردم.

پایان پارت 4 بانی هاممم بوسس🪐🍧🍡🍬✨🍿🌕🍭🎀
دیدگاه ها (۲۱)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part6🍬انتظار چه جوابی ازم داشت بگم اره که ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part7🍬((راوی))هه عوضی.تهیونگ با خودش زمزمه...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part3🍬صدای بابام شکسته بود.سعی کردم دندونا...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part2🍬کاش مثل قبل زندگی میکردیم ولی بابام ...

پارت 3چشامو که باز کردم دیدم که ...-هعی آتسوشی پاشووووقتی دی...

P11#کامل‌و‌ناقص پیرمرد بدون اینکه به یرین نگاه کنه زیر لب با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط