𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³³
احتمالا براتون سوال باشه که ورا کجا داره میره
خب معلومه.....به طرف دفتر آقای کای !
میخواد بپرسه واقعا چه بلایی سر پدر و مادرش افتاده
چون بعد از حرفای کایرا زیادی تو شَک افتاده بود
با قدم های لنگان لنگان و صورت رنگ پریده که با سفید کاری دیوار های مدرسه فرقی نداشت ، به طرف دفتر آقای کای میرفت
بلاخره به دفتر رسید
اما طبق معمول چهار تا بادیگارد عظیم هیکل اونجا بودن ولی ورا انها رو نمیدید و بیتوجه به آنها به طرف درِِ دفتر رفت ولی با قرار گرفتن دستی بزرگ همچون خرس متوقف شد
ورا سرش بلند کرد کرد و با مردی که عینک سیاه با کت شلوار مردانه سیاه پوشیده بود مواجه شد
ـ خانم هوانگ ..... کجا چنین شتابان ؟
ورا باید به خودش میومد و با این حرو**مزاده ها سر و کله میزد ولی فکر و خیالش اجازه نمیداد
پس سعی از بهترین کار استفاده کنه
ورا : لطفا...خیلی واجبه....باید با آقای کای حرف بزنم...لطفا
بادیگارد با دیدن قیافه دخترک که التماس ازش میبارید دلش برای اولین بار سوخت
پس این اجازه به دخترک کوچک هیکل داد
از جلوی در کنار رفت و اجازه ورود رو به ورا داد
ورا بدون وقت تلف کردن وارد دفتر شد که آقای کای رو پشت میزش روی صندلی دید که داشت یه پرونده های رو چک میکرد
آقای کای بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت :
ـ کیه..؟
ورا : .....
وقتی جوابی دریافت نکرد سرشو بلند کرد و با جسم ضعیف ورا روبرو شد
این همون ورا نیست که چند روز پیش با اعتماد به نفس کامل ، جلوش وایستاده بود ..... اون الان پاهاش ، چشماش ، دستاش..... کل اعضای بدنش حتی چشماش میلرزیدن...اونم زیاد !
آقای کای با دیدن چهره رنگ پریده دخترک اخم کوچکی وسط ابروهایش نشست
کای : کدوم بادی تورو تا اینجا آورده..؟
ورا دهنش به قصد حرف زدن باز نمیشد....الان تنها کاری که بدنش میتونست بکنه این بود که قلبش بی وقفه و به سرعت بتپه
اقای کای از واکنشای ورا بشدت تعجب کرده بود
کای : ورا ..... تو خوبی .....چت شده اصلا چرا اومدی اینجا؟
ورا : آقای کای...چه بلایی سر پدر و مادرم اومده ؟
ادامه دارد...
شرط : ۲۵ بازنشر
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³³
احتمالا براتون سوال باشه که ورا کجا داره میره
خب معلومه.....به طرف دفتر آقای کای !
میخواد بپرسه واقعا چه بلایی سر پدر و مادرش افتاده
چون بعد از حرفای کایرا زیادی تو شَک افتاده بود
با قدم های لنگان لنگان و صورت رنگ پریده که با سفید کاری دیوار های مدرسه فرقی نداشت ، به طرف دفتر آقای کای میرفت
بلاخره به دفتر رسید
اما طبق معمول چهار تا بادیگارد عظیم هیکل اونجا بودن ولی ورا انها رو نمیدید و بیتوجه به آنها به طرف درِِ دفتر رفت ولی با قرار گرفتن دستی بزرگ همچون خرس متوقف شد
ورا سرش بلند کرد کرد و با مردی که عینک سیاه با کت شلوار مردانه سیاه پوشیده بود مواجه شد
ـ خانم هوانگ ..... کجا چنین شتابان ؟
ورا باید به خودش میومد و با این حرو**مزاده ها سر و کله میزد ولی فکر و خیالش اجازه نمیداد
پس سعی از بهترین کار استفاده کنه
ورا : لطفا...خیلی واجبه....باید با آقای کای حرف بزنم...لطفا
بادیگارد با دیدن قیافه دخترک که التماس ازش میبارید دلش برای اولین بار سوخت
پس این اجازه به دخترک کوچک هیکل داد
از جلوی در کنار رفت و اجازه ورود رو به ورا داد
ورا بدون وقت تلف کردن وارد دفتر شد که آقای کای رو پشت میزش روی صندلی دید که داشت یه پرونده های رو چک میکرد
آقای کای بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت :
ـ کیه..؟
ورا : .....
وقتی جوابی دریافت نکرد سرشو بلند کرد و با جسم ضعیف ورا روبرو شد
این همون ورا نیست که چند روز پیش با اعتماد به نفس کامل ، جلوش وایستاده بود ..... اون الان پاهاش ، چشماش ، دستاش..... کل اعضای بدنش حتی چشماش میلرزیدن...اونم زیاد !
آقای کای با دیدن چهره رنگ پریده دخترک اخم کوچکی وسط ابروهایش نشست
کای : کدوم بادی تورو تا اینجا آورده..؟
ورا دهنش به قصد حرف زدن باز نمیشد....الان تنها کاری که بدنش میتونست بکنه این بود که قلبش بی وقفه و به سرعت بتپه
اقای کای از واکنشای ورا بشدت تعجب کرده بود
کای : ورا ..... تو خوبی .....چت شده اصلا چرا اومدی اینجا؟
ورا : آقای کای...چه بلایی سر پدر و مادرم اومده ؟
ادامه دارد...
شرط : ۲۵ بازنشر
- ۳۸۶
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط