ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۴۶
فرد اداي گريه درآورد و گفت:خدایااا..منو بکش.. من و نیکول با حرص دوتایی گفتیم آمین.. تند نگامون کرد و با حرص گفت:بي شعورا..
از لحنش زدیم زیر خنده.
بلند شد و کاپشنش رو برداشت.
نيكول : کجا؟
فرد : میرم یه تخت کنار جیمین بگیرم همونجا بکپم از شر شماها راحت شم..
نیکول دست به کمر زد و گفت: فرد.
فرد کلافه گفت: بابا میرم یه سر به جیمین بزنم..مگه همینو
نمیخواستین؟
و رفت بیرون و در رو بست..
حتي از پشت درم صداي غرغرش میومد.
با لبخند سر تکون دادم.
دلم بال بال میزد براي ديدن جیمین.. اخ..
دلم لک زده بود براي ديدن خنده هاي قشنگ و توجه هاي شیرینش
فردا میبینمش و دیگه هیچ وقت ازش دست نمیکشم..
حدود ۲ ساعت بعد فرد برگشت.
نگران گفتم دیر کردی
نیکول با خشم گفت:کجا بودي دقيقا؟
فرد جدي گفت:پیش دوست دختر جدیدم..
نیکول با حرص بطري نوشيدني روي ميز رو برداشت که پرت کنه سمتش که فرد تند و با ترس گفت: پیش داداشش بابا..پیش داداش دوست دخترم..پیش جیمین دیگه..
نیکول با حرص زل زد بهش.
الا : جیمین خوب بود؟
با غیض گفت: خدا لعنتتون كنه.. نصف شب ادمو زابرا
میکنین.
کلافه و نگران گفتم : واااي فرد انقدر حرف نزن...فقط بگو
جیمین خوب بود یا نه؟
با غیض گفت: وضعش از من بهتر بود..هیچ کس بهش گیر
نمیداد و راحت گرفته بود خوابیده بود..
و با شکم رو مبل دراز کشید.
با حرص گفتم : ما دوتا به این گندگی چرا اینو فرستادیم :
نیکول دست به کمر زد و با غیض گفت:منم نمیدونم..غلط کردیم.
فرد بي حرکت چشماشو بسته بود و گفت:دیگه از این غلطا
نكنين..مرسي.. و انگار خوابید.
لبخند زدم. خوبه..
رفتم تو تخت مهمان اتاق فرد و دراز کشیدم. همه فکر و وجودم درگیر جیمین بود و يه ثانيه
نمیتونستم ذهنمو ازش خالي کنم..
همه وجودم جیمین بود.
چونه ام لرزید.
خداياا.. واقعا بهم برش گردوندي؟
باورش سخته برام..
اصلا خيلي نتونستم بخوابم..
سر جمع يكي دو ساعت خوابم برد و بقیه اش رو اشتیاق
و استرس دیدن جیمین رو داشتم..
صبح زود از جام بلند شدم و لباس شيك و تميزي پوشيدم
و یه کم آرایش کردم
دوست داشتم جیمین بعد مدت ها خوشگل ببینتم.. اخ..اصلا از تصورش رو پاهام بند نبودم..
لبخند خيلي عميق و شادي به خودم زدم که به خنده تبدیل
شد و رفتم بیرون.
نیکولم بیدار بود و داشت حاضر میشد..
با محبت نگام کرد و گفت:ماه شدي عزيزم..
و با ذوق گفت: اخ.. جیمین چقدر انرژي ميگيره و خوشحال میشه اینطور ببینتت
( فصل سوم ) پارت ۶۴۶
فرد اداي گريه درآورد و گفت:خدایااا..منو بکش.. من و نیکول با حرص دوتایی گفتیم آمین.. تند نگامون کرد و با حرص گفت:بي شعورا..
از لحنش زدیم زیر خنده.
بلند شد و کاپشنش رو برداشت.
نيكول : کجا؟
فرد : میرم یه تخت کنار جیمین بگیرم همونجا بکپم از شر شماها راحت شم..
نیکول دست به کمر زد و گفت: فرد.
فرد کلافه گفت: بابا میرم یه سر به جیمین بزنم..مگه همینو
نمیخواستین؟
و رفت بیرون و در رو بست..
حتي از پشت درم صداي غرغرش میومد.
با لبخند سر تکون دادم.
دلم بال بال میزد براي ديدن جیمین.. اخ..
دلم لک زده بود براي ديدن خنده هاي قشنگ و توجه هاي شیرینش
فردا میبینمش و دیگه هیچ وقت ازش دست نمیکشم..
حدود ۲ ساعت بعد فرد برگشت.
نگران گفتم دیر کردی
نیکول با خشم گفت:کجا بودي دقيقا؟
فرد جدي گفت:پیش دوست دختر جدیدم..
نیکول با حرص بطري نوشيدني روي ميز رو برداشت که پرت کنه سمتش که فرد تند و با ترس گفت: پیش داداشش بابا..پیش داداش دوست دخترم..پیش جیمین دیگه..
نیکول با حرص زل زد بهش.
الا : جیمین خوب بود؟
با غیض گفت: خدا لعنتتون كنه.. نصف شب ادمو زابرا
میکنین.
کلافه و نگران گفتم : واااي فرد انقدر حرف نزن...فقط بگو
جیمین خوب بود یا نه؟
با غیض گفت: وضعش از من بهتر بود..هیچ کس بهش گیر
نمیداد و راحت گرفته بود خوابیده بود..
و با شکم رو مبل دراز کشید.
با حرص گفتم : ما دوتا به این گندگی چرا اینو فرستادیم :
نیکول دست به کمر زد و با غیض گفت:منم نمیدونم..غلط کردیم.
فرد بي حرکت چشماشو بسته بود و گفت:دیگه از این غلطا
نكنين..مرسي.. و انگار خوابید.
لبخند زدم. خوبه..
رفتم تو تخت مهمان اتاق فرد و دراز کشیدم. همه فکر و وجودم درگیر جیمین بود و يه ثانيه
نمیتونستم ذهنمو ازش خالي کنم..
همه وجودم جیمین بود.
چونه ام لرزید.
خداياا.. واقعا بهم برش گردوندي؟
باورش سخته برام..
اصلا خيلي نتونستم بخوابم..
سر جمع يكي دو ساعت خوابم برد و بقیه اش رو اشتیاق
و استرس دیدن جیمین رو داشتم..
صبح زود از جام بلند شدم و لباس شيك و تميزي پوشيدم
و یه کم آرایش کردم
دوست داشتم جیمین بعد مدت ها خوشگل ببینتم.. اخ..اصلا از تصورش رو پاهام بند نبودم..
لبخند خيلي عميق و شادي به خودم زدم که به خنده تبدیل
شد و رفتم بیرون.
نیکولم بیدار بود و داشت حاضر میشد..
با محبت نگام کرد و گفت:ماه شدي عزيزم..
و با ذوق گفت: اخ.. جیمین چقدر انرژي ميگيره و خوشحال میشه اینطور ببینتت
- ۳.۹k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط