Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 82 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
ات : واقعا شما همو میشناسید ...
سوهی لبخندی زد و فنجان تو دستش را روی میز گذاشت و آروم با صرافت خودش گفت .... سوهی: البته که میشناسم جونکوک پسر خیلی خوبی هستش هر روز وقتی وسایل به دست از خیابون رد میشم اونه که کمکم میکنه با اون همه وسایل مزاحم از پخش خیابون شلوغ کنار بود
جونکوک چشم دوخته به زمین و کمی از موهایش افشون رو صورتش با دستش زود آن ها را کنار زد و آن منظره برای این دختر عاشق خیلی هم قشنگ بود .... { واقعا که } ... سری تکون داد ...{ یعنی فقد میخواست با خانوادم آشنا بشه } ... جونکوک سمته سوهی نگاه کرد و آروم گفت
جونکوک: خواهش میکنم کاری نکردم
دخترک روبه رو جونکوک قرار داشت دست به سینه با چشم های اخم ای زد ..... ات: خوب با بیونگ سو چجوری آشنا شدی
جونکوک ابر بالا انداخت و به گوش خوردن صدا کنایه دار دخترک بهش فهماند که عصبی میباشد
بیونگ سو سمته ات چرخید و محکم زد به بازو دخترک تا حدی که از شدت درد اخی بکشه و سمتش نگاه کرد
بیونگ سو : به جون این خانم اون مثل یک قهرمان میمیونه
با اخم و کمی صدا بلند گفت ..... ات: بیونگ احمق دردم اومد
بیونگ سو خنده ای کرد و سمته ات نگاه کرد با شیطنت گفت
بیونگ سو: این آقای محترم رو مدیون منی
دخترک به آرامی زد به پای بیونگ و گفت
ات: احمق مگه تو پدرشی
بیونگ سو دست اش را روی دهنش گذاشت ... بیونگ سو : هااااا تو خیلی منحرفی .... با ان صدا بلند اش همین نگاه متعجب بهش دوختن و این باعث عصبانیت بیشتر میشد با دستش سر بیونگ را کشی به سمته پایین و محکم با مشت اش وسط شانه های بیونگ زد گفت
ات: پسرک عوضی خفشو دیگه
بیونگ سو سرش را بلند کرد و بالشت کنارش را زد تو سر ات با صدا بلند داد زد ..... بیونگ سو : عوضی خودتی عه
بالشت ای که سمتش پرت کرد موهایش به شدت خراب شده بودن و این بار عصبی تر شد مشغول درست کردن موهایش شد سمته بقیه چشم دوخت با لبخند جونکوک مواجه شد ریلکس به مبل تکیه داده بود و به آن صحنه خنده دار نگاه میکرد دخترک با صورت خجالت به زمین نگاه کرد .....
سوهی: بچه ها بس کنید جلو جونکوک زشته
یورا : جونکوک جام اینا همیشه اینقدر کسل کننده هستن تو از خودت بگو ... کارت چیه
جونکوک با چشم های گرد اش روبه یورا کرد و گفت
جونکوک: کسل کننده ؟ نه اصلا مگه میشه این حرف نباید رو اون صحنه زیبا گفته بشه ..... یورا ابرو بالا انداخت و موهایش را پشت گوشش انداخت سوهی از روی مبل بلند شد و گفت
سوهی: ات یورا بریم میزو بچینیم
ات : چشم
یورا با اخم گفت .... یورا : ترو خدا آخه سخته
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 82 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
ات : واقعا شما همو میشناسید ...
سوهی لبخندی زد و فنجان تو دستش را روی میز گذاشت و آروم با صرافت خودش گفت .... سوهی: البته که میشناسم جونکوک پسر خیلی خوبی هستش هر روز وقتی وسایل به دست از خیابون رد میشم اونه که کمکم میکنه با اون همه وسایل مزاحم از پخش خیابون شلوغ کنار بود
جونکوک چشم دوخته به زمین و کمی از موهایش افشون رو صورتش با دستش زود آن ها را کنار زد و آن منظره برای این دختر عاشق خیلی هم قشنگ بود .... { واقعا که } ... سری تکون داد ...{ یعنی فقد میخواست با خانوادم آشنا بشه } ... جونکوک سمته سوهی نگاه کرد و آروم گفت
جونکوک: خواهش میکنم کاری نکردم
دخترک روبه رو جونکوک قرار داشت دست به سینه با چشم های اخم ای زد ..... ات: خوب با بیونگ سو چجوری آشنا شدی
جونکوک ابر بالا انداخت و به گوش خوردن صدا کنایه دار دخترک بهش فهماند که عصبی میباشد
بیونگ سو سمته ات چرخید و محکم زد به بازو دخترک تا حدی که از شدت درد اخی بکشه و سمتش نگاه کرد
بیونگ سو : به جون این خانم اون مثل یک قهرمان میمیونه
با اخم و کمی صدا بلند گفت ..... ات: بیونگ احمق دردم اومد
بیونگ سو خنده ای کرد و سمته ات نگاه کرد با شیطنت گفت
بیونگ سو: این آقای محترم رو مدیون منی
دخترک به آرامی زد به پای بیونگ و گفت
ات: احمق مگه تو پدرشی
بیونگ سو دست اش را روی دهنش گذاشت ... بیونگ سو : هااااا تو خیلی منحرفی .... با ان صدا بلند اش همین نگاه متعجب بهش دوختن و این باعث عصبانیت بیشتر میشد با دستش سر بیونگ را کشی به سمته پایین و محکم با مشت اش وسط شانه های بیونگ زد گفت
ات: پسرک عوضی خفشو دیگه
بیونگ سو سرش را بلند کرد و بالشت کنارش را زد تو سر ات با صدا بلند داد زد ..... بیونگ سو : عوضی خودتی عه
بالشت ای که سمتش پرت کرد موهایش به شدت خراب شده بودن و این بار عصبی تر شد مشغول درست کردن موهایش شد سمته بقیه چشم دوخت با لبخند جونکوک مواجه شد ریلکس به مبل تکیه داده بود و به آن صحنه خنده دار نگاه میکرد دخترک با صورت خجالت به زمین نگاه کرد .....
سوهی: بچه ها بس کنید جلو جونکوک زشته
یورا : جونکوک جام اینا همیشه اینقدر کسل کننده هستن تو از خودت بگو ... کارت چیه
جونکوک با چشم های گرد اش روبه یورا کرد و گفت
جونکوک: کسل کننده ؟ نه اصلا مگه میشه این حرف نباید رو اون صحنه زیبا گفته بشه ..... یورا ابرو بالا انداخت و موهایش را پشت گوشش انداخت سوهی از روی مبل بلند شد و گفت
سوهی: ات یورا بریم میزو بچینیم
ات : چشم
یورا با اخم گفت .... یورا : ترو خدا آخه سخته
- ۲۱.۴k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط