وقتی سرطان داشتی اما...
وقتی سرطان داشتی اما...
دوتا برگه توی دستای لرزون بود..برگه ی ازمایش و برگه ی بارداری
گریههات تبدیل به هقهق شده بود..چندباری بهش زنگ زدی،ولی جواب نداد
تصمیم گرفتی برای اخرین بار بهش زنگ بزنی..میدونستی خستهاس اما مهم بود که بهش بگی
بعد از چندتا بوق جواب داد:"جونم نفسم؟"
با صدای گرفته لب زدی:"شوگا.."
نگران شد:"چیشده عزیزم؟حالت خوبه؟"
اشکات رو پاک کردی و با بغض لب زدی:"من..من حاملم"
با خوشحالی گفت:"من قراره بابا بشم..واییی"
اشکی از گوشه ی چشمم پایین ریخت:"ولی مشکل این نیست..من سرطان دارم"
صدای جیغش قطع شد..با ناباوری گفت:"وایسا لارا..نا چند دقیقه ی دیگه خونم"
و تماس رو قطع کرد..
دستت رو روی شکمت گذاشتی:"سلام کوچولو..نگران نباش..ازت محافظت میکنم فسقلی"
چند دقیقه بعد،زنگ خونه به صدا در اومد..در رو باز کردی و با قیافه ی نگران شوگا رروبهرو شدی
روی مبل نشستین..برگه ی ازمایش سرطان رو بهش نشون دادی..و بعد بیبیچک و برگه ی بارداری
فقط بهشون نگاه میکرد..درک این موضوع براش سخت بود..اینکه ممکنه بین تو و اون کوچولو،یکی رو انتخاب کنه..
برگه هارو کنار گذاشت..و تورو توی بغلش فشرد..اشکاش روی موهای بلوندت میریخت:"باهم حلش میکنیم..مثل همیشه،کنار هم!"
و تا صبح،توی بغلش گریه کردی..
صبح روز بعد،یونگی برات وقت دکتر گرفته بود..دکتر ها توضیحات کامل رو بهت دادن..و قرار شد دو روز بعد،برای شیمی درمانی برید به بیمارستان..
ولی ممکنه سرنوشت،همیشه یک شکل نباشه...
یک سال سختی..یک سال دارو های مختلف..یک سال زندگی داخل بیمارستان..و همسری که داخل تکتک لحظههای سخت زندگیت،پیشت موند..یونگی و اون کوچولو تنها دلیلت برای خودکشی نکردن بود!
[۵سال بعد]
دختر کوچولوتون اومد پیشت:"مامان..بابا میگه تو برای من جنگیدی!"
خندیدی و لپش رو کشیدی:"آره.. من با سرطان برای تو جنگیدم..ولی 'ما' جنگیدیم..."
-نظرتون رو بهم بگید...
دوتا برگه توی دستای لرزون بود..برگه ی ازمایش و برگه ی بارداری
گریههات تبدیل به هقهق شده بود..چندباری بهش زنگ زدی،ولی جواب نداد
تصمیم گرفتی برای اخرین بار بهش زنگ بزنی..میدونستی خستهاس اما مهم بود که بهش بگی
بعد از چندتا بوق جواب داد:"جونم نفسم؟"
با صدای گرفته لب زدی:"شوگا.."
نگران شد:"چیشده عزیزم؟حالت خوبه؟"
اشکات رو پاک کردی و با بغض لب زدی:"من..من حاملم"
با خوشحالی گفت:"من قراره بابا بشم..واییی"
اشکی از گوشه ی چشمم پایین ریخت:"ولی مشکل این نیست..من سرطان دارم"
صدای جیغش قطع شد..با ناباوری گفت:"وایسا لارا..نا چند دقیقه ی دیگه خونم"
و تماس رو قطع کرد..
دستت رو روی شکمت گذاشتی:"سلام کوچولو..نگران نباش..ازت محافظت میکنم فسقلی"
چند دقیقه بعد،زنگ خونه به صدا در اومد..در رو باز کردی و با قیافه ی نگران شوگا رروبهرو شدی
روی مبل نشستین..برگه ی ازمایش سرطان رو بهش نشون دادی..و بعد بیبیچک و برگه ی بارداری
فقط بهشون نگاه میکرد..درک این موضوع براش سخت بود..اینکه ممکنه بین تو و اون کوچولو،یکی رو انتخاب کنه..
برگه هارو کنار گذاشت..و تورو توی بغلش فشرد..اشکاش روی موهای بلوندت میریخت:"باهم حلش میکنیم..مثل همیشه،کنار هم!"
و تا صبح،توی بغلش گریه کردی..
صبح روز بعد،یونگی برات وقت دکتر گرفته بود..دکتر ها توضیحات کامل رو بهت دادن..و قرار شد دو روز بعد،برای شیمی درمانی برید به بیمارستان..
ولی ممکنه سرنوشت،همیشه یک شکل نباشه...
یک سال سختی..یک سال دارو های مختلف..یک سال زندگی داخل بیمارستان..و همسری که داخل تکتک لحظههای سخت زندگیت،پیشت موند..یونگی و اون کوچولو تنها دلیلت برای خودکشی نکردن بود!
[۵سال بعد]
دختر کوچولوتون اومد پیشت:"مامان..بابا میگه تو برای من جنگیدی!"
خندیدی و لپش رو کشیدی:"آره.. من با سرطان برای تو جنگیدم..ولی 'ما' جنگیدیم..."
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۳۴۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط