پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p5
چهرهیِ مرموزِ بالایِ سرشون، تویِ همون تاریکیِ نسبیِ بالایِ قفسهها، با یه لبخندِ نامحسوس، به پایین نگاه میکرد. صدایِ آروم و کشدارش، انگار که از یه جایِ خیلی دور میاومد، تویِ فضایِ سنگینِ انبار پیچید: «نگرانِ من نباشین. من فقط یه تماشاگرم. یه راویِ کوچیک تویِ این نمایشِ بزرگ.»
جنی با چشمهایِ تیزبینش سعی کرد جزئیاتِ بیشتری از اون فرد رو تشخیص بده. «اگه فقط تماشاگر هستی، چرا مارو آوردی اینجا؟ و اون جعبهیِ نورانی چیه؟»
شخصِ مرموز خندید. «اون جعبه؟ اون فقط یه... ابزارِ کارِ منه. یه جورایی مثلِ یه ساعتِ دقیق که زمانِ شروعِ نمایش رو نشون میده. و شمارو هم آوردم اینجا چون... خب، شما بهترین کسایی هستین که میتونین این پرونده رو حل کنین. البته، اگه دوست داشته باشین.»
جیسو با تردید پرسید: «منظورت چیه که «اگه دوست داشته باشیم»؟ این یه پروندهیِ جناییه. ما برایِ همین اینجا هستیم.»
«آها، ولی این پرونده یه فرقی با بقیهیِ پروندهها داره.» صدایِ شخصِ مرموز کمی جدیتر شد. «این فقط یه قتلِ ساده نیست. این یه پیامه. یه پیامِ خیلی واضح که برایِ آدمهایِ خاصی فرستاده شده. و شما، چهار تا دختر، دقیقاً همون آدمهایِ خاصی هستین که باید این پیام رو دریافت کنین.»
جنی ابروهاشو بالا انداخت. «پیام؟ برایِ ما؟ از طرفِ کی؟»
«اونوقت مشخص میشه.» شخصِ مرموز گفت و بعد، با یه حرکتِ ناگهانی، انگشتشو به سمتِ جعبهیِ نورانیِ سبز رنگ گرفت. «الان وقتِ اونه که اولین قطعهیِ پازل رو ببینین.»
نورِ سبزِ داخلِ جعبه، ناگهان شدت گرفت و شروع به لرزیدن کرد. رویِ دیواری که پشتِ جعبه بود، سایههایِ درهم و برهمی شروع به رقصیدن کردن. مثلِ یه نمایشِ پیش از موعد.
«اینو ببینین.» صدایِ شخصِ مرموز، هیجانزدهتر شده بود. «این شروعِ ماجراست. وقتی که این نور، خاموش شد... یه اتفاقِ دیگه میافته. یه اتفاقِ خیلی مهم.»
جنی و جیسو به هم نگاه کردن. حسِ یه بازیِ خطرناک رو داشتن که داشتن ناخواسته واردش میشدن. این «راهنما» کی بود؟ و چرا اونا رو انتخاب کرده بود؟
«فکر کنم دیگه وقتِ رفتنِ من باشه.» شخصِ مرموز گفت و با یه حرکتِ سریع، رویِ تیرکِ فلزیِ دیگه سُر خورد و در تاریکیِ انتهایِ انبار ناپدید شد. «وقتی نور خاموش شد، دیگه اینجا نیستم. ولی یادتون باشه... این فقط یه شروعِ سادست.»
صدایِ پاشو که رویِ فلز میخورد، کمکم ضعیف و ضعیفتر شد تا اینکه کاملاً محو شد. جنی و جیسو تنها موندن. تویِ انبارِ تاریک، با اون جعبهیِ مرموز که هنوز نورِ سبزش رو میتابوند و سایههایِ رقصان رویِ دیوار.
«جنی...» جیسو با صدایی لرزان گفت. «این... این دیگه داره خیلی عجیب میشه.»
جنی آروم سرشو تکون داد. «آره. ولی نمیتونیم همینجا وایسیم. باید ببینیم چی میشه.»
چشمهاشون به نورِ سبزِ رویِ دیوار دوخته شده بود. منتظر. منتظرِ خاموش شدنِ نور و اتفاقی که قرار بود بیفته. انگار که سرنوشت، نخِ این عروسکها رو تویِ دست گرفته بود و اونا رو به سمتِ یه سنِ تاریک و نامعلوم میکشید.
و این داستان ادامه دارد...
فصل 1
p5
چهرهیِ مرموزِ بالایِ سرشون، تویِ همون تاریکیِ نسبیِ بالایِ قفسهها، با یه لبخندِ نامحسوس، به پایین نگاه میکرد. صدایِ آروم و کشدارش، انگار که از یه جایِ خیلی دور میاومد، تویِ فضایِ سنگینِ انبار پیچید: «نگرانِ من نباشین. من فقط یه تماشاگرم. یه راویِ کوچیک تویِ این نمایشِ بزرگ.»
جنی با چشمهایِ تیزبینش سعی کرد جزئیاتِ بیشتری از اون فرد رو تشخیص بده. «اگه فقط تماشاگر هستی، چرا مارو آوردی اینجا؟ و اون جعبهیِ نورانی چیه؟»
شخصِ مرموز خندید. «اون جعبه؟ اون فقط یه... ابزارِ کارِ منه. یه جورایی مثلِ یه ساعتِ دقیق که زمانِ شروعِ نمایش رو نشون میده. و شمارو هم آوردم اینجا چون... خب، شما بهترین کسایی هستین که میتونین این پرونده رو حل کنین. البته، اگه دوست داشته باشین.»
جیسو با تردید پرسید: «منظورت چیه که «اگه دوست داشته باشیم»؟ این یه پروندهیِ جناییه. ما برایِ همین اینجا هستیم.»
«آها، ولی این پرونده یه فرقی با بقیهیِ پروندهها داره.» صدایِ شخصِ مرموز کمی جدیتر شد. «این فقط یه قتلِ ساده نیست. این یه پیامه. یه پیامِ خیلی واضح که برایِ آدمهایِ خاصی فرستاده شده. و شما، چهار تا دختر، دقیقاً همون آدمهایِ خاصی هستین که باید این پیام رو دریافت کنین.»
جنی ابروهاشو بالا انداخت. «پیام؟ برایِ ما؟ از طرفِ کی؟»
«اونوقت مشخص میشه.» شخصِ مرموز گفت و بعد، با یه حرکتِ ناگهانی، انگشتشو به سمتِ جعبهیِ نورانیِ سبز رنگ گرفت. «الان وقتِ اونه که اولین قطعهیِ پازل رو ببینین.»
نورِ سبزِ داخلِ جعبه، ناگهان شدت گرفت و شروع به لرزیدن کرد. رویِ دیواری که پشتِ جعبه بود، سایههایِ درهم و برهمی شروع به رقصیدن کردن. مثلِ یه نمایشِ پیش از موعد.
«اینو ببینین.» صدایِ شخصِ مرموز، هیجانزدهتر شده بود. «این شروعِ ماجراست. وقتی که این نور، خاموش شد... یه اتفاقِ دیگه میافته. یه اتفاقِ خیلی مهم.»
جنی و جیسو به هم نگاه کردن. حسِ یه بازیِ خطرناک رو داشتن که داشتن ناخواسته واردش میشدن. این «راهنما» کی بود؟ و چرا اونا رو انتخاب کرده بود؟
«فکر کنم دیگه وقتِ رفتنِ من باشه.» شخصِ مرموز گفت و با یه حرکتِ سریع، رویِ تیرکِ فلزیِ دیگه سُر خورد و در تاریکیِ انتهایِ انبار ناپدید شد. «وقتی نور خاموش شد، دیگه اینجا نیستم. ولی یادتون باشه... این فقط یه شروعِ سادست.»
صدایِ پاشو که رویِ فلز میخورد، کمکم ضعیف و ضعیفتر شد تا اینکه کاملاً محو شد. جنی و جیسو تنها موندن. تویِ انبارِ تاریک، با اون جعبهیِ مرموز که هنوز نورِ سبزش رو میتابوند و سایههایِ رقصان رویِ دیوار.
«جنی...» جیسو با صدایی لرزان گفت. «این... این دیگه داره خیلی عجیب میشه.»
جنی آروم سرشو تکون داد. «آره. ولی نمیتونیم همینجا وایسیم. باید ببینیم چی میشه.»
چشمهاشون به نورِ سبزِ رویِ دیوار دوخته شده بود. منتظر. منتظرِ خاموش شدنِ نور و اتفاقی که قرار بود بیفته. انگار که سرنوشت، نخِ این عروسکها رو تویِ دست گرفته بود و اونا رو به سمتِ یه سنِ تاریک و نامعلوم میکشید.
و این داستان ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط