پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p6
جنی دستی روی سل//اح کمریاش کشید و آرام نزدیکتر شد. نور سبز از درون جعبه میپاشید روی چهرهاش، انعکاسش روی پوستش مثل زخمهای نوریِ آرام بود. جیسو پشت سرش ایستاده بود، لب پایینش را گاز گرفت، انگشتش لبهی چراغقوه را فشار میداد اما جرات نداشت روشنش کند.
«سه… دو…» جنی تاریکی را نگاه کرد. «یک.»
و نور سبز ناگهان مُرد.
همهچیز خاموش شد. همچنان بوی فلز و خاک و رطوبتِ قدیمی در هوا؛ ولی بعد… صدایی کوتاه، مثل "کلیک" باز شدنِ چیزی آمد. از خود جعبه. نور باریک و سرخرنگی روی دیوار تابید؛ این یکی نرم نبود، تند و بُرّنده بود — مثل خطی از لیزر.
جیسو خودش را عقب کشید.
«وایسا، جنی، نرو جلو.»
اما جنی رفت. آهسته، با همان نگاه سرد و حسابشده.
داخل جعبه یک پنل فلزی بود؛ رویش نشانههایی مثل حروفِ ناقص و کُدهایی درهم. ولی چیزی توجهش را جلب کرد یک اسم. روی صفحه با فونتِ انگلیسیِ باریک نوشته شده بود:**غروب منتظر باش**
«غروب؟» جیسو زمزمه کرد.
جنی چشمانش را تنگ کرد و دکمهی کناریِ جعبه را فشار داد. صفحه شروع به پخش تصاویریِ زنده کرد — خطوطی شبیه ویدیوهای امنیتیِ کدگذاریشده. سیاه و سفید، نویزدار، اما قابل تشخیص: یک سالنِ تمرین… و چهرههایی آشنا.
«صبر کن… اون لیسا نیست؟» جیسو جلو رفت.
تصویر چند ثانیهی بیکیفیت نشان میداد دختری با موهای کوتاه، پشتکرده به دوربین، وسطِ سالن در حال مکالمه با کسی بود که چهرهاش محو شده بود. صدای نویز و اعوجاج شنیده میشد، ولی از بینشان چند واژه بیرون زد:
> «...هنوز لو نرفته... ولی اگه اون تیم بفهمه...»
> «فقط بلکپینک نباید...»
سپس تصویر قطع شد. صفحه خاموش شد.
جنی فوراً درش را بست — چشمانش بیهدف، ولی ذهنش با هزار احتمال کار میکرد.
«چـــی بود این؟»
جیسو زیر لب گفت: «یا کسی داره کارِ خودِ لیسا رو خراب میکنه… یا...»
مکث کرد. نمیتوانست تمامش کند. «یا این بازی فقط با ما نیست.»
در همان لحظه، صدای خشخشِ بیسیمِ کوچک داخل گوش جنی بلند شد.
صدای لیسا بود: «جنی، جیسو؟ صداتون نمیاد... چه خبره اونجا؟ چرا سیگنالتون پرید؟»
جنی جواب نداد. به جیسو نگاه کرد. لبها بیصدا حرکت کردند: «هیچی نگو هنوز.»
بیسیم دوباره خشخش کرد، اما این بار صدا تغییر کرد. صدایی دیگر، ناآشنا، در همان کانالِ ارتباطی وارد شد.
صدایی مردانه، آرام، دقیق.
«سیگنالهاتون خیلی صریحن، دخترا. مراقب باشین که از چی صحبت میکنین.»
جیسو خشکش زد. جنی بیاختیار سل//احش را بالا برد.
صدای مرد ادامه داد:
«جعبه رو باز کردین، مگه نه؟ پس انتخاب شدین. من نمیخواستم اینقدر زود بشه، ولی حالا که شروع کردین، دیگه نمیتونین عقب برین. دو دقیقهی دیگه، بیرون انبار، تغییری در محیط میبینین. اون نشونهی مرحلهی بعده. تا اون موقع، پیشنهاد میکنم ساکت بمونین.»
و ارتباط قطع شد.
جیسو نگاهی مضطرب به جنی کرد. «این دیگه کی بود؟ اون راهنما؟»
«نه. این یکی… تسلط داشت. صدای اون فرق داشت. خیلی آرومتر. شبیه کسی که برنامهاش رو از قبل نوشته.»
دستان جنی لرزیدند. نه از ترس، از خشم. حس کرد وارد زمینی شده که هرچقدر هم حرفهای باشی، حرکت اشتباه مساوی با سقوطه.
«پاشو، جیسو. باید بریم بیرون. باید ببینیم اون نشونه چیه.»
وقتی از میان قفسهها میگذشتند، ناگهان یکی از درهای کناری با صدای محکم بسته شد. باد نبود. کسی آنجا بود.
جیسو اسل//حه را بالا گرفت، چراغقوه را روشن کرد. نورِ زرد میانِ تاریکی پیچید و روی چیزی افتاد — ردِ کفش تازه، عمیق توی خاکِ نرمِ کف انبار. هنوز ذراتش میافتادند.
«یه نفر همین الان...»
«میدونم.»
هر دو آهسته عقب رفتند تا از خروجی به محوطه برسند. در حالی که جلو میرفتند، نورِ ضعیفِ بیرون از میانِ در پشتی دیده میشد. هوا سردتر شده بود. صدای موتورِ ماشینهایی از دور میاومد.
لحظهای بعد، وقتی از انبار بیرون قدم گذاشتند، صحنهای دیدند که نفسشان بند آمد.
درِ یکی از آن شاسیبلندهای سیاه که قبلاً دیده بودند، باز بود. اما نه کسی آنجا بود و نه روشناییِ داخلش. فقط روی صندلیِ جلو، یک لپتاپ باز بود، نورش در تاریکیِ شب لرزان میزد. روی صفحه، درست همان کلمهای که داخل جعبه دیده بودند، تکرار میشد اما با یک فرق:
00:00:12
جیسو با دهان باز ماند. «تایمره؟!»
جنی دوید سمت ماشین. صفحه شروع به شمارش معکوس کرده بود.
و این داستان ادامه دارد...
فصل 1
p6
جنی دستی روی سل//اح کمریاش کشید و آرام نزدیکتر شد. نور سبز از درون جعبه میپاشید روی چهرهاش، انعکاسش روی پوستش مثل زخمهای نوریِ آرام بود. جیسو پشت سرش ایستاده بود، لب پایینش را گاز گرفت، انگشتش لبهی چراغقوه را فشار میداد اما جرات نداشت روشنش کند.
«سه… دو…» جنی تاریکی را نگاه کرد. «یک.»
و نور سبز ناگهان مُرد.
همهچیز خاموش شد. همچنان بوی فلز و خاک و رطوبتِ قدیمی در هوا؛ ولی بعد… صدایی کوتاه، مثل "کلیک" باز شدنِ چیزی آمد. از خود جعبه. نور باریک و سرخرنگی روی دیوار تابید؛ این یکی نرم نبود، تند و بُرّنده بود — مثل خطی از لیزر.
جیسو خودش را عقب کشید.
«وایسا، جنی، نرو جلو.»
اما جنی رفت. آهسته، با همان نگاه سرد و حسابشده.
داخل جعبه یک پنل فلزی بود؛ رویش نشانههایی مثل حروفِ ناقص و کُدهایی درهم. ولی چیزی توجهش را جلب کرد یک اسم. روی صفحه با فونتِ انگلیسیِ باریک نوشته شده بود:**غروب منتظر باش**
«غروب؟» جیسو زمزمه کرد.
جنی چشمانش را تنگ کرد و دکمهی کناریِ جعبه را فشار داد. صفحه شروع به پخش تصاویریِ زنده کرد — خطوطی شبیه ویدیوهای امنیتیِ کدگذاریشده. سیاه و سفید، نویزدار، اما قابل تشخیص: یک سالنِ تمرین… و چهرههایی آشنا.
«صبر کن… اون لیسا نیست؟» جیسو جلو رفت.
تصویر چند ثانیهی بیکیفیت نشان میداد دختری با موهای کوتاه، پشتکرده به دوربین، وسطِ سالن در حال مکالمه با کسی بود که چهرهاش محو شده بود. صدای نویز و اعوجاج شنیده میشد، ولی از بینشان چند واژه بیرون زد:
> «...هنوز لو نرفته... ولی اگه اون تیم بفهمه...»
> «فقط بلکپینک نباید...»
سپس تصویر قطع شد. صفحه خاموش شد.
جنی فوراً درش را بست — چشمانش بیهدف، ولی ذهنش با هزار احتمال کار میکرد.
«چـــی بود این؟»
جیسو زیر لب گفت: «یا کسی داره کارِ خودِ لیسا رو خراب میکنه… یا...»
مکث کرد. نمیتوانست تمامش کند. «یا این بازی فقط با ما نیست.»
در همان لحظه، صدای خشخشِ بیسیمِ کوچک داخل گوش جنی بلند شد.
صدای لیسا بود: «جنی، جیسو؟ صداتون نمیاد... چه خبره اونجا؟ چرا سیگنالتون پرید؟»
جنی جواب نداد. به جیسو نگاه کرد. لبها بیصدا حرکت کردند: «هیچی نگو هنوز.»
بیسیم دوباره خشخش کرد، اما این بار صدا تغییر کرد. صدایی دیگر، ناآشنا، در همان کانالِ ارتباطی وارد شد.
صدایی مردانه، آرام، دقیق.
«سیگنالهاتون خیلی صریحن، دخترا. مراقب باشین که از چی صحبت میکنین.»
جیسو خشکش زد. جنی بیاختیار سل//احش را بالا برد.
صدای مرد ادامه داد:
«جعبه رو باز کردین، مگه نه؟ پس انتخاب شدین. من نمیخواستم اینقدر زود بشه، ولی حالا که شروع کردین، دیگه نمیتونین عقب برین. دو دقیقهی دیگه، بیرون انبار، تغییری در محیط میبینین. اون نشونهی مرحلهی بعده. تا اون موقع، پیشنهاد میکنم ساکت بمونین.»
و ارتباط قطع شد.
جیسو نگاهی مضطرب به جنی کرد. «این دیگه کی بود؟ اون راهنما؟»
«نه. این یکی… تسلط داشت. صدای اون فرق داشت. خیلی آرومتر. شبیه کسی که برنامهاش رو از قبل نوشته.»
دستان جنی لرزیدند. نه از ترس، از خشم. حس کرد وارد زمینی شده که هرچقدر هم حرفهای باشی، حرکت اشتباه مساوی با سقوطه.
«پاشو، جیسو. باید بریم بیرون. باید ببینیم اون نشونه چیه.»
وقتی از میان قفسهها میگذشتند، ناگهان یکی از درهای کناری با صدای محکم بسته شد. باد نبود. کسی آنجا بود.
جیسو اسل//حه را بالا گرفت، چراغقوه را روشن کرد. نورِ زرد میانِ تاریکی پیچید و روی چیزی افتاد — ردِ کفش تازه، عمیق توی خاکِ نرمِ کف انبار. هنوز ذراتش میافتادند.
«یه نفر همین الان...»
«میدونم.»
هر دو آهسته عقب رفتند تا از خروجی به محوطه برسند. در حالی که جلو میرفتند، نورِ ضعیفِ بیرون از میانِ در پشتی دیده میشد. هوا سردتر شده بود. صدای موتورِ ماشینهایی از دور میاومد.
لحظهای بعد، وقتی از انبار بیرون قدم گذاشتند، صحنهای دیدند که نفسشان بند آمد.
درِ یکی از آن شاسیبلندهای سیاه که قبلاً دیده بودند، باز بود. اما نه کسی آنجا بود و نه روشناییِ داخلش. فقط روی صندلیِ جلو، یک لپتاپ باز بود، نورش در تاریکیِ شب لرزان میزد. روی صفحه، درست همان کلمهای که داخل جعبه دیده بودند، تکرار میشد اما با یک فرق:
00:00:12
جیسو با دهان باز ماند. «تایمره؟!»
جنی دوید سمت ماشین. صفحه شروع به شمارش معکوس کرده بود.
و این داستان ادامه دارد...
- ۶۱۷
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط