{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرونده ی باز

پرونده ی باز....؟
فصل 1
p4

جنی و جیسو، مثل دو سایه، از لابه‌لایِ نخاله‌های ساختمونِ متروکه گذشتن و به ورودیِ پشتیِ انبار رسیدن. درِ فلزیِ زنگ‌زده، انگار سال‌ها بود که باز نشده بود. بویِ خاکِ نم‌زده و فلزِ کهنه تویِ هوا پیچیده بود. جنی دستشو گذاشت رویِ دستگیره و با یه فشارِ آروم، سعی کرد در رو باز کنه. با یه صدایِ ناله‌مانند و کش‌دار، در کمی باز شد و یه شکافِ تاریک رو نشون داد.

«خیلی آهسته...» جیسو آروم زمزمه کرد.

جنی سری تکون داد و با احتیاط وارد شد. جیسو پشت سرش. داخلِ انبار، تاریکی مطلق بود، جز چندتا نورِ ضعیف که از شکاف‌هایِ سقفِ فلزیِ کهنه به داخل می‌تابید و غبارِ معلق در هوا رو مثلِ پودرِ الماس نشون می‌داد. قفسه‌هایِ بلند و فلزیِ خالی، تا سقف قد کشیده بودن و ردیف به ردیف، مثلِ دندون‌هایِ یه هیولایِ خفته، تویِ تاریکی گم شده بودن.

«هیچ‌چیزی... نیست.» جنی با صدایِ آروم گفت و چراغِ قوه‌یِ کوچیکِ دستشو روشن کرد. نورِ آبیِ سرد، رویِ زمینِ خاکی و پر از گرد و خاک می‌لغزید. «نه جناز///ه‌ای، نه ردِ خو///نی... انگار اینجا رو برایِ یه قرارِ کاریِ خیلی محرمانه انتخاب کردن.»

جیسو با دقت به اطراف نگاه می‌کرد. «ولی اون ماشینا بیرون... حتماً یه خبری هست. شاید... شاید ما رو به اشتباه انداختن؟»

همون موقع، صدایِ یه تقه‌یِ آروم از انتهایِ انبار اومد. هر دو سریع چراغ قوه‌هاشون رو خاموش کردن و به سمتِ صدا برگشتن. سکوتِ سنگینی حکم‌فرما شد. فقط صدایِ نفس‌هایِ خودشون رو می‌شنیدن.

جنی به جیسو اشاره کرد که ساکت بمونه و خودش جلو رفت. با هر قدم، صدایِ خش‌خشِ ریزِ کفش‌هاش رویِ زمینِ خاکی، مثلِ یه گلوله تویِ سکوتِ انبار صدا می‌کرد.

از بینِ قفسه‌ها رد شدن و به انتهایِ انبار رسیدن. اونجا، وسطِ یه فضایِ بازتر، یه جعبه‌یِ فلزیِ بزرگ و صنعتی قرار داشت. درِ جعبه باز بود و یه نورِ ضعیفِ سبز رنگ از توش بیرون می‌زد.

«این دیگه چیه؟» جیسو با تعجب پرسید.

جنی نزدیک‌تر شد. «به نظر می‌رسه یه نوعِ دستگاهِ رمزنگاریِ پیشرفته باشه. یا شاید... یه سرورِ اطلاعات.»

همون موقع، یه صدایِ دیگه اومد. این بار از بالایِ سرشون. انگار کسی رویِ قفسه‌ها راه می‌رفت!

«اوه نه...» جنی سریع گفت. «فکر کنم اون ماشینا بیرون، فقط برایِ منحرف کردنِ حواسِ ما بودن. کسی دیگه اینجاست.»

ناگهان، یه صدایِ آشنا تویِ انبار پیچید. صدایِ یه نفر که با اطمینان و کمی تمسخر می‌گفت: «فکر کردین واقعاً می‌تونین بدونِ اینکه کسی بفهمه، اینجا پیداتون بشه؟ خیلی خوش‌خیالین، سرکار ختنم های مافیا ی پنهان....بلک پینک.»

جنی و جیسو برگشتن. بالایِ سرشون، رویِ یکی از تیرهایِ فلزیِ انبار، یه نفر ایستاده بود. چهره‌ش تویِ تاریکی مشخص نبود، ولی قد و هیکلش، و اون اعتماد به نفسِ تویِ صداش...

جیسو نفسش رو حبس کرد. «اون... اون صدایِ...»

جنی سریع گفت:«از کجا مارو میشناسی؟»

«حتما بلینک ها فن هایی که جونشون رو براتون فدا میکنن خیلی ناراحت میشن که بفهمن ملکه هاشون مافیان » با حالت تمسخری گفت و ریز خنده ای کرد

جنی با چشم‌هایِ گرد شده، فقط تونست بگه: «یعنی... یعنی تو بودی؟ تو اون کسی بودی که...»

صدایِ خنده‌یِ مرموزی از بالایِ سرشون اومد. «من؟ نه عزیزم. من فقط یه راهنمام. شما رو هدایت کردم به جایی که باید باشین. جایی که... اولین فصلِ این داستانِ جن//اییِ واقعی شروع می‌شه.»

اون لحظه بود که فهمیدن. این فقط یه پرونده‌یِ جن//اییِ ساده نبود. این یه بازی بود. یه بازیِ خیلی بزرگتر و خطرناک‌تر از اونی که فکرشو می‌کردن. و اونا تازه واردِ میدون شده بودن.


و این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پرونده ی باز....؟ فصل 1p5چهره‌یِ مرموزِ بالایِ سرشون، تویِ ه...

پرونده ی باز....؟ فصل 1p6جنی دستی روی سل//اح کمری‌اش کشید و ...

پرونده ی باز....؟ فصل اولp3ماشین سیاه بلک‌پینک، مثل یه شبح ت...

پرونده ی باز....؟ فصل اولp2از کافه که بیرون اومدن، باد سردی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط