part
part 1
🍥🎀#Stepfather
#P1
#Stepfather
با خشم دور خودش می چرخید و غر می زد بدون اینکه خودش خبر دار بشه پدر محترمش تصمیمی گرفته بود که واسش مثل خودکشی بود از همه ی ادما متنفر بود اما بیشتر از همه ی اینا از بچه ها تنفر داشت شاید دلیل منطقی پیش خودش داشته باشه اما کار از کار گذشته بود. پدر محترمش تصمیم گرفته بود برای اینکه بتونه ارثشو به تهیونگ واگزار کنه براش فرزند خونده ی بیاره و این بیشتر از همیشه برای تهیونگ سخت بود.
تهیونگ:پدر شما حتی نظر منو راجبش نپرسیدین!!! چطور اخه همچین تصمیمی گرفتین؟
کیم:این برای خودتت بود تهیونگ بچه بازی رو بزار کنار فهمیدی!؟
تهیونگ:این اخه چه ربطی به من داره؟ چطوری ب یه بچه 5 سالرو درکنار شرکت کیم که اونهمه کار داره بزرگ کنم؟
کیم:اگه واست سخته نه شرکتو بهت میدم نه بچه رو اونوقت می تونی خرج خودتو در بیاری؟!
تهیونگ با عصبانیت بیش ازحد دستشو روی میز کوبید به پدرش خیره شد.
تهیونگ:کیم جانگوو! این تنها تصمیمیه که داری؟!
کیم:اه تهیونگ.. چندین بار بهت گفتم به اسم صدام نکن پسر!
تهیونگ:پدر... لطفا از این تصمیم منصرف شین..
کیم:اگه این شرکت و ثروت رو میخوای پس باید اون بچرو به سرپرستی بگیری! پسر خیلی ارومیه نگران این نباش که دردسر درست کنه
تهیونگ اوفف کلافه ی کشید و با دو دلی دلهرگی قبول کرد فقط باید به خودش مسلط می شد همین چیزی نبود که تهیونگ می تونست از پسش بر بیاد..
تهیونگ:... باشه.. قبوله.. خب بچه کجاس؟
پدر تهیونگ با موفقیت خندید از جاش بلند شد با شادی سمت تهیونگ رفت.
کیم:خونه ی تو
تهیونگ:چی؟... چرا انقدر سریع بردیش؟ اصلا اصلا اتاقی برای اون بچه تو خونم نیس
کیم:اون هنوز کوچیکه 5 سال بیشتر نداره پس تو اتاق تو میمونه..
چی از این بدتر می شد؟ کیم بچه ی 5 سالرو درست جای برده بود که نباید می بود.
تهیونگ با دستپاچگی بعد خدافظی از پدرش سمت خونه ی خودش حرکت کرد.
#اد_ناپلئون
🍥🎀#Stepfather
#P1
#Stepfather
با خشم دور خودش می چرخید و غر می زد بدون اینکه خودش خبر دار بشه پدر محترمش تصمیمی گرفته بود که واسش مثل خودکشی بود از همه ی ادما متنفر بود اما بیشتر از همه ی اینا از بچه ها تنفر داشت شاید دلیل منطقی پیش خودش داشته باشه اما کار از کار گذشته بود. پدر محترمش تصمیم گرفته بود برای اینکه بتونه ارثشو به تهیونگ واگزار کنه براش فرزند خونده ی بیاره و این بیشتر از همیشه برای تهیونگ سخت بود.
تهیونگ:پدر شما حتی نظر منو راجبش نپرسیدین!!! چطور اخه همچین تصمیمی گرفتین؟
کیم:این برای خودتت بود تهیونگ بچه بازی رو بزار کنار فهمیدی!؟
تهیونگ:این اخه چه ربطی به من داره؟ چطوری ب یه بچه 5 سالرو درکنار شرکت کیم که اونهمه کار داره بزرگ کنم؟
کیم:اگه واست سخته نه شرکتو بهت میدم نه بچه رو اونوقت می تونی خرج خودتو در بیاری؟!
تهیونگ با عصبانیت بیش ازحد دستشو روی میز کوبید به پدرش خیره شد.
تهیونگ:کیم جانگوو! این تنها تصمیمیه که داری؟!
کیم:اه تهیونگ.. چندین بار بهت گفتم به اسم صدام نکن پسر!
تهیونگ:پدر... لطفا از این تصمیم منصرف شین..
کیم:اگه این شرکت و ثروت رو میخوای پس باید اون بچرو به سرپرستی بگیری! پسر خیلی ارومیه نگران این نباش که دردسر درست کنه
تهیونگ اوفف کلافه ی کشید و با دو دلی دلهرگی قبول کرد فقط باید به خودش مسلط می شد همین چیزی نبود که تهیونگ می تونست از پسش بر بیاد..
تهیونگ:... باشه.. قبوله.. خب بچه کجاس؟
پدر تهیونگ با موفقیت خندید از جاش بلند شد با شادی سمت تهیونگ رفت.
کیم:خونه ی تو
تهیونگ:چی؟... چرا انقدر سریع بردیش؟ اصلا اصلا اتاقی برای اون بچه تو خونم نیس
کیم:اون هنوز کوچیکه 5 سال بیشتر نداره پس تو اتاق تو میمونه..
چی از این بدتر می شد؟ کیم بچه ی 5 سالرو درست جای برده بود که نباید می بود.
تهیونگ با دستپاچگی بعد خدافظی از پدرش سمت خونه ی خودش حرکت کرد.
#اد_ناپلئون
- ۱.۲k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط