n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟕
═════════════════
دختر با تعجب به خودش در آینه نگاه میکرد.
در ۱۰ دقیقهی گذشته ، با موفقیت اتاق را به گند کشیده بود.
چرا که لوسیفر ناگهان به اتاق برگشته بود و سعی کرده بود که به صورتش دست بزند.
مِریس هم همان سلیطهی همیشگی ، کُل عرض اتاق را میدوید تا دست لوسیفر به او نرسد.
چه بد که قدمهای مرد بلندتر و زورش بیشتر بود و در آخر مریس را گرفت و دستی به چشمانش کشید.
حال هم که به خود در آینه نگاه میکرد ، چشمانش دیگر همان آبی تیرهی آشنا نبود.
قهوهای بود...یک رنگ معمولی...
مرد رنگ چشمانش را پنهان کرده بود، اما چرا حال انعکاس او را که در آینه میدید چشمانش مثل بچهای بود که آبنبات را با زور از او گرفتند ؟ چهرهاش کمی بامزه شده بود.
مِریس ، هزاران کتاب درمورد سلاخی کردنهای لوسیفر خوانده بود.
شاید این مرد ، لوسیفر نبود.
شاید آزازل دروغ گفته بود.
نه...چرا آزازل باید به او دروغ بگوید ؟
بیکار است ؟
مرد ، خود باید پاسخگو میشد.
و فعلا ، دختر نباید هویتِ احتمالی مرد را فراموش میکرد.
پادشاه شیاطین
فرشتهی تبعیدشده
هرچند که یک نگاه به آن چهره و...شکست میخورد.
مرد هوفی گفت و تکیهاش را از دیوار برداشت.
شیطان خستگیناپذیر بود اما حال ؟
برای گرفتن یک موجود کوچک خشمگین، احساس خستگی میکرد.
بماند که از چندینتله هم جان سالم بهدر برده بود.
دختر کی وقت کرده بود این همهچیز را از سقف آویزان کند ؟
_«دیدی ؟ نمیخواستم بخورمت...»
دختر قیافهاش را برای مرد کجوکوله کرد و چشمغرهای رفت.
چرا همچنان ، با اینکه دیگر بلور چشمهایش را نمیدید ، تاثیر دختر روی خودش و شلوارش هیچ تغییری نکرده بود ؟
_«بیا بریم کاهگِلی...»
و دستی روی شانهی دختر گذاشت.
_«کاهگِلی رو با کی ب-...»
تلپورت شدند...
دختر روی زمین افتاد.
مردک مریض ، خوب میتوانست بالشتهارا در هوا بگیرد اما او را نه ؟
روی پاهایش ایستاد ، دوباره این سرگیجهی لعنتی ؟
به اطراف نگاه کرد.
به محیط آشنا.
روبروی در خانهاش ایستاده بود.
_«بریم تو یه سلامی بکنیم ؟ این هم چمدونت»
مرد دستش را بلند کرد تا چمدان کوچکِ مریس را نشان دهد.
دختر همچنان گیج بود.
_«چطور باید خودم رو معرفی کنم ؟»
مِریس یک نگاه به درِ خانه ، به چراغ روشنِ آشپزخانه و به مرد انداخت...
_«تو...میخوای...با من بیای داخل ؟»
دختر چندکلمهی آخر را بلند داد زد.
═════════════════
کاهگلی خیلی لقب کیوتیهههه
شرط:۱۸۰کامنت❤️🙂↔️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟕
═════════════════
دختر با تعجب به خودش در آینه نگاه میکرد.
در ۱۰ دقیقهی گذشته ، با موفقیت اتاق را به گند کشیده بود.
چرا که لوسیفر ناگهان به اتاق برگشته بود و سعی کرده بود که به صورتش دست بزند.
مِریس هم همان سلیطهی همیشگی ، کُل عرض اتاق را میدوید تا دست لوسیفر به او نرسد.
چه بد که قدمهای مرد بلندتر و زورش بیشتر بود و در آخر مریس را گرفت و دستی به چشمانش کشید.
حال هم که به خود در آینه نگاه میکرد ، چشمانش دیگر همان آبی تیرهی آشنا نبود.
قهوهای بود...یک رنگ معمولی...
مرد رنگ چشمانش را پنهان کرده بود، اما چرا حال انعکاس او را که در آینه میدید چشمانش مثل بچهای بود که آبنبات را با زور از او گرفتند ؟ چهرهاش کمی بامزه شده بود.
مِریس ، هزاران کتاب درمورد سلاخی کردنهای لوسیفر خوانده بود.
شاید این مرد ، لوسیفر نبود.
شاید آزازل دروغ گفته بود.
نه...چرا آزازل باید به او دروغ بگوید ؟
بیکار است ؟
مرد ، خود باید پاسخگو میشد.
و فعلا ، دختر نباید هویتِ احتمالی مرد را فراموش میکرد.
پادشاه شیاطین
فرشتهی تبعیدشده
هرچند که یک نگاه به آن چهره و...شکست میخورد.
مرد هوفی گفت و تکیهاش را از دیوار برداشت.
شیطان خستگیناپذیر بود اما حال ؟
برای گرفتن یک موجود کوچک خشمگین، احساس خستگی میکرد.
بماند که از چندینتله هم جان سالم بهدر برده بود.
دختر کی وقت کرده بود این همهچیز را از سقف آویزان کند ؟
_«دیدی ؟ نمیخواستم بخورمت...»
دختر قیافهاش را برای مرد کجوکوله کرد و چشمغرهای رفت.
چرا همچنان ، با اینکه دیگر بلور چشمهایش را نمیدید ، تاثیر دختر روی خودش و شلوارش هیچ تغییری نکرده بود ؟
_«بیا بریم کاهگِلی...»
و دستی روی شانهی دختر گذاشت.
_«کاهگِلی رو با کی ب-...»
تلپورت شدند...
دختر روی زمین افتاد.
مردک مریض ، خوب میتوانست بالشتهارا در هوا بگیرد اما او را نه ؟
روی پاهایش ایستاد ، دوباره این سرگیجهی لعنتی ؟
به اطراف نگاه کرد.
به محیط آشنا.
روبروی در خانهاش ایستاده بود.
_«بریم تو یه سلامی بکنیم ؟ این هم چمدونت»
مرد دستش را بلند کرد تا چمدان کوچکِ مریس را نشان دهد.
دختر همچنان گیج بود.
_«چطور باید خودم رو معرفی کنم ؟»
مِریس یک نگاه به درِ خانه ، به چراغ روشنِ آشپزخانه و به مرد انداخت...
_«تو...میخوای...با من بیای داخل ؟»
دختر چندکلمهی آخر را بلند داد زد.
═════════════════
کاهگلی خیلی لقب کیوتیهههه
شرط:۱۸۰کامنت❤️🙂↔️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۴۸.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط