{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت دوستی من با تو…حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تلخ

حکایت دوستی من با تو…حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم…!که با هرجرعه، بسیار اندیشیدم

که این طعم را دوست دارم یا نه…؟!

و آنـقــــدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم….!

تمام که شد فهمیدم باز قهوه تلخ میخواهم!
دیدگاه ها (۱)

تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی ببینی به جز خودت هی...

ﻫــــــــِـــــــــﮯ ﺗـــــــــــــﻮ ☜ﺫﻫـــــــــــــڹ ﻣـــﺮ...

اﻭﺝ ﻣـﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﻧﺴﻞ ﺟﺪﯾـﺪ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ :ﭘﺴﺮﯼ ﺑﺎ ﻧﺎﺯﮎ ...

انتظار کشیدن شیرین نیست!اما سه تاش واقعا شیرینه …منتظر موندن...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

ادامه پارت ۳۴

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

★彡   Part 47 彡★ خب، اتاق بهونه بود.مگه میشه تو عمارت به این ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟖مانیا هنوز چیزی نگفته بود.فقط به جیمین ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 142♡⁠。⁠)⁩فکم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط