هوای کلاس سنگین بود از حرفهای پنهان و نگاههای بیصدا. س
هوای کلاس سنگین بود از حرفهای پنهان و نگاههای بیصدا. سوآ، طبق معمول، سرش پایین بود و داشت با خودکار، بیهدف روی کاغذ خط میکشید. چند تا از بچهها پچپچ میکردن، بعضیها با بیحوصلگی توی گوشی بودن.
در کلاس باز شد.
مدیر مدرسه وارد شد، و پشت سرش پسر جدیدی ایستاده بود. موهای تیره، قد نسبتاً بلند، فرم مرتب مدرسه، چهرهای آرام و نگاهی که به نظر میرسید زیادی چیزها رو میفهمه.
مدیر گفت: – «دانشآموز جدیدمون از امروز با شماست. اسمش سوهوئه. امیدوارم همکاری و رفتار خوبی باهاش داشته باشین.»
بعضی از بچهها بلند سلام کردن، بعضیها فقط نگاه.
مدیر ادامه داد: – «سوهو، برو کنار هانا بشین. صندلی آخر، کنار پنجره.»
هانا، دختری با گوشوارههای رنگی، لبخند زد و دستی تکون داد. اما...
سوهو حتی یک ثانیه هم به هانا نگاه نکرد.
قدمی به طرف صندلیهای ردیف وسط برداشت... و دقیقاً کنار سوآ ایستاد.
چند نفر از بچهها زیرلب گفتن: «چی؟ اونجا چرا؟»
سوهو با صدایی آروم ولی واضح گفت: – «من... اگه اشکالی نداره، اینجا بشینم.»
مدیر لحظهای مکث کرد، بعد با نگاهی به سوآ، گفت: – «خب... باشه. اگه مزاحم کسی نیستی، مشکلی نیست.»
سوهو نشست. سوآ انگار یه لحظه نفسش برید. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، فقط دفترش رو کمی جلوتر کشید.
سوهو گفت: – «من سوهو هستم.»
سوآ آهسته گفت: – «میدونم... خوش اومدی.»
برای اولین بار، صدای سوآ لرزان نبود. محکم هم نبود... ولی با چیزی که همیشه بود، فرق داشت.
و این شروع چیزی بود که هیچکس توی اون کلاس انتظارشو نداشت.
در کلاس باز شد.
مدیر مدرسه وارد شد، و پشت سرش پسر جدیدی ایستاده بود. موهای تیره، قد نسبتاً بلند، فرم مرتب مدرسه، چهرهای آرام و نگاهی که به نظر میرسید زیادی چیزها رو میفهمه.
مدیر گفت: – «دانشآموز جدیدمون از امروز با شماست. اسمش سوهوئه. امیدوارم همکاری و رفتار خوبی باهاش داشته باشین.»
بعضی از بچهها بلند سلام کردن، بعضیها فقط نگاه.
مدیر ادامه داد: – «سوهو، برو کنار هانا بشین. صندلی آخر، کنار پنجره.»
هانا، دختری با گوشوارههای رنگی، لبخند زد و دستی تکون داد. اما...
سوهو حتی یک ثانیه هم به هانا نگاه نکرد.
قدمی به طرف صندلیهای ردیف وسط برداشت... و دقیقاً کنار سوآ ایستاد.
چند نفر از بچهها زیرلب گفتن: «چی؟ اونجا چرا؟»
سوهو با صدایی آروم ولی واضح گفت: – «من... اگه اشکالی نداره، اینجا بشینم.»
مدیر لحظهای مکث کرد، بعد با نگاهی به سوآ، گفت: – «خب... باشه. اگه مزاحم کسی نیستی، مشکلی نیست.»
سوهو نشست. سوآ انگار یه لحظه نفسش برید. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، فقط دفترش رو کمی جلوتر کشید.
سوهو گفت: – «من سوهو هستم.»
سوآ آهسته گفت: – «میدونم... خوش اومدی.»
برای اولین بار، صدای سوآ لرزان نبود. محکم هم نبود... ولی با چیزی که همیشه بود، فرق داشت.
و این شروع چیزی بود که هیچکس توی اون کلاس انتظارشو نداشت.
- ۱۷.۲k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط