{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ هنوز دست آسا را در دست داشت. گرچه خودش الهه‌ی سرما

تهیونگ هنوز دست آسا را در دست داشت. گرچه خودش الهه‌ی سرما بود، اما آن لحظه، گرمایی عجیب درونش موج می‌زد.
آسا نفس عمیقی کشید، صدایش آرام و لرزان بود.

«تهیونگ...»

او کمی خم شد، نگاهش را به چشمان نیمه‌باز آسا دوخت.
«آره؟»

آسا لبش را به دندان گرفت.
«لطفاً... به بقیه نگو که من بیمارستان بودم. نمی‌خوام کسی بفهمه.»

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد. درونش موجی از تضاد پیچیده بود. سال‌ها بود که سردی را انتخاب کرده بود، بی‌احساس، بی‌نیاز از درک شدن. اما حالا، دختری در برابرش دراز کشیده بود که قلبش را با ناتوانی‌اش، با دردش، تکان داده بود.

به‌آرامی سرش را پایین آورد، صدایش جدی و آهسته بود.
«نمی‌گم. به هیچ‌کس.»

چشمانش جدی بودند، مثل یخ. اما این بار، درخشش آن نگاه، مثل لبه‌ی یخ در آفتاب بود—سرد، اما روشن.

«نه به جیمین... نه حتی به پدرم. این بین من و تو می‌مونه. چون...»
تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد، اما جمله‌اش را ادامه نداد. فقط به آرامی از کنارش بلند شد.

آسا، با چشمانی نیمه‌باز، فقط زمزمه کرد:
«ممنونم...»

تهیونگ، بی‌آنکه برگردد، در دلش زمزمه کرد:
تو فرق داری. حتی اگر خودت هنوز ندونی.
دیدگاه ها (۰)

پس از معالجه‌ی آسا در بیمارستان، تهیونگ او را به قصر سلطنتی ...

تهیونگ آسا را با دقت و آرامش تا اتاقش همراهی کرد. در طول مسی...

آسا سعی کرد چیزی بگوید، اما فقط نفس‌های بریده از دهانش خارج ...

یک هفته گذشت.دهکده، با همه‌ی خاطرات شیرین و تلخش، پشت سر گذا...

عمو های من

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

dream of love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط