{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسا سعی کرد چیزی بگوید، اما فقط نفس‌های بریده از دهانش خا

آسا سعی کرد چیزی بگوید، اما فقط نفس‌های بریده از دهانش خارج می‌شد. چشم‌هایش لبریز اشک بود. با زحمت گفت:
«مادربزرگم... مرده... .. قلبم... درد می‌کنه...»

تهیونگ، برای لحظه‌ای، فقط نگاهش کرد. انگار دنیا برایش ایستاده بود. آن دختری که همیشه فکر می‌کرد ضعیفه، حالا داشت جلوی چشمانش فرو می‌ریخت... و او هیچ کاری نکرده بود.

بدون حرف بیشتر، آسا را در آغوش گرفت. دستانش گرم بودند، با وجود اینکه الهه‌ی یخ بود. اما شاید برای اولین‌بار، یخ وجودش در حال ترک برداشتن بود.

«تحمل کن... خواهش می‌کنم فقط تحمل کن. من نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته.»

سپس او را در آغوش بلند کرد و از خانه بیرون رفت. در دلش چیزی شکسته بود. شاید غرورش، شاید بی‌تفاوتی‌اش... یا شاید یخِ قلب خودش.
تهیونگ، آسا را محکم در آغوش گرفته بود و بی‌توجه به نگاه‌های مردم، سوار کالسکه سلطنتی شد.
«به بیمارستان سلطنتی... سریع!»

صدایش سرد و محکم بود، ولی لرزش پنهانی در آن حس می‌شد. آسا در آغوشش نیمه‌بی‌هوش بود، نفس‌هایش بریده‌بریده و رنگ صورتش پریده.

وقتی به بیمارستان رسیدند، دکترها فوراً به استقبالشان آمدند. میانشان، همان پزشک جوانی که قبلاً برای بررسی وضعیت قلب آسا آمده بود، به سرعت جلو آمد.

«ببرینش اتاق درمان، سریع!»
پرستارها، با احتیاط آسا را از دستان تهیونگ گرفتند. تهیونگ لحظه‌ای مقاومت کرد، انگار نمی‌خواست رهایش کند، اما سپس با نگاه پزشک، عقب رفت.

درِ اتاق بسته شد. تهیونگ بیرون ایستاد، مشت‌هایش گره کرده، چشم به در دوخته بود. چیزی درونش می‌جوشید... نه فقط اضطراب، بلکه احساس گناه. یاد لحظه‌ای افتاد که قلب آسا را خودش برای اولین‌بار در سرمای یخ منجمد کرده بود.

چند دقیقه‌ای گذشت... هر ثانیه مثل سالی برایش طول کشید. بالاخره، در باز شد و پزشک بیرون آمد. صورتش خسته بود، ولی لبخند ملایمی داشت.

«خوش‌شانس بودید. حمله‌ی قلبی کوچکی بود، اما اگر دیر می‌رسید، ممکن بود...»

تهیونگ حرفش را قطع کرد:
«الان حالش چطوره؟»

«به هوش اومده. ضعیفه، ولی در حال بهبوده. فقط نیاز به مراقبت داره... و آرامش.»

تهیونگ سرش را پایین انداخت. برای اولین‌بار، نفس راحتی کشید.

«می‌تونم ببینمش؟»

پزشک سری تکان داد.
«فقط برای چند دقیقه.»

تهیونگ وارد اتاق شد. آسا روی تخت خوابیده بود. رنگش هنوز پریده بود، ولی چشمانش باز بودند. وقتی نگاهشان در هم گره خورد، لبخند کمرنگی روی لبان آسا نشست.

تهیونگ بی‌کلام کنار تخت نشست. دست آسا را آرام در دستانش گرفت.
«دیگه نمی‌ذارم تنها باشی... حتی اگه خودت نخوای.»

آسا آرام چشم‌هایش را بست. شاید برای اولین‌بار، در دلش حس کرد که یخ قلب تهیونگ دارد آرام‌آرام آب می‌شود...
دیدگاه ها (۴)

تهیونگ هنوز دست آسا را در دست داشت. گرچه خودش الهه‌ی سرما بو...

پس از معالجه‌ی آسا در بیمارستان، تهیونگ او را به قصر سلطنتی ...

یک هفته گذشت.دهکده، با همه‌ی خاطرات شیرین و تلخش، پشت سر گذا...

...لحظاتی در سکوت گذشت. سوزی با صدایی لرزان گفت:«تو هیچ وقت ...

بهانه؛ - دفتر خاطراتم را باز کرد ، متعجب بود اما کمی بعد لبخ...

𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁹به بدن کوچک جونگکوک که...

فیک کوک به چیزی که دل ندارد دل نبند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط