{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ ‍ به شوق دیدن او صبح زودی گشته بیدار

‍ ‍ به شوق دیدن او صبح زودی گشته بیدار
اتو کردم لباسم را برای وقت دیدار
قرار ما خیابان بلندی سمت تجریش
درون کافه دور از دیدگان و چشم و انظار
خلاصه ما نشستیم پشت میزی توی کافه
فضای تار کافه پر شده از دود سیگار
دو فنجان چای و کنارش یک شکر پاش
صدای ناله ی آوازی از آهنگ ستّار
نگارم رو به من با چشم خیس و دست لرزان
برایم بس عجیب و بس غریب اینگونه رفتار
به دستم پاکتی داد و خودش هم سوی در رفت
در پاکت نمودم باز و خواندم آن نوشتار:
پسندیدم رفیقت را برای زندگانی
خداحافظ عزیز مهربانم ، حق نگهدار
دیدگاه ها (۱۷)

مرا نگاه عجیب تو در کمین انداختو روزگار مرا هم به این‌چنین ا...

‍ تا عاشق و دیوانه و شیدا نشویدر قلب کسی به راحتی جا نشویآنگ...

بیا با هرم دستانت از این ماتم رهایم کندلم بدجور غم دارد بیاا...

‍ ‍ آمدم تا حرف دل را با تو گویم...بی خیال اندکی از تو محبت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط