{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۹

یک هفته بعد.

روز عروسی ته و هانا رسید.

ویو ات
می‌خوام بگم اون شب که اون اتفاق افتاد، کوک خیلی نگرانم شد. وقتی بابا و بقیه فهمیدن، خیلی نگران و عصبی شدن. عصبی برای اینکه کوک ازم محافظت نکرده بود. ولی من به همه گفتم هرطوری هم که باشه، من عاشقشم و پیشش می‌مونم. دیگه بی‌خیال شدن.

کوک هم رفت آمار اون یارو رو درآورد. دید اکسم بوده. وقتی ۱۹ سالم بود، سر حس‌های رهگذر باهاش رابطه گرفتم. بعد چند ماه جدا شدیم چون فهمیدم اصلاً دوسش ندارم. اون هول بود و می‌خواست باهام بخوابه، ولی من نمیذاشتم چون سنم کم بود. می‌رفت با دخترا دیگه می‌خوابید.

وقتی جدا شدیم، بعد چند وقت فهمید دیوونه‌وار عاشقمه. یه سال هم همش به پام می‌افتاد که برگردیم، ولی قبول نمی‌کردم. به تهیونگ هم گفته بودم، اونم کاری کرد که بی‌خیال شه.

ولی وقتی فهمید من با کوک قراره ازدواج کنم، برای همین اون شب اومد سراغم.
اما یه چیزی… وقتی عاشقم بود، چرا بهم آسیب زد؟

ولش. کوک هم اونو هم شکنجه داد، هم آخرش کشت..

ویو عروسی
صبح عروسی ته و هانا رسیده بود. از همون اول خونه پر از رفت‌وآمد و سر و صدا شده بود. هانا با لباس سفیدش مثل فرشته می‌درخشید و تهیونگ هم با کت و شلوار شیکش همون لبخند شیطون همیشگی رو داشت.

من کنار بینا و جیمین وایستاده بودم که کوک یواشکی دستمو گرفت. آروم گفت:
— بیب… امروز روز داداشته، ولی نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواست تو هم الان کنارم عروس من باشی.

لبخند زدم و زیر لب جواب دادم:
— صبر کن کوک… اون روزم می‌رسه.

موسیقی شروع شد، همه دست زدن و ته و هانا وارد سالن شدن. صدای شادی و هیجان پر شد. مامانم اشک شوق می‌ریخت، بابا با غرور نگاهشون می‌کرد.

مراسم پر از خنده و رقص شد. جیمین با بینا وسط سالن دیوونه‌بازی درآوردن، همه تشویقشون می‌کردن. تهیونگ هم وسط رقص یه چشمکی بهم زد که یعنی: بعدی تویی!
منم اخم کردم و با لبخند سرمو تکون دادم.

آخر شب، وقتی همه دور هم جمع بودن، کوک دستمو گرفت و کنار خودش نشوند. با اون نگاه عاشقانه‌ی همیشگیش گفت:
— بیب، هر بار که بهت نگاه می‌کنم مطمئن‌تر می‌شم… تو تنها کسی هستی که می‌خوام همه‌ی عمرم رو کنارش بگذرونم.

قلبم تند زد. صدای شادی جمعیت، موسیقی، خنده‌ها… همه محو شد. فقط نگاه اون بود که می‌دیدم.

همون لحظه با خودم گفتم: این بار دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه بینمون فاصله بندازه.
دیدگاه ها (۱)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۵۰صبح روز عروسی با صدای آلارم بیدار شد...

عکس هارو گذاشتم ببینید.༺ عشق در چشمانت ༻پارت (اخر)بالاخره عر...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۸کوک با تمام سرعتش می‌دوه به سمت بیما...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۷بعد از اینکه همه صحبتاش ن رو کردنکم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط