ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۱۳
یه پیام از فرد ناشناس بود پیام را باز کرد (فرد ناشناس را خالی میگذارم )
نرو تو دستشویی
کلارا : تو کی هستی
همونی میخواد تو رو از دست برادرات نجات بده
کلارا : تو همونی هستی که دیشب اون پیام و ویس را فرستاد
درست فهمیدی
کلارا : چرا دست از سرم بر نمی داری
چون میخواهم جونتو نجات بدهم
کلارا : برو بابا من حرفت را باور نمیکنم
به زودی میفهمی....توی اون دستشویی یه دزد است اگر بری درجا تو رو میکشه از من گفتن بود
کلارا گوشی را کنار گذاشت یهو صدای شکستن و جا زدن خشاب آمد کلارا ترسید از دستشویی دور شد و به سمت میز رفت و نشست
هارین: چیزی شده
کلارا : یه اتفاقی داره اینجا میوفتد
هارین: چی
یهو یکی از بادیگارد ها وارد کافه شد ( بادیگار را با π نشان میدهم )
π : خانم باید سریع از اینجا خارج شویم
کلارا : چی شده
π : به زودی اینجا تیر اندازی می شود
یهو صدای تیر توی کافه پیچید و یه نفر از دستشویی در حالی که اسلحه دستش بود بیرون آمد کلارا و هارین ترسیدند و با بادیگار از کافه سریع خارج شدند دزد به آنها خواست تیر اندازی کند ولی بادیگارد یه تیر به دستش زد که اسلحه از دستش افتاد کلارا و هارین داخل ماشین نشستند راننده حرکت کرد
هارین: این دیگه چی بود
کلارا : نمیدونم
هارین: تو دستشویی رفتی نفهمیدی یکی اومده
کلارا : من نزدیک دستشویی صدای شکستن شیشه و خشاب اومد ترسیدم سریع اومدم
هارین : خدا به خیرت گذشت اگر میرفتی حتما میمردی
کلارا : آره خیلی خوش شانس بودم.....راستی میری خونه
هارین: آره
کلارا به راننده آدرس خانه هارین را گفت هارین مخالفت کرد ولی با اصرار کلارا راضی شد و راننده سمت خانه هارین رفت و کلارا و هارین هم را بغل کردند
هارین: بعداً میبینمت
کلارا : حتما خداحافظ
هارین : خداحافظ
هارین از ماشین پیاده شد و به سمت خانه رفت و وارد خانه شد راننده حرکت کرد و سمت عمارت کلارا رفت بعد از چند دقیقه رسیدند کلارا از ماشین پیاده شد و در زد خدمتکارا زد را باز کرد و کلارا وارد خانه شد و به سمت اتاقش رفت و وارد اتاق شد و خواست لباس عوض کند یهو در اتاق زده شد ( یکی از بادیگارد ها بود )
بادیگار : خانوم میتونم بیایم داخل
کلارا یهو ترسید
کلارا : نه نیا داخل
بادیگارد : ولی خانم یه کاری باهاتون دارم
کلارا : میگم نیااااااااااا ( با داد )
«فلش بک به پسرا توی اتاق کار »
تهیونگ با عصبانیت هدفون را کنار گذاشت
جین : چی شده
تهیونگ : هیچ صدایی نمی آید
نامجون : یعنی چی
تهیونگ سیم هدفون را از دستگاه در آورد و الان صدا بلند داخل اتاق پخش میشد
جونگ کوک : چرا اینجوریه جیهوپ مطمئنی ساعت دستش بود
جیهوپ : آره مطمئم
یهو صدای جیغ کلارا آمد پسرا ترسیدند
جیمین : صدای جیغ کلارا نیست
شوگا : من میرم ببینم
شوگا بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کلارا رفت دید یکی از بادیگارد ها جلوی در کلارا وایساده فکر کرد بادیگارد میخواست کاری با کلارا کنه پس به سمت بادیگارد رفت و یقه بادیگارد را گرفت و یه لگد به شکم بادیگارد زد
شوگا : چه غلطی داشتی میکردی ( داد )
بادیگارد : قربان...خانم ساعتش را.....داخل ماشین جا گذاشته بود من براش اوردم ( با درد )
بادیگارد ساعت را بیرون آورد این همان ساعتی بود که به کلارا داده بودند شوگا با عصبانیت ساعت را از دستش گرفت
شوگا : گمشو برو ( داد )
بادیگارد سریع از آنجا دور شد شوگا در اتاق کلارا را زد
کلارا : بله (ترس )
شوگا : میتونم بیایم داخل
کلارا فهمید شوگا است
کلارا : آره
شوگا وارد اتاق شد کلارا نزدیک در وایساده بود
کلارا : داداش چیزی شده
شوگا : این ساعت را بادیگارد بهم داد گفت تو ماشین جا گذاشته بودی
کلارا نگاهی به ساعت انداخت وای یادش رفته بود
کلارا : ممنونم
کلارا دستش را دراز کرد و ساعت را گرفت
شوگا : مگه بهت نگفتیم ساعت را بیرون نیاور ( جدی )
کلارا : ببخشید تو ماشین دستم درد گرفته بود ساعت را بیرون آوردم گفتم بعدش دست میکنم ولی یادم رفت
شوگا نفس عمیقی کشید
شوگا : اشکال ندارد ولی قول بده دیگه بیرون نیاوری
کلارا : چشم
شوگا : آفرین خواهر قشنگم
شوگا گونه کلارا را بوسید و از اتاق بیرون رفت
کلارا ساعت را کنار گذاشت و لباس هایش را با لباس خانگی عوض کرد و روی تخت نشست و گوشی اش را برداشت و یه پیام را دید که از طرف همان فردی که توی کافه بهش پیام داده بود آمد
«چت کلارا با فرد ناشناس »
دیدی بهت گفتم
کلارا : تو از کجا میدونستی
من همه چیز را میتونم من حتی میدونم که الان برادرت شوگا اومد داخل اتاقت
کلارا ترسید و با دستی لرزان نوشت
کلارا : تو کی هستی
ادامه دارد.....
پارت ۱۳
یه پیام از فرد ناشناس بود پیام را باز کرد (فرد ناشناس را خالی میگذارم )
نرو تو دستشویی
کلارا : تو کی هستی
همونی میخواد تو رو از دست برادرات نجات بده
کلارا : تو همونی هستی که دیشب اون پیام و ویس را فرستاد
درست فهمیدی
کلارا : چرا دست از سرم بر نمی داری
چون میخواهم جونتو نجات بدهم
کلارا : برو بابا من حرفت را باور نمیکنم
به زودی میفهمی....توی اون دستشویی یه دزد است اگر بری درجا تو رو میکشه از من گفتن بود
کلارا گوشی را کنار گذاشت یهو صدای شکستن و جا زدن خشاب آمد کلارا ترسید از دستشویی دور شد و به سمت میز رفت و نشست
هارین: چیزی شده
کلارا : یه اتفاقی داره اینجا میوفتد
هارین: چی
یهو یکی از بادیگارد ها وارد کافه شد ( بادیگار را با π نشان میدهم )
π : خانم باید سریع از اینجا خارج شویم
کلارا : چی شده
π : به زودی اینجا تیر اندازی می شود
یهو صدای تیر توی کافه پیچید و یه نفر از دستشویی در حالی که اسلحه دستش بود بیرون آمد کلارا و هارین ترسیدند و با بادیگار از کافه سریع خارج شدند دزد به آنها خواست تیر اندازی کند ولی بادیگارد یه تیر به دستش زد که اسلحه از دستش افتاد کلارا و هارین داخل ماشین نشستند راننده حرکت کرد
هارین: این دیگه چی بود
کلارا : نمیدونم
هارین: تو دستشویی رفتی نفهمیدی یکی اومده
کلارا : من نزدیک دستشویی صدای شکستن شیشه و خشاب اومد ترسیدم سریع اومدم
هارین : خدا به خیرت گذشت اگر میرفتی حتما میمردی
کلارا : آره خیلی خوش شانس بودم.....راستی میری خونه
هارین: آره
کلارا به راننده آدرس خانه هارین را گفت هارین مخالفت کرد ولی با اصرار کلارا راضی شد و راننده سمت خانه هارین رفت و کلارا و هارین هم را بغل کردند
هارین: بعداً میبینمت
کلارا : حتما خداحافظ
هارین : خداحافظ
هارین از ماشین پیاده شد و به سمت خانه رفت و وارد خانه شد راننده حرکت کرد و سمت عمارت کلارا رفت بعد از چند دقیقه رسیدند کلارا از ماشین پیاده شد و در زد خدمتکارا زد را باز کرد و کلارا وارد خانه شد و به سمت اتاقش رفت و وارد اتاق شد و خواست لباس عوض کند یهو در اتاق زده شد ( یکی از بادیگارد ها بود )
بادیگار : خانوم میتونم بیایم داخل
کلارا یهو ترسید
کلارا : نه نیا داخل
بادیگارد : ولی خانم یه کاری باهاتون دارم
کلارا : میگم نیااااااااااا ( با داد )
«فلش بک به پسرا توی اتاق کار »
تهیونگ با عصبانیت هدفون را کنار گذاشت
جین : چی شده
تهیونگ : هیچ صدایی نمی آید
نامجون : یعنی چی
تهیونگ سیم هدفون را از دستگاه در آورد و الان صدا بلند داخل اتاق پخش میشد
جونگ کوک : چرا اینجوریه جیهوپ مطمئنی ساعت دستش بود
جیهوپ : آره مطمئم
یهو صدای جیغ کلارا آمد پسرا ترسیدند
جیمین : صدای جیغ کلارا نیست
شوگا : من میرم ببینم
شوگا بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کلارا رفت دید یکی از بادیگارد ها جلوی در کلارا وایساده فکر کرد بادیگارد میخواست کاری با کلارا کنه پس به سمت بادیگارد رفت و یقه بادیگارد را گرفت و یه لگد به شکم بادیگارد زد
شوگا : چه غلطی داشتی میکردی ( داد )
بادیگارد : قربان...خانم ساعتش را.....داخل ماشین جا گذاشته بود من براش اوردم ( با درد )
بادیگارد ساعت را بیرون آورد این همان ساعتی بود که به کلارا داده بودند شوگا با عصبانیت ساعت را از دستش گرفت
شوگا : گمشو برو ( داد )
بادیگارد سریع از آنجا دور شد شوگا در اتاق کلارا را زد
کلارا : بله (ترس )
شوگا : میتونم بیایم داخل
کلارا فهمید شوگا است
کلارا : آره
شوگا وارد اتاق شد کلارا نزدیک در وایساده بود
کلارا : داداش چیزی شده
شوگا : این ساعت را بادیگارد بهم داد گفت تو ماشین جا گذاشته بودی
کلارا نگاهی به ساعت انداخت وای یادش رفته بود
کلارا : ممنونم
کلارا دستش را دراز کرد و ساعت را گرفت
شوگا : مگه بهت نگفتیم ساعت را بیرون نیاور ( جدی )
کلارا : ببخشید تو ماشین دستم درد گرفته بود ساعت را بیرون آوردم گفتم بعدش دست میکنم ولی یادم رفت
شوگا نفس عمیقی کشید
شوگا : اشکال ندارد ولی قول بده دیگه بیرون نیاوری
کلارا : چشم
شوگا : آفرین خواهر قشنگم
شوگا گونه کلارا را بوسید و از اتاق بیرون رفت
کلارا ساعت را کنار گذاشت و لباس هایش را با لباس خانگی عوض کرد و روی تخت نشست و گوشی اش را برداشت و یه پیام را دید که از طرف همان فردی که توی کافه بهش پیام داده بود آمد
«چت کلارا با فرد ناشناس »
دیدی بهت گفتم
کلارا : تو از کجا میدونستی
من همه چیز را میتونم من حتی میدونم که الان برادرت شوگا اومد داخل اتاقت
کلارا ترسید و با دستی لرزان نوشت
کلارا : تو کی هستی
ادامه دارد.....
- ۲.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط