"شعر از خودم"
"شعر از خودم"
نگارم از دو ديده کور گشته
اميد از خاطر و يادم برفته
طبيبان را علاجي نيست يارب
صداي گريه هايم دردل شب
بيا يا رب دوچشمش را شفا کن
بيا درد نگارم را دوا کن
بخوابم آمد آن نور دوديده
بگفتا هردو چشمت را به او ده
دوچشمم را به او اهدا نمودم
خودم را کور و نابينا نمودم
همي همت نمودم تا نفهمد
که تا آخر به رويم او بخندد
ولي تاچشم بر دنيا بيانداخت
نظر بر دهر رنگارنگ انداخت
چوديد ازهردوديده کور هستم
دوکفشم را به ناگه داد دستم
بگفتا کوري و من دلربايم
برو تا له نگشتي زير پايم
مرا از منزلش راند و برون کرد
غم اين سينه ام را صد فزون کرد
نگارم از دو ديده کور گشته
اميد از خاطر و يادم برفته
طبيبان را علاجي نيست يارب
صداي گريه هايم دردل شب
بيا يا رب دوچشمش را شفا کن
بيا درد نگارم را دوا کن
بخوابم آمد آن نور دوديده
بگفتا هردو چشمت را به او ده
دوچشمم را به او اهدا نمودم
خودم را کور و نابينا نمودم
همي همت نمودم تا نفهمد
که تا آخر به رويم او بخندد
ولي تاچشم بر دنيا بيانداخت
نظر بر دهر رنگارنگ انداخت
چوديد ازهردوديده کور هستم
دوکفشم را به ناگه داد دستم
بگفتا کوري و من دلربايم
برو تا له نگشتي زير پايم
مرا از منزلش راند و برون کرد
غم اين سينه ام را صد فزون کرد
- ۷۷۰
- ۲۱ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط