{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکــر می کــردم

فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد !!
به یکبــاره جــا خــوردم …
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادیـــــ!
.
و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد
دیدگاه ها (۳)

ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺲ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺩ و ﻟﺒﺨﻨﺪ گرمشان ، ت...

انتظار را از کوچه ی بن بست بیاموز که دل خوش به تماشای هیچ ر...

در توالی سکوت تو ٬ در تداوم نبودنت ٬ رد پای آشنایی از صدای...

اگه یکی دستتـــو گرفتو دلت لرزید… زیاد عجله نکن… یه روز با...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

مهمونی پارت ۳۰

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

پارت. 33

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

پارت ۱۸ وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.چراغ اضطراری کوچکی روی میز رو...

همسایه طبقه بالا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط