part³👠🍷
part³👠🍷
فصل اول:
_شنیدم ویلای خانوادگیشون رو در دریاچه کومو، قراره با هزینه صد میلیون دلار بازسازی کنه. قدمت اون ویلا چند قرنه! فکر کنم بالاخره....
هر زمزمه و نجوا با نگاه های زیر چشمی، آه کشیدن های حسرت آمیز و گاه تحسین آمیز همراه بود.
توجه نکردم تا بفهمم چه چیز یا چه کسی باعث شده است اعضای معمولا بیتفاوت و خون سرد جامعه ثروتمندان منهتن آن قدر هیجان زده شوند. برایم اهمیتی نداشت. روی وارث یکی از فروشگاه های بزرگ تمرکز کرده بودم که با کفش های پاشنه بلندش دور میز وسط سالن میچرخید. قبل از آنکه یکی از کیف های هدیه روی میز را داخل کیفش بیندازد، نگاه سریعی به اطرافش انداخت.
بعد از اینکه از میز دور شد. جوری که صدایم به هندزفری در گوشم برسد گفتم:
_شانون! کد صورتی روی میز هدایا. چک کن و ببین کیف هدیه چه کسی برداشته شده است و سریع جایگزینش کن.
هر کدام از کیف های امشب، حدود هشتصد هزار دلار ارزش داشتند و جایگزین کردن شان کار آسان تری نسبت به جروبحث کردن با وارث خانواده دِنمَن بود.
دستیارم از طرف ديگر خط غر زد:
_باز هم تیلی دنمن؟ مگه اون قدر پول نداره که همه آیتم های روی میز رو بخره و باز هم چندین میلیون پول اضافی بیاره؟
_اره، ولی مسئله پول نیست، مسئله هیجان حاصل از آدرنالینه. زود باش. فردا به خاطر انجام وظیفه بسیار بسیار دشوار جابجایی هدایا از قنادی برات مگنولیا پودینگ سفارش می دم. راستی محض رضای خدا، پنلوپه رو هم پیدا کن. نظارت به میز هدایا وظیفه اون بود.
شانون از کنایه ام خندید:
_باشه، میز هدایا و پنلوپه با من، ولی فردا توقع یک پودینگ گنده رو دارم!
خندیدم و بعد از تکان دادن سرم تماس رو قطع کردم.
هم زمان با آمدن شانون به طرف میز، سالن را دایره وار دور زدم و حواسم به بقیه مهمان ها بود.
وقتی اولین بار وارد این کسب و کار شدم، مدیریت کردن مهمان هایی که اغلب خودم به عنوان مهمان به آن ها دعوت می شدم، برایم کار عجیبی بود، اما بعد از سال ها به آن عادت کردم. درآمدش باعث میشد تا کمی از خانواده ام مستقل شوم.
این پول بخشی از دارایی های صندوق امانات یا ارثیه ام نبود، بلکه پولی بود که به عنوان یک برنامه ریز رویداد های لوکس در منهتن با زحمت خودم به دست آورده بودم و در واقع دستاورد منصفانه خودم بود.
من عاشق چالش برگزاری مراسمات زیبا بودم و افراد ثروتمند هم عاشق چیز های زیبا! در واقع این کار معامله ای برد_برد بود.
دوباره تنظیمات صوتی بخش اصلی سخنرانی را بررسی کردم که شانون با سرعت به طرفم آمد.
با هیجان گفت:
_ویوین! نگفتی که اون هم میاد.
_کی؟
_دانته روسو.
کیف هدایا و تنظیمات صوتی به طور کامل از ذهنم پر کشید.
به شانون نگاه میکردم که حالا چشمانش پر از ستاره و گونه هایش قرمز شده بود.
فصل اول:
_شنیدم ویلای خانوادگیشون رو در دریاچه کومو، قراره با هزینه صد میلیون دلار بازسازی کنه. قدمت اون ویلا چند قرنه! فکر کنم بالاخره....
هر زمزمه و نجوا با نگاه های زیر چشمی، آه کشیدن های حسرت آمیز و گاه تحسین آمیز همراه بود.
توجه نکردم تا بفهمم چه چیز یا چه کسی باعث شده است اعضای معمولا بیتفاوت و خون سرد جامعه ثروتمندان منهتن آن قدر هیجان زده شوند. برایم اهمیتی نداشت. روی وارث یکی از فروشگاه های بزرگ تمرکز کرده بودم که با کفش های پاشنه بلندش دور میز وسط سالن میچرخید. قبل از آنکه یکی از کیف های هدیه روی میز را داخل کیفش بیندازد، نگاه سریعی به اطرافش انداخت.
بعد از اینکه از میز دور شد. جوری که صدایم به هندزفری در گوشم برسد گفتم:
_شانون! کد صورتی روی میز هدایا. چک کن و ببین کیف هدیه چه کسی برداشته شده است و سریع جایگزینش کن.
هر کدام از کیف های امشب، حدود هشتصد هزار دلار ارزش داشتند و جایگزین کردن شان کار آسان تری نسبت به جروبحث کردن با وارث خانواده دِنمَن بود.
دستیارم از طرف ديگر خط غر زد:
_باز هم تیلی دنمن؟ مگه اون قدر پول نداره که همه آیتم های روی میز رو بخره و باز هم چندین میلیون پول اضافی بیاره؟
_اره، ولی مسئله پول نیست، مسئله هیجان حاصل از آدرنالینه. زود باش. فردا به خاطر انجام وظیفه بسیار بسیار دشوار جابجایی هدایا از قنادی برات مگنولیا پودینگ سفارش می دم. راستی محض رضای خدا، پنلوپه رو هم پیدا کن. نظارت به میز هدایا وظیفه اون بود.
شانون از کنایه ام خندید:
_باشه، میز هدایا و پنلوپه با من، ولی فردا توقع یک پودینگ گنده رو دارم!
خندیدم و بعد از تکان دادن سرم تماس رو قطع کردم.
هم زمان با آمدن شانون به طرف میز، سالن را دایره وار دور زدم و حواسم به بقیه مهمان ها بود.
وقتی اولین بار وارد این کسب و کار شدم، مدیریت کردن مهمان هایی که اغلب خودم به عنوان مهمان به آن ها دعوت می شدم، برایم کار عجیبی بود، اما بعد از سال ها به آن عادت کردم. درآمدش باعث میشد تا کمی از خانواده ام مستقل شوم.
این پول بخشی از دارایی های صندوق امانات یا ارثیه ام نبود، بلکه پولی بود که به عنوان یک برنامه ریز رویداد های لوکس در منهتن با زحمت خودم به دست آورده بودم و در واقع دستاورد منصفانه خودم بود.
من عاشق چالش برگزاری مراسمات زیبا بودم و افراد ثروتمند هم عاشق چیز های زیبا! در واقع این کار معامله ای برد_برد بود.
دوباره تنظیمات صوتی بخش اصلی سخنرانی را بررسی کردم که شانون با سرعت به طرفم آمد.
با هیجان گفت:
_ویوین! نگفتی که اون هم میاد.
_کی؟
_دانته روسو.
کیف هدایا و تنظیمات صوتی به طور کامل از ذهنم پر کشید.
به شانون نگاه میکردم که حالا چشمانش پر از ستاره و گونه هایش قرمز شده بود.
- ۸.۹k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط