{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لوسیا با قدمهای بلند و عصبی از راهرو عبور میکرد

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁴.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


لوسیا با قدم‌های بلند و عصبی از راهرو عبور می‌کرد؛
بغض در گلویش گیر کرده بود، نفس‌هایش تند و ناپایدار.
صورتش از بیرون آرام‌تر از طوفانی بود که در دلش می‌چرخید.

جونگکوک چند قدم عقب‌تر می‌آمد؛ صدایش نفس‌گیر و آشکارا نگران:

_ لوسیا، خواهش می‌کنم گوش کن!… اون موقع فرق داشت. باور کن…

اما او حتی سرش را برنگرداند. انگار اگر نگاهش می‌کرد تحملش می‌شکست.

وقتی به در کلاس رسید، آن را با شدت باز کرد.
صدای تق محکمِ در خالیِ کلاس طنین انداخت.

هیچ‌کس داخل نبود.
تنهایی کلاس بیشتر از قبل آزاردهنده شد.

با عصبانیت سمت میز رفت، کوله‌اش را گرفت، محکم کشید بالا…
و همان لحظه که برگشت.

سرش با سینه‌ی جونگکوک برخورد کرد.

لوسیا یک قدم عقب رفت، اخمی عمیق روی صورتش نشست، سرش رو بالا اورد و محکم گفت:

_ بکش کنار.

جونگکوک عقب نرفت.
برعکس، یک قدم آرام نزدیک‌تر شد. دستش را به نرمی روی بازوی او گذاشت، یک تماس محتاط، بعد گفت:

_ لطفا… بذار توضیح بدم.

لوسیا پوزخندی عصبی زد؛ اشک در چشمانش حلقه زده بود اما هنوز نریخته بود.

_ توضیح؟ من همه چی رو شنیدم. توضیح نمی‌خوام!

جونگکوک صدایش را کمی بالا برد؛ نه از عصبانیت، از ترسِ از دست دادن:

_ فقط گوش کن!

اما لوسیا دیگر شکسته بود.
بدون اینکه نگاهش کند او را با کف دست هُل داد و از کنارش رد شد.
قدم‌هایش تندتر و تندتر شد تا اینکه مقابل در دفتر مدیر ایستاد.

نفسش لرز داشت.

با یک تقه‌ی کوتاه وارد شد، کوله‌اش را کمی جلوی خودش جمع کرد، انگار سپری مقابل همه‌چیز.
نگاهی به مدیر که نگاهش روی کامپیوترِ زیر دستش بود کرد و گفت:

_ آقای مدیر… من حالم بده. میشه برم خونه؟

مدیر نگاهش کرد؛ ابروهایش بالا رفت، بعد تا خواست چیزی بگوید.

در دوباره باز شد.

جونگکوک وارد شد، چهره‌اش گرفته‌تر از همیشه، صدایش خشک و جدی پیچید:

_ اجازه نمی‌دی!

مدیر معذب نگاه بینشان می‌چرخاند. نهایتاً آهی کشید و با نگاهی ناچار به لوسیا گفت:

_ متأسفم دخترم… باید صبر کنی تا تایم مدرسه تموم بشه.

لوسیا دساش را آهسته مشت کرد، با چرخشی سریع سمت جونگکوک برگشت، چشم‌هایش از عصبانیت برق زد، بریده گفت:

_ بهش بگو، بذاره، برم!

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را بدزدد، سرد و محکم گفت:

_ نه.

مکثی شد، مکثی که انگار دنیا را خالی کرد.
بعد ادامه داد:

_ تا حرف نزنیم… نمی‌ذارم بری.

لوسیا می‌خواست فریاد بزند، اما قبل از اینکه حتی دهان باز کند، جونگکوک سریع دستش را گرفت؛ و گفت:

_ بیا.

و او را از دفتر بیرون برد، در را بست، و بی‌درنگ کشید سمت راهرو.
و قدم هایشان تند و با عجله سمت حیاط روانه شدند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁵..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک با قدم‌هایی سریع و جد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک به آرامی لوسیا را از ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨هوای سالن مثل دود داغ و سنگین...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آنا نزدیک لوسیا ایستاده بود، ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدایِ قدم هایشان در راهرو های...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط