{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از ماست که بر ماست...

از ماست که بر ماست...
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:
خواهش میکنم به داد این بچه برسید ، ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید...
پیرمرد: اما من پولی ندارم، پدر و مادر این بچه رو هم نمیشناسم...خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب براتون میارم...
پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه...باید پول قبل از عمل پرداخت بشه...

صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید...
دیدگاه ها (۳)

خدایا آرووووم در گوش خودت میگم.....مردم رو زمینت فک نکنن ریا...

ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست....پس ساده و زیبا میگویم......

ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻫـﺴــﺘﻢ ﺳﻬـــﺮﺍﺏ...ﺗﻮ ﮐـﻪ ﮔـﻔﺘﯽ:" ﮔـﻞ ﺷـﺒﺪﺭ ﭼـﻪ ﮐـﻢ ﺍ...

میگویند هیییییییییس دخترها فریاد نمیزنن!!!!چرا؟؟؟من میخواهم ...

گمشده در روشنایی. P 4

دیدار باتو (پارت ۴)

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁵¹(نایون+...

I fell for my Doctor-part 1

#ارباب‌سنگدل #پارت_19 ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پ...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۵ ویو لیاـ گرم ص...

فیک جونگکوک

پارت ۲۸ات یه چاقو از تو آبدارخونه اونجا برداشت و رفت تو حیاط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط