شب همان روز، هوای قصر پر از اضطراب شده بود. همهی خدمه در
شب همان روز، هوای قصر پر از اضطراب شده بود. همهی خدمه در سکوت کار میکردن و حتی نگهبانها هم با ترس و نگرانی قدم برمیداشتن. در اتاق تهیونگ، همه چیز همچنان از یخ پوشیده بود. دیوارها ترک برداشته بودن و وسایل شکسته و منجمد، کف اتاق پخش شده بودن.
در حالی که شاه در اتاق خودش بود و فکر میکرد، سه نفر از محافظهای مخصوص قصر آمادهی حرکت به سمت کوه سیاه شده بودن. جایی که حتی اسمش هم لرزه به تن آدم مینداخت. گفته میشد اونجا مکانیه که الهههای تبعید شده یا فراموش شده، زندگی میکنن.
شاه موقع بدرقهشون گفت: «با احتیاط برید. الهه فراموشی میتونه خطرناک باشه. اما بهش بگید که ما برای نجات پسرم، اومدیم.»
محافظها سوار بر اسبهایی مخصوص سفرهای تاریک و خطرناک، از قصر خارج شدن.
در همون زمان، تهیونگ در اتاقش نشسته بود. موهاش نامرتب شده بودن، چشماش قرمز بودن و تمام بدنش از سرمایی که خودش ساخته بود، کبود بود. یه صندلی چوبی رو که کنار تختش بود، با یه ضربه منجمد کرد و بعد با مشت خردش کرد. زیر لب گفت:
«چرا رفتی آسا... چرا منو تنها گذاشتی...»
اون دیگه حتی غذا نمیخورد. فقط شبها بیدار بود و با یاد گذشته زندگی میکرد. صدای خندهی آسا توی سرش تکرار میشد، و از همه بیشتر، دلش برای سادگی و مهربونی اون تنگ شده بود.
از اون طرف، در دنیای انسانها، آسا کنار پنجرهی خونهی میا نشسته بود. شکمش کمی برجستهتر شده بود. زمان به سرعت میگذشت و آسا هر شب کابوس قصر رو میدید.
میا با یه لیوان شیر گرم اومد طرفش و گفت: «بازم خوابتو دیدی؟»
آسا سرشو به آرومی تکون داد:
«آره... تهیونگ تو خوابم یخ زده بود. داشت اسممو صدا میزد...»
میا کنارش نشست و گفت: «آسا، شاید یه راهی باشه که برگردی. شاید اون نگهبانه که گفتی، بتونه کمکت کنه.»
آسا نفس عمیقی کشید.
«فقط یه چیز میدونم... تهیونگ داره زجر میکشه. حسش میکنم. ما هنوز به هم وصلیم.»
در همون لحظه، نگهبان کوه سیاه از خواب بیدار شد. صدای قدمهایی از دور شنیده میشد. محافظها نزدیک شده بودن.
الههی فراموشی... در آستانهی بیدار شدن بود.
در حالی که شاه در اتاق خودش بود و فکر میکرد، سه نفر از محافظهای مخصوص قصر آمادهی حرکت به سمت کوه سیاه شده بودن. جایی که حتی اسمش هم لرزه به تن آدم مینداخت. گفته میشد اونجا مکانیه که الهههای تبعید شده یا فراموش شده، زندگی میکنن.
شاه موقع بدرقهشون گفت: «با احتیاط برید. الهه فراموشی میتونه خطرناک باشه. اما بهش بگید که ما برای نجات پسرم، اومدیم.»
محافظها سوار بر اسبهایی مخصوص سفرهای تاریک و خطرناک، از قصر خارج شدن.
در همون زمان، تهیونگ در اتاقش نشسته بود. موهاش نامرتب شده بودن، چشماش قرمز بودن و تمام بدنش از سرمایی که خودش ساخته بود، کبود بود. یه صندلی چوبی رو که کنار تختش بود، با یه ضربه منجمد کرد و بعد با مشت خردش کرد. زیر لب گفت:
«چرا رفتی آسا... چرا منو تنها گذاشتی...»
اون دیگه حتی غذا نمیخورد. فقط شبها بیدار بود و با یاد گذشته زندگی میکرد. صدای خندهی آسا توی سرش تکرار میشد، و از همه بیشتر، دلش برای سادگی و مهربونی اون تنگ شده بود.
از اون طرف، در دنیای انسانها، آسا کنار پنجرهی خونهی میا نشسته بود. شکمش کمی برجستهتر شده بود. زمان به سرعت میگذشت و آسا هر شب کابوس قصر رو میدید.
میا با یه لیوان شیر گرم اومد طرفش و گفت: «بازم خوابتو دیدی؟»
آسا سرشو به آرومی تکون داد:
«آره... تهیونگ تو خوابم یخ زده بود. داشت اسممو صدا میزد...»
میا کنارش نشست و گفت: «آسا، شاید یه راهی باشه که برگردی. شاید اون نگهبانه که گفتی، بتونه کمکت کنه.»
آسا نفس عمیقی کشید.
«فقط یه چیز میدونم... تهیونگ داره زجر میکشه. حسش میکنم. ما هنوز به هم وصلیم.»
در همون لحظه، نگهبان کوه سیاه از خواب بیدار شد. صدای قدمهایی از دور شنیده میشد. محافظها نزدیک شده بودن.
الههی فراموشی... در آستانهی بیدار شدن بود.
- ۶.۶k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط